همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم ڪه تو آیی و بمانی (:
••
جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود
عقل سرپیچیده بود از آنچه دل فرموده بود
عقل با دل روبرو شد صبح دلتنگی بخیر
عقل برمی گشت راهی را که دل پیموده بود
عقل کامل بود، فاخر بود، حرف تازه داشت
دل پریشان بود، دل خون بود،دل فرسوده بود
عقل منطق داشت حرفش را به کرسی می نشاند
دل سراسر دست و پا می زد ولی بیهوده بود
حرف منت نیست، اما صد برابر پس گرفت
گردش دنیا اگر چیزی به ما افزوده بود
من کی ام؟ باغی که چون با عطر عشق آمیختم
هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود
ای دل ناباور من دیر فهمیدی که عشق
از همان روز ازل هم جرم نابخشوده بود
گناه|#فاضل_نظری
••
مثل شب هایِ دگر باز به هم خیره شدند
برکه و ماه ولی از سر بیحوصلگی ...
#شب_گرد
با زبان گریه از دنیا شکایت میکنم
از لب خندان مردم نیز حیرت میکنم
از گِلی دیگر مرا شاید پدید آورده اند
در کنار دیگران احساس غربت میکنم
بیسبب عمر گرانم را نبخشیدم به عشق
من به هرکس دشمنم باشد محبت میکنم...
سرگذشتم بس ك غمگین است حتی سنگ ها
اشك میریزند تا از خویش صحبت میکنم...
بهترین نعمت سکوت است و منِ بیهم زبان
با زبان وا کردنم کفران نعمت میکنم
#سجاد_سامانی
اگر خواهد سرش آمد بلاهایی که با ما رفت،
خدایش رحمِ او دارد، که چیزی خوش نمیبینم…