eitaa logo
یک کنج:)
263 دنبال‌کننده
389 عکس
209 ویدیو
0 فایل
تراوشات ذهن! ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/4684958
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از یک کنج:)
امتحان گرفتن حق اون بالا سریه نه شما که بنده های حقیرش هستین؛!
من افسرده نیستم فرسوده ام فرسوده:(((((
شاید گاهی دوست داشتن یعنی سکوت و تماشا مثل شمع...
هدایت شده از |هَمّ|
فقط خواستم بگم حتی جام جهانیم تموم شد ولی من هنوز دوازدهمم🦦
یک روز اخرین دور رو با دوچرخه ات زدی و نمیدونستی آخریشه. یک شب آخرین چت صمیمی رو با رفیقت داشتی و بار اخر بود. یک روز توی راهروی مدرسه زانوی غم بغل کردی ولی نمیدونستی آخرین باره. یک شب با خوشحالی نگاهش کردی و آخرین بار بود. چقدر آخرین بارهای ناجالبی...
رسما وارد سی یک تیر شدیم.
وابستگی غمی‌ست که از غصه‌ها سر است از من جدا بمان ! که برای تو بهتر است ... _ حسین دهلوی
{راهرو آخر} وارد کتابفروشی میشوم. عطر همیشگی مشامم را پر میکند. عطر نرگس. به مرد کتابفروش سلام میکنم و پاهای بیقرارم مرا به سمت قفسات میکشاند. میان قفسات قدم میزنم و به دوست داشتنی ترین های زندگی ام نگاه میکنم. از وقتی به یاد دارم کتاب ها برایم جاذبه دیگری داشتند. بارها شده بود که وقتی کتاب فروش های گوشه خیابان را میدیدم از خودم بیخود شوم و ناگاه بیاستم به تماشایشان. به راهرو آخر میرسم. همان جایی که اولین بار دیدمش. همان جایی که اولین بار عطر تلخش را به مشام کشیدم. پرتاب میشوم در خاطرات. با شوق میان قفسات میگشتم. بلاخره بخشش را پیدا کردم باید همین قفسه باشد. چند کتاب میان دست چپم بود و با دست راست در جست و جوی« روزگار سپری شده مردم سالخورده» بودم که سرم به چیزی برخورد کرد و کتاب ها به زمین ریخت. سرم را بالا اوردم. چشمان مشکی اش اولین چیزی بود که دیدم. یک سر و گردن از من بلند تر بود و نمیدانم حواس پرتی کداممان مرا به سینه اش کوبید. فاصله مان خیلی کم بود هر دو اندکی عقب رفتیم و همزمان گفتیم: ببخشید. جلوی پایم زانو زد و به سرعت کتاب ها رو جمع کرد. میان دستانش گرفت و گفت: کدومش برای شماست؟ اندکی جلو رفتم و نگاه کردم. هشت کتاب میان دستانش بود. به کتاب ها نگاه کردم و دوتایشان را برداشتم. خواستم دو کتاب دیگر را بردارم که مکث کردم. سرش را که پایین بود بالا اورد تا متوجه دلیلش شود. اندکی متعجب بودم. دوتا کتاب شهید مطهری و دوتا کتاب دکتر شریعتی در دستش بود. رد نگاهم را گرفت و متوجه شد. لبخندی زد و گفت: مثل اینکه تشابه سلیقه هم داریم. لبخندش آرامش داشت. لبخند خجولی زدم و به سرعت یکی از هر کدام برداشتم و عذرخواهی کردم. چند قدم ازش دور شدم. به کتاب های میان دستم نگاه کردم،برعکس دست گرفته بودم. لبخندم را جمع کردم و باز به قفسات چشم دوختم. عه پیدا شد. با دیدن کتاب «روزگار سپری شده مردم سالخورده» به حال بازگشتم. با خودم گفتم: کسی که تمام زندگی اش کتاب بود باید هم هم مسیرش را میان قفسات پیدا کند. شاید ادامه دارد....
هدایت شده از ☫ آلاء 🇮🇷
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای تسلی دل مادران میناب یه صلوات بفرستین و اگر روحیه حساسی دارید از دانلود کردن این ویدیو خودداری کنید.. @ayatorahmat
‌خدا هیچ بنده ای رو اینقدر زیر فشار درس نذاره که به شوهر فکر کنه.