کنجِخلوت...!
وقتی رسیدیم کربلا بین ترافیک خیابونها بودیم که خیلی یهویی یکی از بچهها بلند شد ایستاد و داد زد تشنمه آب میخوام..
چند ثانیه بعد یکی از قشنگترین تصاویر زندگیمُ دیدم...:
عراقیهایی که حدود ۱۰ ۱۵ نفر میشدن از پلیس و راننده گرفته تا موکبدار و مردم ساده همگی دستهاشون رو پر از آب مکعبی کرده بودن و بدو بدو خودشونُ به ماشین ما میرسوندن تا بهمون آب برسونن قبل از حرکت ماشین(:
و الان باید بگم.. یادش بخیر؟!(:💔
هدایت شده از مَبهوتْ³¹⁵🇮🇷
این هم از شبِ اربعین..
خسته نیستیم چون فاطمیه داره میاد. چند هفته دیگه خونه محرمیهایِ اهلبیت دورِ هم جمع میشن و برایِ مادرِسادات گریه میکنن.
عزاداری و نوکریِ همه قبول باشه.
الهی که غمِ همهمون فقط غمِ مقدسِ اهلبیت باشه و به اونها مشغول باشیم نه دنیا.
صفحاتِ زندگیها داره سیاهِ نوشتن میشه و ورق میخوره.اگه سالِ بعد زیرِ خاک بودم یادم کنین لطفا..
کنجِخلوت...!
اینجا رو میگم؛ اتاقک محبوبِ دوستداشتنیِ دنجِ بینظیر خودم(((((: کنج خلوت من((((: با کمتر از ۵ متر ف
اگر این اتاقک رو نداشتم توی مأمنم چیکار میکردم؟!(:
همیشه گفتم مجدد تکرار میکنم جز حضرتمعصومه سلاماللهعلیها هیچکس مارو تقبل نمیکنه هیچکس!..
کاش میشد همینجا توی همین اتاقک دنج و محبوبم خاکم کنن؛
کنجِخلوت...!
من خسته نمیشم از دوست داشتنِ تو(((:
من خسته نمیشم از دوستداشتنِ تو(:
قبل از بیرون رفتن از موکب
به نت وصل شدم و اولین چیزی
که دیدم دلشورهی چندروزهام را
معنا کرد: پیام مسئول موکب بود..
موقعیت موکب امالائمه از کربلا
و شارع فاطمهالزهراء تغییر پیدا کرده
و به عمود ۲۸۷ منتقل شده
یعنی اول مسیر مشایه(:
تپشهای قلبم در سرم زنگ میزد؛
باور نداشتم همهچیز کنسل شود
کولهام را برداشتم و از پلهها به
سرعت پایین رفتم.
به پدر که اطلاع دادم گفت
مشکلی نیست.. اگر بخواهی
میرسانمت(: ولی سخت است.
سفر جمعیست. ما کربلا هستیم
و موکب مشخصشده اول مسیر...
من اما دلزده شده بودم
غمم گرفته بود...
چیزی فراتر از غم حتی...
نمیتوانستم همهی گروه را
مجدد اذیت کنم به خاطر هدف
و مقصود خودم.
پدر هم خسته بود... اذیت بود...
اصلا شرایطی پیش آمده بود که
نمیتوانم توضیح دهم(:
دلم شکست...
دلم خیلی شکست...
دائم به خودم گفتم سادات!
دلت را هوایی نکن؛
تا وقتی پایت به موکب نرسیده
تا وقتی روی پلههای بابالسلام
نایستادی هیچ باور نکن که تو
را پذیرفته و راه دادهاند برای
خادمی یا زائری...
اما دل است دیگر(:
حرف به گوشش نمیرود.
گذرنامهات که مُهر خورد
پرواز میکند و تو را رها میکند
هرچه صدایش کنی نمیشنود
فقط فریاد میزند که:
«میخواهم برسم(:»
به مسئول موکب هم گفته بودم
که حتی شده بیایم و فقط جاروکش
آنجا باشم بگذارید بیایم.
ولی همه چیز دقیقا وقتی فکر
میکردم برنامهها درست پیش
رفته به هم خورد...
باورم نمیشد(:
ولی بازهم گفتم ایرادی ندارد
مهم این است که الان دارم میروم
همانجایی که قلبم را گذاشتهام
مهم این است که ساعتی بعد
اول حرم امامعباس را زیارت میکنم
و از تمام آدمها و نشدنها،
زمینخوردنها و درد و زخمها،
رنجور و زجردیدهشدنها به او
پناه میبرم و دلم را تسکین میدهم.
بعد پابرهنه «بینالحرمین» را شیفته
و مجنون و خرامان میگذرانم تا به
«مأمن قلبم» برسم(:
آنجا دیگر حالم خوب میشود
آنجا دیگر میتوانم نفس بکشم
میتوانم تمام زخمهایم را مرهم نهم
میتوانم بار دیگر عاشق شوم
بار دیگر قلبم را ببینم و جانم را
زندگی کنم...
میتوانم آرزویم را لمس کنم...
میتوانم آرام شوم و تلاطم
درونم را پایان دهم...
میتوانم............(:
اما منِ بیچاره چه میدانستم که
کنسل شدن خادمی شروعی برای
امتحانی بزرگ است با مهمترین
و عزیزترینِ عمر و زندگیام....
چه میدانستم(:
چه میدانستم؟!(:
#سفرنامهاربعین
#پارت_پنجم
کنجِخلوت...!
قبل از بیرون رفتن از موکب به نت وصل شدم و اولین چیزی که دیدم دلشورهی چندروزهام را معنا کرد: پیام
از این قسمت بگذریم...
خادمی برایم شد یک حسرت
که به هیچکس توضیحش ندادم
که چرا نشد(:
مثل همیشه بسنده میکنم
به همین یک کلمهی نابودکننده:
«بیخیال(:»