تو در آینه نگه کن که چه دل بری ولیکن
تو که خویشتن ببینی نظرت به ما نباشد
#سعدی
🙃
گفتم:
چو کُشتی ام چه دهی خون بهای ما؟
گر خون بها کنند تقاضا برای ما
گفتا :
هزار چون تو به میدانِ عاشقی
سر میبریم و خون نچکد بر قبای ما
تو همانی که دلم لک زده دیدن رخسارش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
تمام عمر خندیدم به آن عاشق به این عاشق
چنان عشقی سرم آمد که من دیگر نمیخندم !
وقت خواب از فكر تو پهلو به پهلو ميشوم
اى نبينى خير از چشم سياهت شب بخير...
#مهدىخداپرست
مثل کوهيم و از اين فاصله هامان چه غم است
لذت عشق من و تو نرسيدن به هم است
ما دو مغرور، دو خودخواه، دو بد تقديريم
عاشقى کردن ما شرح عدم در عدم است
مثل یک تابلوى نيمه ى نفرين شده اى
دست هر كس كه به سوى تو بيايد قلم است
عشق را پس زدى اى دوست ولى پيش خدا
هر كه از عشق مبّرا بشود ، متهم است
مى روى ، دور نرو ، قبل پشيمان شدنت
فكر برگشتن خود باش و زمانى كه كم است
قبل رفتن بنشين خاطره اى زنده كنيم
بنشين چاى بريزم ، بنشين تازه دم است
I سیدتقیسیدی
ما جَهان را به تو بینیم که در خانهٔ چشم
دیده مانند چراغ است و تو در وی نوری...