صورت آرام او را به هم ریخته ام. سختی ویران کننده ای را به سلامت گذرانده و آینده زیبایی هدیه گرفته است. این یک قرار است بین خالق و مخلوق.
ناامیدی کلمه نیست، یک درد وحشتناک است. یک حالت روانی که اگر شدید بشود روح را به تنگنا و نابودی میکشاند. تا کنون شاید بارها شده بود که ناراحت شده بودم، اینقدر که ساعتها نتوانم کار مفیدی انجام بدهم حوصله ام پر کشیده بود و رفته بود روی شاخه درخت بی ثمر نشسته بود.
سرش را انداخته است پایین. اشک هایش چکه چکه میافتد. من این صحنه را خیلی دوست دارم. صحنه غصه خوردن را نمیگویم. صحنه چکه چکه، قطره قطره افتادن اشک از چشم را. اگر روی خاک بیفتد خاک نم برمیدارد این خیلی زیباست اما الان که او دارد غصه میخورد نه...
ما آدم ها خیلی وقت ها، موافقت ها، مخالفت ها، خواستن ها و نخواستن هایمان، باید ها و نباید هایمان از روی صلاح و مصلحت نیست. پای خودمان وسط است.
کنجِخلوت...!
نفسش را اگر بیرون نمی داد شش هایش میترکید
آن قدر خموده شده که سکوت میکند.
سکوت ترجمان تمام لحظات حیرت است که انسان در مقابل آن لحظات نه تدبیری دارد و نه راهی. واماندگی روح است است و جسمی که تنها علامت حضور فرد است.