eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
488 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
ذهنم مثل انبار پر از کالا شده
درذهنم غوغایی است از چراها و اماها و آیاهایی که خیلی از هست و نیست های زندگی ام را به میدان میکشاند...
گاهی اتفاقی میوفته که در آن دخیل نیستی اما از شیرینی و تلخی اش سهم میبری تو زندگی همه مردم سختی و گرفتاری هست. همه آدم ها از خوب تا بد. خاص و عام هرکردوم یه جوری درگیرن اما برای بعضی ، مشکل ها بزرگند و برای بعضی کوچیک. از نگاه هرکسی مشکل خودش بزرگه و برای بقیه کوچک و حل شدنی. مشکل هر کسی بزرگتر از ظرفیت روحیش نیست هرچند مثل کوه دماوند باشه. هرکسی مثل یک کسر بخش پذیره، صورت و مخرجش باهم تناسب داره.
فکرم به آنی منقبض و منبسط شد. بدنم نفهمید یخ کند یا حرارت را آنقدر بالا ببرد که عرق بر پیشانی بنشیند.
زندگی مثل دریاست. پراز حرکت های آرام و موج های ریز و درشت. بیشتر موج هایی که توی زندگی آدما میوفته به خواست خودشونه. بافکر خودشون کاری میکنن یا حرفی میزنن که موج میندازه تو زندگیشون. اگر درست عمل کنن مثل این موج نتیجه درسته عملشون با زیبایی نوازششون میده اگرهم بد که....
مه غلیظی از ای کاش ها روی ذهنم پایین می آید. هروقت وجودم را مه میگیرد همه قدرت های ذهنی ام ناکارآمد میشود. کاش مه سنگین ذهنم مثل شبنم می نشست روی سلول های پژمرده روحم و صبح که میشد با نم شبنم ها بیدار میشدم. اگرشبنم ها به هم وصل شوند و یک راه درست کنند مثل یک رود باریک جاری میشوند و چقدر زیبا میشود.
کنجِ‌خلوت...!
مه غلیظی از ای کاش ها روی ذهنم پایین می آید. هروقت وجودم را مه میگیرد همه قدرت های ذهنی ام ناکارآمد
آب ها میریزند و ناگهان سراب میشود. خشکی سلول هایم باعث میشوند که فریاد تشنگی شان بلند شود. تازه میفهمم که این شبنم ها خیالات بوده و سلول ها هنوز خشک و تشنه اند.
تاحالا شده توی وضعیتی قرار بگیری که نه مقابلت رو ببینی نه پشت سرت رو نه اطرافت رو؟ یه حیرت عجیبی تمام فکر و ذهنت رو تعطیل میکنه. دیدی تو جاده های شمال وقتی که مه پایین میاد چه جوری میشه؟ من این فضای مه آلود رو دوست ندارم. ازش وحشت میکنم. همش فکر میکنم یکی از پشت مه بیرون میاد که غریبه است و من نمیشناسمش و ممکنه بهم آسیب بزنه.
کنجِ‌خلوت...!
تاحالا شده توی وضعیتی قرار بگیری که نه مقابلت رو ببینی نه پشت سرت رو نه اطرافت رو؟ یه حیرت عجیبی تما
باید بدونی که میشه از این فضای مه آلود رد شد. درسته وهم آلوده، اما دیدی راننده ها توی این فضای ناآشنا چه با احتیاط حرکت میکنند. چراغ ماشین و روشن میکنن و بادقت جاده رو نگاه میکنن. فقط نباید توی این فضا بمونی. حرکتت رو متوقف نکن. میتونی کمک بگیری از نوری که فضا رو برات روشن کنه، ازکسی که دستت و بگیره.
میروم بیرون آب خنک را که به صورت میزنم جریان پیدا کردن آرام خون را زیر پوستم حس می کنم. آرام تر از همیشه وضوی خوابم رامیگیرم و مسواک میزنم. مزه شور نمکی که به جای خمیر دندان روی دندان‌ها و لثه ام میکشم تلخی افکارم را به هم می‌ریزد.
چشمانم را میبندم. در به در بودن جمله کامل است. هم جایی ساکنی هم می‌دانی که مسافری. قبرستان که می‌روی زود بیرون می‌آیی تا حقیقت مردن را، مسافر بودن را و برایِ خودت غیر ممکن می بینی. باخود میگویی: مرگ هست اما نه برای من.
فوران عصبانیت داشت تعادل روانی اش را به هم میزد....