جدا از خود نشستم آنقدر تنها به ياد او
كه با خود روبرو برخوردم و نشناختم خود را...
ﮔﺎه گاهی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ میگیرد
به خودم میگویم ؛
در دیاری که پرازدیوار است
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ ؟
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳت ؟
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ !
شده دلتنگ کسی باشی و دلگیر شوی؟
یا که رویا زده، در آینه تحقیر شوی؟
شده برقی بزند غصه امانت گیرد
فاز تو فاز غم و مات و زمین گیر شوی؟
یا که در جمع ولی یکسره تنها باشی
بی سبب خنده کنی، محو تصاویر شوی؟
تو خود آزاری من دیدی و تا حال شده
گوشه ی دنج اتاقی غل و زنجیر شوی؟
شده عقل و دل تو ساز مخالف بزنند
یاری دل بکنی، دشمن تدبیر شوی؟
ثانیه ساعت و یک ساعت تو سال شده
شده در لحظه و با حادثه ای پیر شوی؟
حس دلتنگی من فاصله را نشناسد
شده نفرین شده یا می زده تعبیر شوی؟
از خداحافظی ات خنده جوابم کرده
شده هی شکوه کنی، ناله ی شبگیر شوی؟
بخدا تا به ابد منتظرت می مانم
کاش روزی بشود قسمت و تقدیر شوی
#اسماعیل_ساسانی
حراج میکنم دلم به قیمت نگاه تو
امان که تو نمی خری ،سکوت پیشه می کنم
#ناصر_پروانی