نفسم بالا نمیآید...
پنجرهها را باز میکنم،
همه را... اتاقها، سالن،
تراس و اتاق خودم.
کم کم سردم میشود
بیحس و یخزده
همچنان به تماشای دیوار
نشستهام در سکوت و تاریکی.
دراز میکشم و مجدد
سعی میکنم نفس عمیق
بکشم تا بلکه بتوانم ذرهای
اکسیژن دریافت کنم و
اشکی بریزم.
نه... نمیشود که نمیشود....
سرم تیر میکشد و گیج میرود
چشمانم سیاهی میروند و
در این میان به معنای واقعی کلمه
نمیدانم چه کاری انجام دهم
نه برای بهترشدن بلکه برای
تغییر خنثیِ اوضاع.
بلند میشوم و رایحهی
محبوبم را با لمس دستانم
درحالی که چشمانم هنوز
به تاریکی عادت نکرده پیدا
میکنم و بیصبرانه آن را
از اعماق وجود استشمام
میکنم.
مقداری از آن را به پرده
اتاق میزنم تا هوا معطر
شود و توان نفسکشیدن
بدهد...
این عطر جنون میآورد...
این رایحه متعلق به
همان لحظهایست
که با تمام دردها و
شکستگیها و تمامشدنها
و به آخر رسیدنها
سرت را روی انگورِ ضریحِ
پدرت میگذاری و با تمام
توان زجه میزنی...
اما من فقط رایحهی آن
لحظه را دارم و حالا
بیش از پیش قلبم از
دلتنگی و حالِبدی که
از ناکجاآباد گریبانگیرم
شده فشرده میشود...
#فیالحال
حالا به این فکر میکنم که فقط ۲۷ روز مانده تا آن شب پر اضطراب در ورزقان...
و چه کسی باورش میشود شما اکنون نزدیک به یک سال است که در میان ما نیستید رئیسجمهورمغتنم؟(:
زمان:
حجم:
146.4K
حقیقتا دلم برای این صدا تنگ شده بود...
این صدا تماماً بوی محرم میده(: