مملوک این جنابم و بس محترم هنوز
سنگی به سینه هست ز جنس حرم هنوز
گرمم نکرد صحبت معشوق و باده هم
آتش بیاورید که من کاغذم هنوز
در چارچوب تن اثر گریه رخنه کرد
شادم که می کشم ز غم دوست نم هنوز
شد دستپاچه خلق ز مغز و زبان چرب
دیگ معاش ماست به دست قلم هنوز
مشق سخن چو می کنم از خویش طالبم
من ضایعات خویش ز خود می خرم هنوز
یارب بگو رقیب بگوید بد مرا
بگذار تا خیال کند من کرم هنوز
دعوی عشق در دو محل دورتر خوش است
دارم برغم بی کسی خود جنم هنوز
ای دوستان مبارکتان باد کفرتان
من سجده می کنم به سر کوی غم هنوز
ای شهریار سخت عزیزی ولیک من
با حافظ عزیز روم تا فشم هنوز
گفتم دل شکسته خود را کجا برم
گفتی شکستنی است در اینجا قسم هنوز
بر ما که بی کسیم کسی مرحمت نکرد
از آشنا و غیر ببینم ستم هنوز
معنی مخواه پا شوم از روی کار دل
ما می دهیم بر سر این تخت لم هنوز
آن شانه ی صبور، صبوری ز ما ربود
آن قامت غیور، قیامت بپا نمود
آن شیرزن حماسه ی عباس را سرود
با دست خویش بیرق کرببلا گشود
بر بالهای زخمی اش ای وای جا نبود
غم را بگو بیا که خریدار، زینب است...
سفر میڪردی و ڪار تو را دشوار میڪردم
ڪه چون ابر بهاری گریۀ بسیار میڪردم
همان "آغاز" باید بر حذر میبودم از عشقت
همان دیدار "اول" باید استغفار میڪردم
ملاقات نخستین ڪاش بار آخرینم بود
تو را دیگر میان خوابها دیدار میڪردم
«به روی نامههایت قطرۀ اشک است، غمگینی؟»
تو میپرسیدی و با چشم خون انڪار میکردم
در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود
به پای مرگ میافتادم و اصرار میڪردم
خدا عمر غمت را جاودان سازد ڪه این شاعر
غزل در گوش من میخواند و من تڪرار میڪردم
نـام شـما [عـلی] شـده و نـام ما [یـتیم]
[بابا] حساب عشق شما کاملا جداست.
#ابوتراب