eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
487 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد از این هر جا که رفتی با تو می آیم پدر پای من زخمی ست اما رو به راهم رو به راه
تمام دخترکان رفته اند و خوابیدند رقیه نیمه ی شب تازه میهمان دارد
هدایت شده از - چکامه -
دَرد :)💔 سید تقی سیدی
اگر بناست دمی بی تو بگذرد عمرم هزار بار بمیرم نبینم آن دم را...
- به کنج دیوار دم در تیکه می‌داد آنکه برای گریه کردن شانه کم داشت...
- پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد سست‌عهدی که تحمل نکند بار جفا را گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را از سر زلف عروسان چمن دست بدارد به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان چون تأمل کند این صورت انگشت‌نما را آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت که سراپای بسوزند من بی سر و پا را چشم کوته‌نظران بر ورق صورت خوبان خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را قُل لِصاحٍ تَرَکَ النّاسَ مِن الوَجْد سُکاریٰ
- ابر مستی تیره گون شد باز بی‌حد گریه کرد با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد امتحان کردم ببینم سنگ می‌فهمد تو را از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد ای که از بوی طعام خانه‌ها خوابت نبرد مادرم نذر تو را هر وقت "هم زد" گریه کرد با تمام این اسیران فرق داری قصه چیست؟ هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد از سر ایمان به داغت گاه می‌گویم به خویش شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد آن زن غساله هم اشکش در آمد گریه کرد کاظم‌بهمنی
اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر شد ورنه همه بی‌حاصلی و بی‌ثمری بود...
شبیهِ هر چه که عاشق، سَرَت جدا شده است تمامِ هستیِ پهناورت جدا شده است غزل چگونه بگویم ز قطعه‌های تنت؟!  که بیت بیتِ تو از پیکـرت جدا شده است چه سرگذشتِ غریبی گذشت از سَرِ تو!  چگونه تاخت که سرتا سرت جدا شده است؟! کبوتران حرم، بال و پر نمی‌خواهند که از حریمِ تو بال و پرت جدا شده است فدای قامت انگشتِ تو که رفت از دست به این بهانه که انگشترت جدا شده است طلوع کرده سَرَت... کاروان به دنبالش می‌انِ راه ولی دخترت جدا شده است که نیست در تنِ او جان، که بی‌امان بدَوَد چگونه از پیِ این سَر، دوان دوان بدود؟ نشسته داغِ تو بر قلبِ پاره پارهٔ او شده کبود در این آسمان ستارهٔ او کمی گذشت که یک سایه‌ای رسید از راه که تازیانه به دستش گرفته و ناگاه به ضرب می‌زند آن را به پهلویش که بیا کِشیده است کمان دار، گیسویش که بیا دوباره خاطرهٔ کوچه تازه شد در دشت خمیده قامت و بی‌جان به کاروان برگشت رسیده‌اند به شام و خرابه منزلشان سَری به دامن و سِرّی نهفته در دلشان وصالِ دختر و بابا رسیده است امشب به غیرِ اشک، چه کَس حل نموده مشکلشان؟!  «نماز شامِ غریبان...» که گفته‌اند، اینجاست!  وضو، ز خونِ سَر و قبله بود مایلشان.. می‌انِ عاشق و معشوق، جانِ دختر بود که ذرّه ذرّه به پایان رسید حائلشان هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو اینجاست در این سکوت که پیچید دورِ محملشان وزیده است صدایی... شبیهِ لالایی ست بغل گرفته پدر را! عجیب بابایی ست به روی پای کبودش، نشسته خوابیده شبیهِ مادرِ پهلو شکسته خوابیده خرابه ساکت و آرام، اشک می‌ریزد شکسته بغض و سرانجام اشک می‌ریزد رسیده است سحرگاهِ شستنِ بدنش رسیده است سحر... یا شبِ کبودِ تنش؟! خمیده‌تر شده زینب در این سحر انگار خرابه از غمِ او شد خراب‌تر انگار!