اونجایی که جنابِستوده به آقای طاهری
میگه: «من مُردم رسیدم کربلا!(:»...
دقیقا همونجام...:)
کنجِخلوت...!
آدم که ازدواج میکند گویی پدر و مادر همسرش را همچون پدر و مادر خودش میداند؛ یازدهم مرداد که اولین ب
امروز همان روز است..
یکسال از یازدهم مردادماه و اولین دیدار ما گذشت(:
هیچ فکرش را نمیکردم درست یک سال بعد با جوانِ بلندقامتی که آن روز روبهرویم به حجبوحیا دوزانو نشسته بود؛ تا حوالی عمود ۱۰۰۰ مسیر مشایه از نجف به کربلا دست در دست بیایم:)))))))
این مسیر شگفتانگیز خودش روضههای مجسمی دارد...
امروز خوردیم به یک کاروان نمایشی.. چند شتر بودند و تعزیهخوانهایی..
از کنارشان که رد میشدیم دیدم مرد قد بلندی که افسار شتر را در دست دارد، بلندی قدش در برابر حیوان به اندازهایست که سرش تا شکم شتر میرسد.
بعد دیدم خانمها که طبیعتاً ریزجثهتر و قد کوتاهترند وقتی از کنار قافله رد میشوند هم قد یک پای حیوان هم نیستند...
۱۰۰ عمود ما به دنبال این کاروان و من به یاد چنین روضهای قدم به قدم اشک ریختم و توانم رفت....
تازه این شترها محمل داشتند.
یعنی طنابی تا زیر شکمشان این محمل را بسته بود که میشد با استفاده از آن به هر صورتی شده سوار شد...
اما تصور اینکه شتری بیمحمل باشد و ساربانی بیصبر داشته باشد....
آه... جگرم را میسوزاند
اصلا فکر میکنیم محمل هم داشتند.
اگر دختربچهای کم سن بر این بلندی
مینشست و امکان افتادش بود؟......