قصه را هرکجا شروع کنم؛
آخرش این اتاق غمگین است!!
تا ابد هم اگر فرار کنم؛
باز هم سرنوشت من این است!!
ازدرون آشفته وظاهر چو ڪوهی استوار،
رنجها اینگونه ما را مَرد بار آوردهاند...
این قایق طوفان زده را هم نظری کن،
ای یاد تو آرام همه دل نگرانها. . .
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
باید این زائر دلتنگ به خدمت برسد...
دستهایم ز تو یک ذره کرم میخواهد
شانه ی خسته من دست علم میخواهد
مینویسم که تو در کنج دلم جا داری
اشهد ان دلم کنج حرم میخواهد...