سکوت ترجمان تمام لحظات حیرت است که انسان در مقابل آن لحظات نه تدبیری دارد و نه راهی. واماندگی روح است است و جسمی که تنها علامت حضور فرد است.
برای خودم طرح و برنامه میریزم که از این سد عظیم چطور رد بشوم. ناخودآگاه در کنار هراسی که از همان آینده در دلم نشسته است برای آینده برنامه ریزی میکنم.
کنجِخلوت...!
برای خودم طرح و برنامه میریزم که از این سد عظیم چطور رد بشوم. ناخودآگاه در کنار هراسی که از همان آین
دوباره رفتم سراغ آیندهای که ازآن فرار میکنم. واقعا اگر دوست ندارم که قدم در آینده ام بگذارم، چرا خیالتم و روح و فکرم برایش برنامه میچیند، با دقت تنظیم میکنند؛ کم و زیاد میکند؟ این برایم عجیب است. فرار رو به جلو
کنجِخلوت...!
دوباره رفتم سراغ آیندهای که ازآن فرار میکنم. واقعا اگر دوست ندارم که قدم در آینده ام بگذارم، چرا خی
فراری که من از ترس آینده مبهم دارم رو به آینده دارد که دلم میخواهد به آن برسم و فکرم برای بهتر شدنش کار افتاده است