eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
488 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
سزاوار است گر مریم کنیزش را کنیز آید و یا بهر غلامش گر غلام آرد مسیحا را
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
دیگران عیب کنندم که چرا دل به تو دادم... باید اول ز تو پرسند که چنین خوب چرایی!؟
من از لیلی و مجنون درس عشقم را نمیگیرم که باشد حضرت زهرا هنوزم لیلی حیدر...
عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند درد بی درمانشان را درد درمان میکند
من ڪه شاعرنیستم گاهی فقط بادیدنت واژه ها را بہ تماشای تـو دعوت میکنم
مملوک این جنابم و بس محترم هنوز سنگی به سینه هست ز جنس حرم هنوز گرمم نکرد صحبت معشوق و باده هم آتش بیاورید که من کاغذم هنوز در چارچوب تن اثر گریه رخنه کرد شادم که می کشم ز غم دوست نم هنوز شد دستپاچه خلق ز مغز و زبان چرب دیگ معاش ماست به دست قلم هنوز مشق سخن چو می کنم از خویش طالبم من ضایعات خویش ز خود می خرم هنوز یارب بگو رقیب بگوید بد مرا بگذار تا خیال کند من کرم هنوز دعوی عشق در دو محل دورتر خوش است دارم برغم بی کسی خود جنم هنوز ای دوستان مبارکتان باد کفرتان من سجده می کنم به سر کوی غم هنوز ای شهریار سخت عزیزی ولیک من با حافظ عزیز روم تا فشم هنوز گفتم دل شکسته خود را کجا برم گفتی شکستنی است در اینجا قسم هنوز بر ما که بی کسیم کسی مرحمت نکرد از آشنا و غیر ببینم ستم هنوز معنی مخواه پا شوم از روی کار دل ما می دهیم بر سر این تخت لم هنوز
پس از حسین ڪزو خوبتر تراب ندیده چه‌ها گذشت به زن‌های آفتاب ندیده...
مینویسم عشق و بی تردید میخوانم جنون هر ڪسی دیوانه تر السّابِقونَ السّابِقون
آن شانه ی صبور، صبوری ز ما ربود آن قامت غیور، قیامت بپا نمود آن شیرزن حماسه ی عباس را سرود با دست خویش بیرق کرببلا گشود بر بالهای زخمی اش ای وای جا نبود غم را بگو بیا که خریدار، زینب است...
ای ڪسی ڪه در پی تربت بگردی روز و شب اصلِ تربت گَردی از چادر نماز زینب است...
سفر می‌ڪردی و ڪار تو را دشوار می‌ڪردم ڪه چون ابر بهاری گریۀ بسیار می‌ڪردم همان "آغاز" باید بر حذر می‌بودم از عشقت همان دیدار "اول" باید استغفار می‌ڪردم ملاقات نخستین ڪاش بار آخرینم بود تو را دیگر میان خواب‌ها دیدار می‌ڪردم «به روی نامه‌هایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟» تو می‌پرسیدی و با چشم خون انڪار می‌کردم در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود به پای مرگ می‌افتادم و اصرار می‌ڪردم خدا عمر غمت را جاودان سازد ڪه این شاعر غزل در گوش من می‌خواند و من تڪرار می‌ڪردم