شما که عازم کوی نگارِ من باشید؛
کمی به فکر دل بی قرار ِ من باشید...
#سید_محمد_میرهاشمی
مدتۍهستك درگیرسوالےشدهام ...
توچہدارےڪہمن،اینگونہهوایۍ
شدهام ...؟!:)...
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند این ها، که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت....
خود را کشتم و درمان خود کردم....
#وحشی_بافقی
بخر مقابل چشمانِ خوبها بد را
بزن به نام خودت این بدِ زبانزد را
میان ماندن و رفتن از انتخاب نگو
بگیر راه سقوطِ منِ مردّد را
همیشه سنگِ دلم راهِ اشک را بسته
تلنگری بزن ای روضه! بشکن این سد را
ببخش، حاجتِ من کمتر است از کَرمت
خودت بخواه برایم هر آنچه باید را
به جمعِ گریهکنان؛ بین ابرها بردی
همان کسی که خودش را به گریه میزد را
شهادتِ نفسم یاحسین و یاحسن است
نگیر از لب خشکم فراتِ اَشهد را
مسافر حرمم؛ روی بالِ سجاده
سلامِ صبح، به مبدأ رسانده مقصد را
کلاغ را چه به پرواز با کبوترها!
کسی سیاه ندیدهست رنگِ گنبد را
بحقّ پای سپاهِ پیادهی حرمت
ببر زیارتِ دنیای خوبها بد را
#رضاقاسمی
چشمی که دریا می شود شب های جمعه
محبوب زهرا می شود شب های جمعه
توبه همان اشک است، با اشکی که دارم
این دیده زیبا می شود شب های جمعه
گرچه گنهکارم، ولی با دست زهرا
این نامه امضا می شود شب های جمعه
درد فراق کربلا، درد گناهم
این دو هم آوا می شود شب های جمعه
خیلی دلم حال و هوای گریه دارد
در سینه غوغا می شود شب های جمعه
از اول هیئت همیشه رسم این است
با روضه معنا می شود شب های جمعه
عطر حرم تا بر مشام من می آید
دردم مداوا می شود شب های جمعه
فرقی به فرزندان زهرا نیست اما
باب الحسین وا می شود شب های جمعه
هرجا که نامی از حسین آید یقیناً
عرش معلا می شود شب های جمعه
با روضه های شاه بی لشکر همیشه
غم خانه بر پا می شود شب های جمعه
چون قامت زهرا خمید از زخم حنجر
هر قامتی تا می شود شب های جمعه
اصلاً نميخواهم دگر روضه بخوانم
مادر که تنها می شود شب های جمعه.....
کنجِخلوت...!
غم زمانه خورم؟
یا فراق یار کشم؟!...
به طاقتی که ندارم..
کدام بار کشم؟؟
کنجِخلوت...!
۰«گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود»۰
[گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود…
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
ازهرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود
کاری ندارم کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود]