هدایت شده از أسيرالله
روز من با دیدن شاه نجف نو میشود
در حقیقت میدهد نوروز را معنا علی ..
کنجِخلوت...!
دقایقی قبل از سال تحویل...
روی همان نیمکت نشسته بودم که در دو جلسه از خواستگاری آنجا صحبت کردیم:)
رو به گنبد نگاه کردم و بغض کردم از درد نبود آقا(:
آقایسیدحسین مؤمنی مدام پشت میکروفون میگفت مردم، الان اگر سال تحویلشه کی بیاد بهمون عید رو تبریک بگه؟! آقا کجاست که برامون صحبت کنه و از شعار سال جدید بگه؟!
میگفت مردم گریه کنید که هنوز پیکر مطهر پدر ما یتیمها به خاک سپرده نشده و ما داریم میرسیم به سال بعد:)
حالم بد شده بود با شنیدن این صحبتها....
چادرم را جلو کشیدم و اشک ریختم دوباره و دوباره...
غروب آسمان جمکران خیلی زیبا شده بود.
برایش فیلم فرستادم و گفتم به یادش هستم و دوباره به بهانهی نبود یک ماههاش به اشک پناه بردم.
سریع جواب داد که من هم به یادت هستم.
در دل به خدا میگفتم یعنی واقعاً نمیشود اولین تحویلسال متأهلی را کنار هم باشیم؟!
اما باز هم سکوت میکردم و عقل حکم میکرد که نگویم بیاید این همه راه را، چون آخرین روز ماه رمضان بود و باید میماند.
به محض اینکه چادرم را از روی صورتم برداشتم دستان کسی جلوی چشمانم را گرفت.
دستانش را که گرفتم فهمیدم که آمده:)
دقیقاً چند دقیقهی کوتاه مانده به تحویل سال خودش را به من رسانده.
با هدیهای در بر نگاهم کرد و گفت میدونستم نشستی اینجا و با غصه فکر میکنی که کاش میشد پیش هم باشیم؛
لبخند به لب نگاهش کردم و انگار که دنیا را به من داده باشند با قلبی خوشحال دستش را گرفتم تا کنار هم رو به گنبد بنشینیم همان جای همیشگی:)))))))))
زندگی یعنی همین لحظات غافلگیرانهی کوچک که با آمدن کسی گویی دنیا برای توست(:
همین!
#خاطره