ازدرون آشفته وظاهر چو ڪوهی استوار،
رنجها اینگونه ما را مَرد بار آوردهاند...
این قایق طوفان زده را هم نظری کن،
ای یاد تو آرام همه دل نگرانها. . .
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
باید این زائر دلتنگ به خدمت برسد...
دستهایم ز تو یک ذره کرم میخواهد
شانه ی خسته من دست علم میخواهد
مینویسم که تو در کنج دلم جا داری
اشهد ان دلم کنج حرم میخواهد...