کنجِخلوت...!
خاموش نکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم....
این کوزه ترک خورد .. چه جای نگرانیست؟
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم :)
شبیه پنجره ها بسته باش، اما باش
بیا و یک غم پیوسته باش، اما باش
دلـم برای حضـورت بهـانه میگـیرد
تو از بهانهی من خسته باش، اما باش!
اگر همای سعادت نمیشوی چه کنم
بیـا کـبوتر گلـدسته بـاش، امـا بـاش
ضریح من شده دستت، دخیل دستم را
تو یک اجابت وارسته باش، اما باش
تمـام مــردم ایـن شـهر روبـروی مـنند
تو هم بیا و از آن دسته باش، اما باش
خبر رسیده کسی را... خبر نمیخوانم
عذاب نامهی سربسته باش، اما باش
فقط اجازه بده حس کنم کمی هستی
به غیر من شده، وابسته باش اما باش
#مریم_صفری
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
می نشینی روبهرویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند
یاس و نرگس میگذارم توی گلدانی که نیست
محو میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
تلخ میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست...
خود را شبی در آینه دیدم، دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم، دلم گرفت
از فکر اینکه بال و پری داشتم، ولی
بالاتر از خودم نپریدم، دلم گرفت
از اینکه با تمام پسانداز عمر خود
حتی ستارهای نخریدم، دلم گرفت
کمکم به سطح آينهام برف مینشست
دستی بر آن سپید کشیدم؛ دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود،
رفتم، ولی به او نرسیدم! دلم گرفت
نقاشیام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هیچ خانهای نکشیدم... دلم گرفت
✍مهدی نقبایی