غم هجوم آورده میدانم که زارم میکشد
وین غم دیگر که دور از روی یارم میکشد
#وحشی_بافقی
زندگانی حسرتی دارد که میکاهد مرا
کِی به پایان می رسد این مرگِ چندین سالهام؟
#محمدسهرابی
کنجِخلوت...!
دنیای عجیبیه... پست و تنفرآمیزه! انقدری توی آزمونها شکست میخوری که کم کم روحت خمیده میشه.. گاهی ی
میدونی چیه؟!
گاهی دلم میخواد نیمه شب
بلندشیم بریم بیابونگردی!
یه فضایی که وقتی صدایی از گلوی
بغضکردهات خارج بشه طنین بندازه
و پژواک داشته باشه؛
دلم میخواد بایستی یه گوشه و
فقط سکوت کنی تا من کارم رو
انجام بدم..
میدونی کارم چیه؟!
اینکه تموم بغضای خفه شده؛
تموم دردهای مدفون شده؛
تموم زخمای کبود شده؛
تموم شبهای آزاردهنده؛
تموم حال بدی که تنهایی به دوش
کشیدم و دم نزدم تا کسی خبردار
نشه رو داد بزنم برات..
از عمق وجود گریه کنم و تموم
حال بد مفرطم رو فریاد بکشم و
بکوبمشون تو صورتت!!
من کاری ندارم جز نوشتن..
یا کاغذای اون سررسید چرمی
سرمهای باید بار این غمُ به دوش
بکشه، یا صفحه تاریک این گوشی
باید فشار دستامو روی کیبوردش
تحمل کنه..
همین حالا که دارم مینویسم
دائم پنجره ماشینُ میدم پایینتر
و نفس عمیق میکشم که این
دمگریه داشتن کار دستم نده..
اما چی میبینم؟؟
کامیون نارنجی رنگی که رد میشه و
کنار پلاکش دو کلمه نوشته برای
شرح حال من و دامن زدن به این
حال و احوالات،:
«آلودهی خاطرات..(:»
راست میگهها..
من آلودهی خاطرات شبرنگی شدم
که از اون یک ماه برام به جا موند..
کاش یادم بره همهشُ..
میدونی؟
گاهی که با وجود سردی شدیدم
پیام میدی و احوال میپرسی..
دلم میخواد به کل از این گوشی
حذفت کنم تا هیچی باقی نمونه..
تا نوتیف پیامت و پیویت که از
اون آخرای لیست اومده اولا و
دائم مثل یه سیخ گداخته فرو میره
توی قلبم، بهکل دیگه وجود نداشته باشه..
تا دیگه دستم نره روی سه نقطهی
گوشهی بالا سمت راست و کلیک کنه
روی -رفتن به اولین پیام- تا یه بار دیگه
مرور کنه اون پیامهای نحسُ و به یاد
بیاره که این دل یه روزی چقددددر بیجا
اعتماد کرده و دلبسته به یه آدم اشتباه..
میدونی؟
اینجور وقتا مغزم جنونوار شروع
میکنه به داد کشیدن که:
ازش متنفرم، ازش متنفرم،
ازش متنفرم، ازش متنفرم...
و مثل یه بچهی زمینخورده معرکه
راه میندازه و دلش میخواد پا بکوبه
زمین و کل شبُ گریه کنه تا بلکه
فراموش کنه اون روزها رو...
ولی من؟؟!
آدم تنفر نیستم؛
آدمی نیستم که بتونم از خلق خدا
نفرت به دل داشته باشم و بدتر از
خودم بدونمشون..
آدمی نیستم که از شیعهی امیرالمؤمنین
کینه داشته باشم و بدباهاش برخورد کنم..
حسم بهت خنثیست..
یه حالت دردناک!
پس مثل همیشه جواب پیامتُ میدم
و شروع میکنم به هرکسی که به
ذهنم میرسه پیام دادن و چرتوپرت
گفتن تا پیویت بره اون آخرا و دیگه
وقتی صفحهی این اپلیکیشن نارنجیرنگُ
باز میکنم جلوی چشمم نباشه..
کاش دیگه پیام ندی..
کاش برام "عاشقانهنیست" جنابِ
قربانی رو نفرستی تا ذهنم کشیده
نشه به شبهایی که صدای ضبط
صوت ماشینُ میبردیم رو ۱۰۰ و
باهاش همخونی میکردیم..
کاش هیچوقت نبودی..
کاش میتونستم بهت بگم چه
بلایی سرِ خودم و قلبِ ضعیفم آوردی..
انگار این درد تمومی نداره..
انگار یه تیکه از روحم مونده تو اون
روزهایی که [فکر میکردم] باهات
خوشم و وقتی باهم وقت میگذرونیم
حالم خوب میشه..
انگار قلبم هنوز باورش نشده که
درهاش رو بستم و با قل و زنجیر
چفتش کردم تا کسی نتونه بازش کنه..
انگار ذهنم نمیخواد تموم کنه این
سردردای دائم الاوقاتی رو و مدام
تلاش میکنه فراموش کنه همه چیزرو..
اما....
مگه میتونه؟!(:
#فـضـہ۱٢٨
به وقت ۱۱:۱۱
۳ فروردینماهِ ۱۴۰۳
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
و کأن للذَکریاتِ قلباً لاینبضُ الا لیلاً...
و گویی برای خاطرات قلبی است،
که جز در شب نمیتپد...
هدایت شده از مبتلایِحسین:)
حالا نمیشود که بیایی و با خودت
چیزی بیاوری شبِ عیدی برای ما ..؟(:
چیزی شبیه مرهمی از جنس عاشقی
چیزی شبیه تذکرهی کربلای ما ..((:
وقت آن شد که به گل حکم شکفتن بدهی
ای سرانگشت تو آغاز گل افشانیها !
#قیصر_امینپور
بهمن گفتهست یکمدت از او کمتر خبر گیرم
همین یعنی جدایی، منتهی آهسته آهسته
#محمدعزیزی
بس که بد میگذرد زندگی اهلِ جهان
مردم از عمر چو سالی گذرد، عید کُنند..
#صائب_تبریزی