بغض فرو خورده ام، چگونه نگریم؟
غنچه ی پژمرده ام، چگونه نگریم؟
زودم و با گریه دور میشوم از خویش
از همه آزرده ام چگونه نگریم؟
مرد مگر گریه میکند؟ چه بگویم
طفل زمین خورده ام، چگونه نگریم؟
تنگ پر از اشک و چشم های تماشا
ماهی دلمرده ام، چگونه نگریم؟
پرسشم از راز بی وفایی او بود
حال که پی برده ام، چگونه نگریم!؟
چیزی از عشق بلاخیز نمیدانستم
هیچ از این دشمن خون ریز نمیدانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟ شیوه پرهیز نمیدانستم
بغض را خنده ی مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحت آمیز نمیدانستم
گفتمش گاه توهم به یادم بودی؟
گفت من نام تورا نیز نمی دانستم
عشق اگر پنجره ای باز نمیکرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمیدانستم :)
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
خلق را بیدار باید بود از آب چشم من
وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل مینویسد حاجت گفتار نیست
دیگران عیب کنندم که چرا دل به تو دادم...
باید اول ز تو پرسند که چنین خوب چرایی!؟
مملوک این جنابم و بس محترم هنوز
سنگی به سینه هست ز جنس حرم هنوز
گرمم نکرد صحبت معشوق و باده هم
آتش بیاورید که من کاغذم هنوز
در چارچوب تن اثر گریه رخنه کرد
شادم که می کشم ز غم دوست نم هنوز
شد دستپاچه خلق ز مغز و زبان چرب
دیگ معاش ماست به دست قلم هنوز
مشق سخن چو می کنم از خویش طالبم
من ضایعات خویش ز خود می خرم هنوز
یارب بگو رقیب بگوید بد مرا
بگذار تا خیال کند من کرم هنوز
دعوی عشق در دو محل دورتر خوش است
دارم برغم بی کسی خود جنم هنوز
ای دوستان مبارکتان باد کفرتان
من سجده می کنم به سر کوی غم هنوز
ای شهریار سخت عزیزی ولیک من
با حافظ عزیز روم تا فشم هنوز
گفتم دل شکسته خود را کجا برم
گفتی شکستنی است در اینجا قسم هنوز
بر ما که بی کسیم کسی مرحمت نکرد
از آشنا و غیر ببینم ستم هنوز
معنی مخواه پا شوم از روی کار دل
ما می دهیم بر سر این تخت لم هنوز