eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
484 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
سوختن و سوختن و سوختن...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شاید بتونم امشب بنویسم... چون شبِ اربعینِ(: پس بسم‌الله؛
ساعت ۱۷ به وقت عراق؛ مجدد پیاده‌روی را شروع کردیم آن هم به مقصد کربلا(: یک نفر همین‌جا از گروه جدا شد. به این خاطر که بیماری کودکان و خستگی جمع و سن بالای بعضی‌ها باعث حرکت هرچه کندترمان شده بود. تا همه جمع شوند کوله‌ام را سپردم به تعمیرات کوله و خیاطیِ جلوی موکب تا بند شکسته‌اش را درست کنند. آقای خیاط با لبخندی که خستگی‌اش را فریاد می‌زد در کمتر از ۵ دقیقه کوله‌پشتی را سالم تحویلم داد. گاهی همگی کوله‌هایمان را روی تک کالسکه موجود می‌گذاشتیم و بچه‌ها دوان دوان آن را می‌آوردند. قدم به قدم تا عمود ۱۱۲۶ مسیر را ادامه دادیم... کاش می‌دانستم آن قدم‌ها آخرین گام‌هایی بود که در مشایه برمی‌داشتم(: مجدد سردرد و حال بد مریض‌ها و اصرار جمع باعث شد تا با سکوتی غم‌بار بنشینم روی نیمکت کنار مینی‌بار عراقی که اولین بار بود همه سوار چنین ماشینی می‌شدیم. بچه‌ها جبغ می‌کشیدند و بلندبلند مداحی می‌خواندند و می‌خندیدند(: من اما نگاهم مجدد قفلِ عمودها و مواکبی بود که داشتم از دستشان می‌دادم. عمومحسن (به قولی رئیس کاروان) که بعدا درمورد ایشان هم برایتان خواهم نوشت جلو نشست و مقصد را برای راننده مدرسه جُمانه مشخص کرد. جایی نزدیک به شارع فاطمه‌الزهراء در کربلا که موکبی که قرار بود در آن خادم باشم در آن خیابان قرارداشت. ساعت ۱۹ سوار ماشین شدیم اما انقدر در کوچه پس کوچه‌های کربلا آوارگی کشیدیم و دربه‌در بودیم که ساعت ۲۲ ناامید از پیدا کردن مدرسه جمانه در موکبی متعلق به کرمانی‌ها در ساختمانی نیمه‌کاره در کوچه‌ای سنگ‌فرش و مه‌پاش‌دار ساکن شدیم برای استراحت. بچه‌ها گریه‌ می‌کردند و بزرگ‌ترها غُر می‌زدند از خستگی. من اما گوشه‌ای ایستاده بودم و در حالی که کمردرد ناشی از حمل کوله امانم را بریده بود تنها گفتم: چندروز آینده حسرت و دلتنگی همین لحظات آواره‌گی یقه‌ی همه‌مان را خواهد گرفت پس از همین لحظات هم لذت ببرید(: نماز صبح درحالی که از صدای زیارت‌عاشورا خواندن پدر و پیچیدن لحن محزونش در بلندگوهای موکب از خواب بیدار شدم نمازم را خواندم و وسایل را جمع کردم به مقصد حرم(: حالا دیگر رسیده بودم... و فقط چندقدم مانده بود تا وصال قطعی به همه‌ی زندگی‌ام(: