کنجِخلوت...!
. من طاقت یعقوب ندارم؛ بغلم کن ...
مرا دردیست دور از تو
که نزد توست درمانش..(:
آن نخل ناخلف که تبر شد زما نبود
ما را زمانه گر شِکَند ،ساز می شویم
#صائب_تبریزی
خود رنجم و خود صلح کنم عادتم اینست
یک روز تحمل نکنم طاقتم اینست
بر خنجر الماس نهادم ز تو پهلو
آسوده دلا بین که ز تو راحتم اینست
جایی که بوَد خاک به سد عزت، سرمه
بیقدرتر از خاک رهم، عزتم اینست
با خاک من آمیخته خونابهٔ حسرت
زین آب سرشتند مرا، طینتم اینست
میلم همه جاییست که خواری همه آنجاست
با خصلت ذاتی چه کنم فطرتم اینست
وحشی نرود از در جانان به صد آزار
در اصل چنین آمدهام، خصلتم اینست..
#وحشی_بافقی
به غارت رفت یا خون گشت یا محو تماشا شد
خدا داند چه پیش آمد دل دیوانه ی ما را...
#عظیم_دهلوی
نشستهاند ملخهای شک به برگ یقینم
ببین چه زرد مرا میجوند، سبزترینم!
ببین چگونه مرا ابر کرد خاطرههایی
که در یکایکشان میشد آفتاب ببینم
شکستنی شدهام اعتراف میکنم اما
ز جنس شیشهی عمر توام مزن به زمینم
برای پر زدن از تو خوشا مرام عقابان
کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟
نمیرسند به هم دست اشتیاق من و تو
که تو همیشه همانی، که من همیشه همینم
#محمدعلیبهمنی
یک روز که حسابی دلش هوای روحالله
را کرده بود، دور از چشم خانوادهاش
به خانه خودشان رفت.
کلید را که به در انداخت و وارد شد
بیشتر احساس دلتنگی کرد.
خیلی دلش برای روحالله تنگ شده بود...
با قدم های آهسته و چشمی گریان
خودش را به اتاق او رساند.
به کتابخانه روحالله نگاه کرد.
از بین آن همه کتاب و جزوههای نظامی
نگاهش روی "هشت کتاب" سهراب
سپهری که روحالله برایش کادو
خریده بود ثابت ماند.
جلو رفت و آن را از بین کتابهای
دیگر بیرون کشید. با دست خاک رویش
را پاک کرد و آن را باز کرد. کتاب را که
ورق زد، دو تا گلبرگ گل رز خشکشده
از آن بیرون افتاد.
زینب عادت داشت گلهایی را که
روحالله برایش میخرید پرپر میکرد
و لای کتاب خشک میکرد.
در یکی از نبودن های روح الله،
وقتی دلش تنگ شده بود..
روی یکی از گلبرگ ها نوشت:
[ آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود؛ از دل و از جان نرود ]
این گلبرگ را خودش نوشته بود.
اما جریان گلبرگ دوم را نمیدانست.
وقتی آن را برگرداند...
دستخطِ روحالله را شناخت
که روی گلبرگ نوشته بود:
«عشقِ من دلتنگ نباش!»
+ فصل یازدهم ِ کتابِ دلتنگ نباش.