هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
هرچی آقا خامنهای بگه!
بگه بجنگید، میجنگیم!
بگه آتشبس، میگیم بس!
بگه بمیرید، میمیریم!
بگه زندگی کنید، زندگی میکنیم!
ما سربازیم آقا..
@ir_tavabin
کنجِخلوت...!
کاش بشه براتون بمیریم:))))
شما نبودید ما دووم نمیاوردیم بعد از آقا رو...💔
هدایت شده از نجف(:
.
رفتنت درد کمی نیست، خودت میدانی
داغ این حادثه تا روز قیامت با ماست..
کنجِخلوت...!
نشستهام در کنجِخلوتِ مطلوبِ مأمنِ محبوبم:)))))))
قلبم تیر میکشد وقتی به این فکر میکنم که واقعا شب چهلم اوست؟!
ذهنم میرود به صبح دهم؛
وقتی بیخبر از همهجا سحری خوردم و نماز خواندم و دراز کشیدم، ولی تا آمدم چشمانم را ببندم صدای زنگ گوشی از جا پراندم.
همیشه از این تماسهای ناگهانی میترسیدم.
مثل هربار؛ مثل صبح ۱۳ دی ۹۸
مامان با بغض ترکیده و هق هق داشت میگفت که تلویزیون را روشن کنم...
دنیا روی سرم آوار شد...
بدترین روز زندگیام بود و هست!
ساعاتی بعد در حالی که با دستانی لرزان و چشمانی گریان مشکی به تن میزدیم راه حرم را در پیش گرفتیم.
ولی امان از وقتی که رسیدم مأمن....
گویی عاشورایی بود اینجا...
از سر خیابان منتهی به حرم صداهای مبهمی میآمد.
به تفتیش که میرسیدی انگار که گرد ماتم همهجا را برداشته باشد تمام صورتها خیس اشک بود و لباسها سیاهیِ عزا.
قدمهایم یاری نمیکرد بیایم داخل کما اینکه حالا قلمم یاری نمیکند آن روز را بنویسم.
طاقت نداشتم دیگر..
توی صحن نشستم روی زمین و مبهوت و مسکوت خیره شدم به مردمی که هرکدام بلند بلند زار میزدند و مویه میکردند.
دوباره گوشی زنگ زد، مامان همچنان که هق میزد گفت سادات بیا دم ضریح ببین همه دارن جون میدن از این داغ.
نمیخواستم بیایم. دلم داشت میترکید.
بار دوم که مامان زنگ زد گفتم چشم میآیم.
آمدن همانا و شکست بغضم همانا...
نزدیک ضریح چنان بود که هیچوقت تصویر آن لحظات از پیش چشمم نمیرود.
صدای فریاد و گریه و ضجه مرد و زن در هم پیچیده بود و چهارستون حرم را میلرزاند..
چنان آتشی میان یتیمان به پا بود که هرکس را میدیدی گویا لحظاتی بعد جان میداد از شدت درد.
سمت راستم را دیدم خانمی نفسش بند آمده بود و دیگری او را در آغوش میگرفت.
سمت چپ خادمی سر بر ضریح گذاشته و چهرهاش سرخ و اشکآلود بود.
آن ساعات را از همان ۹ صبح تا اذان ظهر گریه کردم برای نبودنی که هنوز هم باورم نشده.
میان صفوف نماز که با بیجانی ایستادم صدای رهبری پخش شد و جمعیت بار دیگر آتش گرفت و سوخت و زجر کشید...
پاهایم سست شد و دیگر انگار گوشهایم هیچ نشنود جز آن صدای آسمانی، حس میکردم دارم جان میدهم.
چقدر آن روز سخت بود و هست...
چقدر داغ شما سخت بود و هست...
چقدر جان ما سخت است که هنوز هستیم بعد از شمایی که دیگر نیستید..
چقدر دلمان برایتان تنگ شده تا بیایید و بار دیگر با آن صدای آرامشدهنده تسکین دهید قلبهای مضطرمان را...
چقدر دلمان برایتان تنگ شده آقا:)))
صدایمان را میشنوید؟!
ما هنوز هم امت و مردم شماییم..
ما همانیم که میگفتی تکتکمان را دوست داری و برایمان دعا میکنی..
هنوز هم برایمان دعا میکنی آقا؟!
هنوز هم هوای ما را داری؟!
هنوز هم دخترکان و پسرکان یتیمت را دوست میداری؟!
ما قلبهایمان طاقت از دست داده در غمت...
ما هنوز هم از عمق جان میسوزیم در نبودت:)
کنجِخلوت...!
کاش هیچوقت دیگر برایت قرآن پخش نکنند:))))) آخر میدانی آقا؟! خیلی درد دارد این صوت را به نیت شما شنیدن..