دو زانو میرسم پیشت
نفس دیگر نمیآید...
خودت را بر عبایم ریز
از من بر نمیآید:)
کنجِخلوت...!
دو زانو میرسم پیشت نفس دیگر نمیآید... خودت را بر عبایم ریز از من بر نمیآید:)
مداح میخواند و فکر میکنم حتی روضههای اینجا چقدر با دردهای آدمی همخوان است:)
کنجِخلوت...!
میخواستم بگویمش اما گریستم
آری همیشه بار زبان را کشیده چشم..(:
کنجِخلوت...!
سه نفر دیگه هم از مشهد:)
تلفنی داشتیم حرف میزدیم الان...
میگفت سادات نیستی صحنا رو ببینی؛
من جات قدم میزنم و نگاه میکنم و چایخونه میرم...
بعد یهو گفت وای محفل دارن قطع کن واست فیلم بفرستم...