کنجِخلوت...!
ماه ربیع شد... کم کم دیگه جای خودمم نیست تو اتاقم:) این برهه از زندگی هم شیرینه هم سخت.. شب که میشه
فیالحال هم باید یه فکری به حال این اتاق از دست رفته بکنم و وسایل رو جمع و جور کنم تا برای ناهار بریم یه شهر دیگه مجدداً برای مهمونی:)
شب هم دوباره برای یه جشن تولد دعوتی داریم..
باطری اجتماعی بودنم واقعاً ته کشیده..
دلم غارنشینی میخواد!!
کنجِخلوت...!
حالا هفت روز بعده... من چرا الان تو قطار نیستم؟!(:
حق داشتی که منُ نخوای عزیزدلم:)
ولی بدون تمام وجودم میطلبید این لحظه تو آغوش کنج صحن گوهرشادت باشم رئوفترینم(((: