دیده گریان و جگر خسته و خاطر غمگین
سینه مجروح و دل آشفته و جان محزون است
سرخیِ گونه ز وصل آمد و زردی ز فراق
غمِ عشقاست که رنگش همه گوناگون است
#قاسمانوار
تو هم تحمل اشک مرا نخواهی داشت
مخواه گریه کنم، بغض ابر سنگین است
#سجاد_سامانی
کنجِخلوت...!
کوچ تا چند؟ مگر میشود از خویش گریخت...
«بال» تنها غمِ غربت به پرستوها داد..
#فاضل_نظری
هدایت شده از ‹ خیال خاک خورده ›
در دل بینوای من عشق تو چنگ میزند، شوق به اوج میرسد، صبر فرود میکند!
- ابتهاج |
به مرحلهای رسیده که دیگه
خیلی از مسائل براش سخت نیست!
طوریکه حتی درد کشیدنش هم
توأم با آرامشیِ که به وضوح
توی چهرهاش دیده میشه...
آرامشی از جنس ِ لبخندای تلخِ همیشگی!
دیگه نمیگه حالم خوب نیست..
دیگه درداشُ پیش کسی بروز نمیده!
انگار عادت کرده به این احوالات(:
سختیها و زجر و رنجی که متحمل
میشه به همون قوت قبل باقی هست.
اما دیگه این خستهیِ رنجورِ ناتوان،
پذیرفته.. این موجودِ تاریکُ بیرحمُ؛
که خونه کرده کنج قلبش...
همون چیزی که راه گلوشُ بسته و
نفساشُ به خِس خِس انداخته..
همون چیزی که هرازچندگاهی
قصد جونشُ داره و با خنجرِ
ظریفش آهسته آهسته خراش
میندازه رو بافت این ماهیچهای
که مدت هاست خیلی دردسرساز
شده براش...
#فـضـہ۱٢٨
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم ز عطش می سوزد؛
شانه ای می خواهم ؛
که گذارم سر خود بر رویش و کنم
گریه که شاید کمی آرام شوم... 💔