هدایت شده از ◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
کاش میشد باقی عمرمو بدم به یکی که واقعا دلش میخواد زندگی کنه .
نباید میگذاشتم کار به اینجا بکشد ولی من بی خبر بودم و کلافه. میگفتم خوب می شود، همه مثل همیم، ولی او هر روز غریبه تر می شد. آن وقت ها نمی دانستم نباید هیچ مسئله ای را به حال خودش رها کرد. هیچ مسئله ای خود به خود حل نمی شود. باید با مسئله کلنجار رفت. باید خسته اش کرد. هیچ تغییری اول به چشم نمی آید، ولی بعدتر، زمانی که به نشانیِ همیشگی میروی تا دوستی را ببینی، عمارت ها و کوچه ها و سنگفرش های جدید به تو میگویند که راه را اشتباه آمده ای. من داشتم دریا را گم می کردم.
_ارتداد-وحید یامین پور
#بخشیازکتاب