eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
486 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کاش دردم را نیفزایی .. مداوا پیشکش!
کنجِ‌خلوت...!
. من طاقت یعقوب ندارم؛ بغلم کن ...
مرا دردی‌ست دور از تو که نزد توست درمانش..(:
عیش ما غیر گرفتاری دل چیزی نیست..
آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود ما را زمانه گر شِکَند ،ساز می شویم
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست جایی که بوَد خاک به سد عزت، سرمه بی‌قدرتر از خاک رهم، عزتم اینست با خاک من آمیخته خونابهٔ حسرت زین آب سرشتند مرا، طینتم اینست میلم همه جایی‌ست که خواری همه آنجاست با خصلت ذاتی چه کنم فطرتم اینست وحشی نرود از در جانان به صد آزار در اصل چنین آمده‌ام، خصلتم اینست..
به غارت رفت یا خون گشت یا محو تماشا شد خدا داند چه پیش آمد دل دیوانه ی ما را...
نشسته‌اند ملخ‌های شک به برگ یقینم ببین چه زرد مرا می‌جوند، سبزترینم! ببین چگونه مرا ابر کرد خاطره‌هایی که در یکایک‌شان می‌شد آفتاب ببینم شکستنی شده‌ام اعتراف می‌کنم اما ز جنس شیشه‌ی عمر توام مزن به زمینم برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟ نمی‌رسند به هم دست اشتیاق من و تو که تو همیشه همانی، که من همیشه همینم
رسم عشق این است ؛ ناغافل دچارت میکند
میگه: «مِی نوش به نور ماه ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد مارا...»
هدایت شده از متروکه.
صفحه‌ی ۲۷
یک روز که حسابی دلش هوای روح‌الله را کرده بود، دور از چشم خانواده‌اش به خانه خودشان رفت. کلید را که به در انداخت و وارد شد بیشتر احساس دلتنگی کرد. خیلی دلش برای روح‌الله تنگ شده بود... با قدم های آهسته و چشمی گریان خودش را به اتاق او رساند. به کتابخانه روح‌الله نگاه کرد. از بین آن همه کتاب و جزوه‌های نظامی نگاهش روی "هشت کتاب" سهراب سپهری که روح‌الله برایش کادو خریده بود ثابت ماند. جلو رفت و آن را از بین کتاب‌های دیگر بیرون کشید. با دست خاک رویش را پاک کرد و آن را باز کرد. کتاب را که ورق زد، دو تا گلبرگ گل رز خشک‌شده از آن بیرون افتاد. زینب عادت داشت گل‌هایی را که روح‌الله برایش می‌خرید پرپر می‌کرد و لای کتاب خشک می‌کرد. در یکی از نبودن های روح الله، وقتی دلش تنگ شده بود.. روی یکی از گلبرگ ها نوشت: [ آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود؛ از دل و از جان نرود ] این گلبرگ را خودش نوشته بود. اما جریان گلبرگ دوم را نمی‌دانست. وقتی آن را برگرداند... دستخطِ روح‌الله را شناخت که روی گلبرگ نوشته بود: «عشقِ من دلتنگ نباش!» + فصل یازدهم ِ کتابِ دلتنگ نباش.