حس می کنم کسی آتش میزند، چه حرف ویران کننده ای! خراب شود کسی که همه خوشی ها را ویران و قوه ادراک انسان را خالی میکند...
آنقدر حرف دارم برای زدن که سکوت میکنم تا بتوانم اول و آخر آن ها را پیدا کنم..
سکوت مثل مسکنی در وجودشان مینشیند. عالم خلقت کار خودش را یکسان انجام می دهد. مخلوقات هستند که زیر همه چیز می زنند همزمان آمدن منجی را با تاخیر میاندازند هم زمینه را آلوده میکنند...
صورت آرام او را به هم ریخته ام. سختی ویران کننده ای را به سلامت گذرانده و آینده زیبایی هدیه گرفته است. این یک قرار است بین خالق و مخلوق.
ناامیدی کلمه نیست، یک درد وحشتناک است. یک حالت روانی که اگر شدید بشود روح را به تنگنا و نابودی میکشاند. تا کنون شاید بارها شده بود که ناراحت شده بودم، اینقدر که ساعتها نتوانم کار مفیدی انجام بدهم حوصله ام پر کشیده بود و رفته بود روی شاخه درخت بی ثمر نشسته بود.