eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
486 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینم از آخرین روز تابستون(:
پیش از تو رسم بود پیامبران عصا اژدها کنند؛ دریا بشکافند؛ طوفان به راه اندازند؛ آتش را باغستان کنند. تاریخ میگوید شب میلاد تو اما همه پادشاهان، از خسرو ایران تا قیصر روم و امپراطور چین و دیگران لکنت گرفتند. لال شدند چندساعتی. کاهنان نیمه‌شب لباس پوشیدند؛  تاروت و مهره و عود برداشتند و آتش انداختند. دودها که خوابید، گفتند مولود امشب با خود کلمه آورده؛ کلمه! آری پیش از تو در جهان کلمه نبود. جهان سراسر سکوت بود؛ بدون هیچ حرف! تو آمدی. میان شمشیرهای آختهٔ از نیام بیرون‌آمده. میان بردگان و کنیزان سیاه؛ زیر شکنجه‌های سنگین اشراف. میان زن‌های کبودچهره از تازیانه‌های متعدد شوهران. میان قبرهای کوچک خالی؛ آماده برای دفن فوری دخترکان قبیله. تو آمدی. بر دامنه کوه ایستادی و کلمه‌هایت را گفتی. رود شد. جاری شد در میان شهر. بردگان را از حضیض شکنجه‌ بیرون کشیدی و بر مسندها نشاندی. مردان را از چشمه کلمه‌هایت نوشاندی. شلاق‌ها را غلاف کردند و بوسه پشیمانی بر کبودی‌های زنان ریحانه‌‌سان زدند. تو آمدی. در قبرهای کوچک خالی، کلمه کاشتی. جوانه زد و درخت شد. دخترکان، بزرگ شدند و در سایه‌اش بازی کردند. درخت کلمه‌هایت میوه داده محمد(ص)! شجره طیبه‌ای شده تناور و سبز و پربرگ؛ با سایه‌ای خنک. تیشه‌ها بر آن اثر نمی‌کند. آتش‌ها نمی‌سوزاندش. هیچاهیچ. و ما امت تو؛ امت بزرگ و قدرتمند تو؛ از همه رنگ‌ها و در همه لباس‌ها؛ در خنکای سایه‌سار شجره‌ات، ایستاده‌ایم. بیرق کوچک مخفی در شعب و کوخ‌های قریش‌ات را حالا بر سر دست گرفته‌ایم به دنبال فتح. هیچ متوقف‌مان نمی‌کند. کلمه‌هایت را در گوش هم زمزمه میکنیم تا به گوش عالم برسانیم؛ و تو را ندیده، همگی پذیرفته‌ایم که هنوز در جهان سکه‌ به نام محمد است. کاهنان درست گفته بودند. مولود آن شب، با خود کلمه آورده بود؛ کلمه! «مهدی مولایی»
عیدکم مبروک🤍🌿
دو سه ساعت پیش بدو بدو اومد گفت: میشه لباس‌های مدرسه‌مُ برام اتو کنی؟ دلم نیومد ذوقشُ کور کنم پس با تمام بی‌حوصلگی شروع کردم اتو زدن.. مثل همیشه شروع کرد به صحبت‌کردن. بدون توقف و پشت سرهم حرف می‌زد و حرف می‌زد و حرف می‌زد.. وقتی دید با سکوت و نگاه خسته فقط نشسته‌ام و هیچ واکنشی ندارم بالاخره رضایت داد چند دقیقه‌ای آروم و بی‌حرف بشینه تا اتو کردن لباسای آبی‌رنگش تموم بشه. چند دقیقه که گذشت خیلی یهویی برگشت گفت: می‌دونی من وقتی بزرگ بشم می‌خوام کجا زندگی کنم؟ گفتم: کجا؟ گفت: خرم‌آباد گفتم: حالا چرا اونجا؟ جواب داد که: چون نزدیک مرز ایران و عراقِ و هروقت دلم خواست می‌تونم یه کوله ببندم و برم کربلا و اربعین! حالا من باید با بغضم چیکار می‌کردم؟(: حالا من چجوری باید بهش می‌گفتم که اونم از همین اربعین گذشته که واسه اولین بار نگاهش افتاده به گنبد اباعبدلله تو همین سن کم عاشق شده و دیگه با این جنون باید زندگی کنه و نفس بکشه؟ چجور باید بهش می‌گفتم تو این بعدازظهر دلگیر نباید درد دوری رو بهم یادآوری می‌کرد؟ چجور باید بغلش می‌کردم و می‌گفتم میشه منم با خودت ببری خرم آباد؟(: ٢٨ ساعت ۱۶:۰۰ ۳۱ شهریورماه ۱۴۰۳
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شانه‌هایت..؟(: