گزافه نیست که من ‹ لارفیقَلَه › گویم ،
حسینِ فاطمه باشد ، رفیق لازم نیست .
یک ساعتی کنارم نشسته بود و مشغول مناجات..
در چشمانش حرفی بود که در گفتنش تردید داشت..
سنگینی نگاهش را روی حالت صورتم حس میکردم..
وسایلش را جمع کرد که برود..
ایستاد و چند قدمی رفت..
دلش طاقت نیاورد؛
برگشت و خیره در چشمانِ بارانیام
زمزمه کرد:
«برای منم دعا کن خب؟!
انقدر بهش فکر نکن..
تازه اولِ جوونیته عزیزدلم..»
لبخند تلخِ من اما پاسخ حرف هایش بود!(:
#خاطره
زندگی با هوشیاری ،
زیر گردون مشکل است !
تا نگردی مست ؛
این بار گران نتوان کشید ..
#صائب_تبریزی
حال مرا مپرس که من ناخوشم، بدم!
این روزها به تلخزبانی زبانزدم
تو با یقین به رفتن خود فکر میکنی
من نیز بین ماندن و ماندن مرددم!
حق داشتی گذر کنی از من، که سالهاست
یک ایستگاه خالی بی رفت و آمدم
از پا نشستم و نفسم یاریام نکرد
از خویش رفتم و نرسیدم به مقصدم
گفتم که عاشقت شدهام، دورتر شدی..
ای کاش لال بودم و حرفی نمیزدم!
#سجاد_سامانی