ساعت ۷:۳۰ بود و مجدد با گروه
عجول ما قرار شد برای ساعت ۱۰
به وقت عراق.....
دیگر مسکوت شده بودم.
توان صحبت نداشتم، توان گلایه و
مخالفت و اصرار و پافشاری.
دیگر از سرم گذشته بود.
میدانستم قرار است دلشورههایم
همینجا معنا شود.
قلبم هنوز بیقرار بود، بااینکه
حالا روبهروی بابالقبله بودم.
همانجا کفشهایم را تحویل دادم.
پابرهنه راه افتادم به سمت بینالحرمین(:
نگاهم تشنه اطراف را میکاوید و در
دل میگفتم دور حرمت بگردم...
شیداگونه از بین جمعیت خود را رد
میکردم تا فقط «برسم».
همیشه باید اول حرم قمر را زیارت
کرد و اذن گرفت برای دیدار خورشید(:
اما چه فایده؟!....
راهم ندادند به حرمش...
هرچه گفتم میخواهم پناه بیاورم
میخواهم خود را تسکین دهم
میخواهم فقط دقایقی نگاه کنم
و اشک بریزم..
نشد(:
تفتیش شلوغ بود و وقت کم.
در مسکوتترین و مغمومترین
حالت ممکن درحالی که دیگر
هیچ توانی برایم نمانده بود و
پاهایم یاری نمیکرد برای جداشدن.
روبهروی ورودی حرم سقا،
جایی که میشد عطر ضریحش
را حس کرد ایستادم به گریه.
فقط دقایقی کوتاه....(:
داشتند به من ظلم میکردند
مگر نه؟(:.. آخر من خیلی وقت
بود لحظه لحظه به خودم گفتم
ایرادی ندارد زمین خوردم...
امامعباس را که ببینم برایش
همه چیز را میگویم(:
ولی نشد... داشتند به اجبار
مرا از جایی که متعلق به آن بودم،
جایی که آرزویم بود و زندگیام،
جایی که حالم خوب میشد... میبردند.
شاید نخواستند مرا!
حق داشتند... لایق نبودم.
مرا چه به حرم او؟
منِ گنهکار روسیاه منزجرکننده را
چه به پذیرش ایشان برای دقایقی
دیدن صحن حرم دلربایش؟!
چه بگویم؟....
دستانم یخزده و از درد میلرزد.
تپشهای قلبم میان سرم زنگ میزند.
آنجا هم همینطور بود.
ایستاده بودم روبهروی همان درگاهی
که بالایش نوشته بود:
السلام علیک یا من وفی ببیعته(:
حالا صدای مداح در سرم پخش میشد.
امامعباس... دنیا بد تاکرده باهام...
واقعا همین بود...
دنیا خیلی بد تا کرده بود با من.
سخت است...
تا لب چشمه بروی و تشنه برگردی.
اینکه آنجا باشی و نتوانی
آغوش حرم را لمس کنی.
حتی برای دقایقی(:
همه میدانستند من هیچوقت
اهل زیارتهای کوتاه و حتی
یک ساعته نبودم.
هروقت میرفتم حرم باید
یکی دوساعتی را کنار ضریح و
یکی دوساعتی را در حیاط
روبهروی گنبد میگذراندم.
همیشه هم تنها رفتهام حرم.
چون بقیه زیارتشان کوتاه
است و عجلهای.
حالا روحم طاقت نداشت که
اینگونه رانده شود.
انقدر تحلیلرفته و ویران شده
بودم که حتی دیگر نمیتوانستم
صحبت کنم(:
چنان کودکان افسرده که به
خواستهشان نرسیده باشند
کشان کشان و گریان خود را
مجدد از بینالحرمین رد کردم.
تا از شلوغی و تفتیش رد شوم
ساعت شد حدود ۹....
#سفرنامهاربعین
#پارت_هفتم
اینجا هم برایم شد یک حسرت.
یک حسرت بزرگ و یک زخم عمیق
از پذیرفته نشدن برای دیدارش(:
یک درد همیشگی برای قلب رنجورم.
یک نیاز مبرم برای دل شکستهام...
از این قسمت هم بگذریم(:💔
حالا؟ حرم اباعبدالله بودم(:
جایی که همهی زندگیام آنجاست.
جایی که قلبم را گذاشته بودم.
بغضم شکست...
بد هم شکست!
