ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
خلق را بیدار باید بود از آب چشم من
وین عجب کان وقت میگریم که کس بیدار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل مینویسد حاجت گفتار نیست
دیگران عیب کنندم که چرا دل به تو دادم...
باید اول ز تو پرسند که چنین خوب چرایی!؟
مملوک این جنابم و بس محترم هنوز
سنگی به سینه هست ز جنس حرم هنوز
گرمم نکرد صحبت معشوق و باده هم
آتش بیاورید که من کاغذم هنوز
در چارچوب تن اثر گریه رخنه کرد
شادم که می کشم ز غم دوست نم هنوز
شد دستپاچه خلق ز مغز و زبان چرب
دیگ معاش ماست به دست قلم هنوز
مشق سخن چو می کنم از خویش طالبم
من ضایعات خویش ز خود می خرم هنوز
یارب بگو رقیب بگوید بد مرا
بگذار تا خیال کند من کرم هنوز
دعوی عشق در دو محل دورتر خوش است
دارم برغم بی کسی خود جنم هنوز
ای دوستان مبارکتان باد کفرتان
من سجده می کنم به سر کوی غم هنوز
ای شهریار سخت عزیزی ولیک من
با حافظ عزیز روم تا فشم هنوز
گفتم دل شکسته خود را کجا برم
گفتی شکستنی است در اینجا قسم هنوز
بر ما که بی کسیم کسی مرحمت نکرد
از آشنا و غیر ببینم ستم هنوز
معنی مخواه پا شوم از روی کار دل
ما می دهیم بر سر این تخت لم هنوز
آن شانه ی صبور، صبوری ز ما ربود
آن قامت غیور، قیامت بپا نمود
آن شیرزن حماسه ی عباس را سرود
با دست خویش بیرق کرببلا گشود
بر بالهای زخمی اش ای وای جا نبود
غم را بگو بیا که خریدار، زینب است...