نگاهی، بوسهای، آغوش گرمی، صحبتی، چیزی
از اینها گر مهیا نیست بر قتلم بیا یڪ شب
درگیر تو بودم کھ نمازم بھ قضا رفت
در من غزلۍ درد کشید و سر ِ زا رفت
سجاده گشودم کھ بخوانم غزلم را
سمتۍ کھ تویۍ عقربهۍ قبله نما رفت
بیرون زدم از خانه یکۍ پشت سرم گفت
این وقت شب این شاعر ِ دیوانه کجا رفت ؟
در محفل شعر آمدم و رفتم .. و گفتند
ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت ؟
من بودم و زاهد بھ دوراهۍ که رسیدیم
من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت (:
میخواست بکوشد بھ فراموشیت این شعر
سوزاندمش آنگونه که دودش بھ هوا رفت...
بغض فرو خورده ام، چگونه نگریم؟
غنچه ی پژمرده ام، چگونه نگریم؟
زودم و با گریه دور میشوم از خویش
از همه آزرده ام چگونه نگریم؟
مرد مگر گریه میکند؟ چه بگویم
طفل زمین خورده ام، چگونه نگریم؟
تنگ پر از اشک و چشم های تماشا
ماهی دلمرده ام، چگونه نگریم؟
پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پی برده ام، چگونه نگریم!؟
چیزی از عشق بلاخیز نمیدانستم
هیچ از این دشمن خون ریز نمیدانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟ شیوه پرهیز نمیدانستم
بغض را خنده ی مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحت آمیز نمیدانستم
گفتمش گاه توهم به یادم بودی؟
گفت من نام تورا نیز نمی دانستم
عشق اگر پنجره ای باز نمیکرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمیدانستم :)
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
خلق را بیدار باید بود از آب چشم من
وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل مینویسد حاجت گفتار نیست