کنجِخلوت...!
دیگه از یه جایی به بعد انقدر راحت شدیم که الان حمودی نشسته بغل من و سعی داره با اینکه نمیتونه هنوز درست حرف بزنه باهام ارتباط بگیره.
از اونور هم خالههاش ناهار اومدن اینجا و دورهم نشستیم حرف میزنیم و چای عراقی میخوریم🚶🏻♀✨