یکی دوساعتی بیش نیست
که خداحافظی کرد..
هنوز دور نشده دلتنگِ همدمش شده!
از صبح میگوید دلم گرفته..
میگوید چقدر آدمی تنهاست..
میگوید چقدر از رفتار دیگران میرنجد..
میگوید دلِ مهربانش کم طاقت شده..
جوابش میدهم که تا وقتی که
من هستم؛ تنها نیستی..
سکوت میکند!
حالم گرفته میشود از دردِ سکوتش...
آشوبِ درونش را به سنگهای
سردِ حرم میسپارد..
روضه خوان شروع نکرده
بغض بزرگی که چندروزی است
روی سینه اش سنگینی میکند،
میترکد..
از عمق جان میگرید..
میانِ این همه عزادارانِ ارباب صدای
شکستن بغضش مشخص نمیشود..
گرچه راضی به اشک ریختنش
نیستم، اما این اشکها به بهترشدنِ
حالش کمک میکند..
دل به روضه میدهم و
عطر سیب و بوی محرمش
را با نفس ِعمیقی به قلبم میفرستم..
#فـضـہ۱٢٨
[٢۱:۴۱ ۱۴۰٢/۴/٢٧ شبِ اولِ محرم
برای کسی که اشکهایش نفسم
را تنگ میکند و دنیایم را تاریک..]