نکند فکر کنی در دلِ من یادِ تو نیست
گوش كن ! نبضِ دلم زمزمه اش با تو یکیست
گفته بودی که چرا خواب به پایان نرسید
راستش زورِ منِ خسته به طوفان نرسید...
#شب_گرد
دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم
دل به هر کس کی سپارم من در دلها مقیم
تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقه زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمه مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نامردمان بیگانه باشم یا نباشم
#مهدی_سهیلی
کنجِخلوت...!
چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم... #نجمه_زارع
شب آن شب که عشق پر میزد میان کوچه بازارم
تو را در کوچه میدیدم که پا در کوچه بگذارم
به یادم هست باران شد تو این را هم نفهمیدی
من آرام رفتم تا برایت چتر بردارم...
تو می لرزیدی و دستم، چه عاجز میشدم وقتی
تو را میخاست بنویسد بروی صفحه، خودکارم
میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی
گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم
هوا تاریک تر میشد تــو زیر ماه میخواندی
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
[ چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم ]
از آن پس هرشب این کوچه طنین عشق را دارد
تو آن سو شعر میخوانی من این سو از تو سرشارم
سحر از راه میآید تو در خورشید می گنجی
و من هرروز مجبورم زمان را بی تو بشمارم
شبانگاهان که برگردی به سویت باز میگردم
اگر چه گفته ام هرشب که این هست آخرین بارم
#شب_گرد
توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می نشینم تا قیامت با تو صحبت میکنم
#کاظم_بهمنی