eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
486 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
یک روز که حسابی دلش هوای روح‌الله را کرده بود، دور از چشم خانواده‌اش به خانه خودشان رفت. کلید را که به در انداخت و وارد شد بیشتر احساس دلتنگی کرد. خیلی دلش برای روح‌الله تنگ شده بود... با قدم های آهسته و چشمی گریان خودش را به اتاق او رساند. به کتابخانه روح‌الله نگاه کرد. از بین آن همه کتاب و جزوه‌های نظامی نگاهش روی "هشت کتاب" سهراب سپهری که روح‌الله برایش کادو خریده بود ثابت ماند. جلو رفت و آن را از بین کتاب‌های دیگر بیرون کشید. با دست خاک رویش را پاک کرد و آن را باز کرد. کتاب را که ورق زد، دو تا گلبرگ گل رز خشک‌شده از آن بیرون افتاد. زینب عادت داشت گل‌هایی را که روح‌الله برایش می‌خرید پرپر می‌کرد و لای کتاب خشک می‌کرد. در یکی از نبودن های روح الله، وقتی دلش تنگ شده بود.. روی یکی از گلبرگ ها نوشت: [ آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت که اگر سر برود؛ از دل و از جان نرود ] این گلبرگ را خودش نوشته بود. اما جریان گلبرگ دوم را نمی‌دانست. وقتی آن را برگرداند... دستخطِ روح‌الله را شناخت که روی گلبرگ نوشته بود: «عشقِ من دلتنگ نباش!» + فصل یازدهم ِ کتابِ دلتنگ نباش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ندیدن حرمت اعظم مصائب ماست...
کنجِ‌خلوت...!
من غلط کردم اگر گفتم صبورم ، بیخیال ! لافِ بیجایی زدم الساعه کتمان می‌کنم ..
بی حضورت قصّه را با خاک یکسان می‌کنم! توی تُنگِ تنگ!··· با این عشق طغیان می‌کنم تویِ چشم ناشکیبِ آینه زل می‌زنم بغضِ دلتنگیِ چشمم را دوچندان می‌کنم کنجِ غارِ خلوتِ تنهایی ام یا توی جمع! هرکجا دلتنگ باشم بی تو طوفان می‌کنم هی غزل می‌سازمت، در شهر جارت می‌زنم چشم هایِ عابران را خیسِ باران می‌کنم من غلط کردم اگر گفتم صبورم...بی خیال! لافِ بیجایی زدم، الساعه کتمان می‌کنم! می شوم همدست با رمال هایِ بدقلق هم تبانی با خیال و فال و فنجان می‌کنم عاشقانه پشت میز کافه ها می نوشمت! شاعرانه کافه ها را بى تو ويران می‌کنم
مصلحت نیست قیاست بکنم با دریا تو همان امن ترین ساحل ِدنیای ِمنی..
‏بعد یک عمر تازه فهمیدم جسدی لای پیرهن بودم...
کوهِ صبرم نرم شد چون موم در دستِ غمت..
گیرم به هوای دل خود شعر بگویم حاشا که هوایی به دلم نیست به جز تُ
سلیـس و ساده بگویم ؛ دلـم گرفته برایت
قتلِ این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود ..
چندان گریستم که به عمری پس از وفات گلبانگ ِهای های ؛ به گوش ِزمانه ماند..