eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
488 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(:
«هوالعشق» این بار واقعا نمی‌دانم چه بنویسم... حالا دقیقا ۱۰ ساعت است که دارم فکر می‌کنم محتوای این نوشتار چه باشد؟!... در این یک‌سال یا دقیق‌تر بگویم در این ۳۵۰ روز هر لحظه و هرثانیه.. هر مکان و هرزمان.. در هر هیئت و هر مناسبت.. در خانه و اتاق و خیابان و مأمن. و همه جا و هرکجا تنها دعا و آرزو و خواسته‌ام همین بوده که {برسم}. که برگردم به جایی که: اصل تنفس و اشتیاق را(: جریان حب و امید را(: سرچشمه مرگ و زندگی را(: اقیانوس رأفت و محبت را(: مرز بین فراق و وصال را(: همه و همه را می‌توان آنجا یافت؛ و چقدر برای زنده‌بودن و ادامه‌دادن به رفتنِ به آنجا نیاز داریم.. نیاز مبرم! حالا حدود ۸۰ روز است که هر کاری انجام دادم و می‌خواستم انجام دهم فقط به این فکر کردم که آیا می‌تواند در رفتنِ به آنجا تأثیر مثبت داشته باشد یا منفی؟ اگر کسی حرفی زده سکوت کردم. اگر جایی نفسم می‌خواسته سرکشی کند کشیده پشت کشیده در گوشش خوابانده‌ام و خفه‌اش کردم. اگر دقایقی دلم می‌خواسته به کار بیهوده‌ای بپردازم و بعد نمازم را بخوانم در دم کار را رها کردم. اگر کسی کمکی خواسته دریغ نکردم. اگر ثانیه‌ای در اوج حال بد و بیچارگی بوده‌ام لبخند زدم و با توکل و توسل پشت سرش گذاشتم. اگر در بازه‌زمانی کارم گره خورده بود فقط به اهل‌بیت گفته‌ام. مدام اسم حضرت‌زهرا را برده‌ام. مدام صدایش کرده‌ام و مادر خواندمش. مدام افراد بی‌ملاحظه اطرافم را که مراعات احوال کسی را نکرده‌اند و به راحتی دل شکانده‌اند، مستقیما به امیرالمؤمنین سپرده‌ام. خلاصه می‌کنم. در این روزها و این مدت‌ها فقط و فقط خودم و خانواده و احوالات و زندگی و قلب و روحم را واگذار کردم به این خانواده و به معنی واقعی کلمه جواب گرفته‌ام. حالا اما در میانه تمام مشغله‌ها و کارهای نکرده به ناگهانی‌ترین شکل ممکن کوله‌ام را بسته‌ام و فقط ۲۵۲کیلومتر دیگر مانده تا به مرز مهران برسم(: قرار بود مثل راهیان‌هایی که رفتم مجردی بیایم... اما غصه داشتم که چرا نمی‌شود خانوادگی سفری را تجربه کنم که باید دسته‌جمعی رفت. الحمدلله و صد الحمدلله که اکنون با خانواده در راهم(: اما قرار شده بعد از پیاده‌روی و زیارت بمانم برای خادمی تا اربعین و بعد تنها برگردم..(: اگر او اذن دهد و بخواهد.. خیلی ساده و پراکنده خواستم متنی بنویسم غیرمنسجم و غیر ساختاری تا فقط حلالیت بطلبم و از عمق وجودم بگویم که به یاد تک‌تک‌تان خواهم بود. اصلا ۴۵۰ قدم اول را به نیابت از خودتان برمی‌دارم(: و مثل همیشه با نوشته و تصویر و ویدئو و هرچه که شده خاطراتم را در این کنج خلوت دوست‌داشتنی خودم ثبت می‌کنم تا هم شما را همراه خود کنم و هم دفترچه‌ای برای مرور لحظاتی از زندگی واقعی خویش داشته باشم. شاید، فعلا، همین(: ٢٨ به وقت ۱۲مرداد۱۴۰۴ ساعت ۲۳:۰۲ حدود سه ساعت تا مرز ایران و عراق.. به مقصد سفری که سراسر شعف و آرامش خواهد بود(:
ولی مهمون‌نوازی لُرها>>>>>>
مسیر امروز قشنگ بود... خصوصا خرم آباد✨