باورم نمیشد سفری که آرزویش
را یک سال، یا بهتر بگویم
هزاران سالی که شب به شب گذشت
داشتم، اینگونه بگذرد.
معلق در خلسهای بودم وهمانگیز.
نه توان صحبت داشتم و نه تنفس.
نمازی را عهد کرده بودم نجف بخوانم.
آنجا که وقت نشد...((((:
حرم امامعباس هم که نگذاشتند بروم(((:
پس باید همینجا میخواندمش.
بیحرف و اشکریزان ایستادم به نماز.
وقتی تمام شد ساعت شده بود
۹و۳۵دقیقه صبحِ کربلا (:
باورم نمیشد سهمم از داروندار
و دلیل بودنم همینقدر باشد...
ایستادم روی پلههای بابالسلام
و غمزده و پردرد با دلی خون و
چشمانی به شدت بارانی...
فقط زمزمه کردم:
«من بدونِ شما چهکار کنم؟(:»
دلم شکسته بود؛ بیش از پیش!
چه رویاها که برای رسیدنم نبافته بودم
چه برنامهریزیها که نکرده بودم
چه حرفها که نزده بودم
چه گلایهها که نکرده بودم
چه شکایتها که نبرده بودم
چه مداحیها که گوش نکرده بودم
چه اشکها که نریخته بودم
چه نفسها که نکشیده بودم
چه زندگیها که نکرده بودم
چه آرامشها که نگرفته بودم
چه دعاها که نخوانده بودم
و چه آغوشها که نرسیده بودم(:
همیشه همین نشدنها و نرسیدنها
شده است مایهی عذاب و رنج و حسرت.
شدهاست دلیل شببیداری و گریه.
شدهاست دلیل تپش قلب و زجر.
همیشه همین بلا سرم میآید.
همین اتفاق شوم و دردناک.
دقیقا همان لحظهای که فکر میکنی
دیگر همه چیز تمام شده و اینجا
دیگر همان نقطهی امن و خوب است؛
ورق برمیگردد و همهچیز به هم میریزد.
گویی میخواستند با کشیدهای محکم
که هنوز سرم از دردش سوت میکشد
به من بفهمانند که آنقدرها هم......(:
میشود از این قسمت هم بگذریم؟(:
حتی دیگر توانِ نوشتن ندارم.
قوت از دستان و قلم و نوشتهام رفته!
در راه برگشت به طرزی شگفتانگیز
دوباره آقای یوسف را دیدیم میان
کسانی که داد میزدند مهران...
پدر را در آغوش کشید و شال سیدیاش
را بوسید و خوشحال از پیدا کردن
گروه ما دوباره همراهیمان کرد تا
ونِ سفیدش. همان که همسفر
سامرا و کاظمین و سیدمحمد و نجف
هم شده بود با ما؛ حالا دوباره
برمیگرداندمان به مرز ایران.
جایی که نمیخواستم بروم.
عمومحسن ماند کربلا و من
حسرتزدهتر از او خداحافظی کردم.
تنها گفت: غصه نخور عمو!
ما که دوساله باهم اومدیم اربعین
انشاءالله سال بعد...
من اما؟ در سکوتی بیپایان.
حالا نشسته بودم کنار پنجره.
چفیه و ایرپاد و قرآن و مفاتیح
و جانماز و همه چیز را گذاشتم
در کولهام چون حتی نمیتوانستم
به آنها نگاه کنم!!
سرم را گذاشتم روی شیشه و
تا مهران به خیابانها و
زائرین و نخلها و موکبها
نگاه کردم...
حسرتزدهتر و غمگینتر(:
چه میتوانستم انجام دهم؟
نمیخواستند مرا دیگر...
چگونه باید میفهماندند این را؟
در دل با غم میگفتم:
بازهم خداراشکر...
همین که در این سرزمین نفس
کشیدم و قدم زدهام خوب است.
همین را هم نداشتم که دق میکردم.
بچهها بلندشده بودند و مداحی
میخواندند...
و هر لحظه غمم بیشتر میشد...
گویی داشتم جان میدادم.
مثل همیشه بگذریم(:
ساعت ۰۰:۱۰ دقیقه مرز بودیم و
ساعت ۲۱و۳۵دقیقه فردای آن روز
یعنی هفدهم مردادماه ۱۴۰۴ خانه.
و سفر تمام شد(:
سفری پر از درد و لبریز از عشق.
الحمدلله(:
#سفرنامهاربعین
#پارت_آخر