eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
486 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
•• خسته‌ام مثل جوانی که پس از سربازی بشنود یک نفر از نامزدش دل برده مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی که به پرونده جرم پسرش برخورده خسته‌ام مثل پسربچه که در جای شلوغ بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است خسته مثل پدری که پسر معتادش غرق در درد خماری شده فریاد زده مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس پسرش، پیشِ زنش، بر سرِ او داده زده... خسته‌ام مثل زنی حامله که ماه نهم دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است خسته مثل پدری گوشه‌ی آسایشگاه که کسی غیر پرستار سراغش نرود خسته‌ام بیشتر از پیرزنی تنها که عــید باشد... نوه‌اش سمت اتاقش نرود! خسته‌ام! کاش کسی حال مرا می‌فهمید... غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است شده‌ام مثل مریضی که پس از قطع امید در پی معجزه‌ای... راهی مشهد شده است... ••
باز این چه شورش است که در خلق عالم است آری عزای "مادرارباب" عالم است...
نه حال جنگ مرا مانده با زمانه نه صلحی! سپرده‌ام به نجف تا "علی" چه حکم نماید
•• کجا بُرده‌ست قایق را تقلّاهای پارویی که جای شاه‌ماهی صید کردم بچه میگویی پری‌هایی که پنهانند در موجی کف‌آلوده مرا بردند سوی او، به افسونی، به جادویی تلف کردم فسونم را، ندارد هیچ معنایی برایش پیچش مویی، اشارت‌های ابرویی بریدم، پاره کردم، لت زدم، از ته تراشیدم مگر زنجیر را عبرت شود تعزيرِ گیسویی شبیه ماهی‌ام، انداخته در تابه‌‌ی داغی که شب تا صبح می‌غلتم ز پهلویی به پهلویی به یغما برده‌ای امنیت ما را، عجب کاری! به هیچ انگاشتی شخصیت ما را، عجب رویی!! سلامم می‌دهی اما،در آغوشم نمی‌گیری برای مستحبی؛ واجبی را ترک می‌گویی… ••
با منْ كسی، شریكِ غم از بی كسی نشد در گوشه‌ای نشستم و تنها گریستم
به رسم بادکنک ها دلم پر است... امّا نخی گره زده من را به دست تنهایی...
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌راهِ مرا اشاره شو! من به کجا رسیده‌ام؟ هر چه دویده‌ام تو را خسته شدم، ندیده‌ام
همه با یار خوش و من به غم یار خوشم.. سخت کاری است ولی من به همین کار خوشم!
نازنین یار! مرا باز ندیدی، باشد! به گمانم که دل از من تو بریدی، باشد! بود همواره امیدم که مرا میخواهی من همانم که نشستم به امیدی، باشد! بین بازار غلامان نظر انداخته‌ای جنس مرغوب نبودم نخریدی؟ باشد! دست عشاق گرفتی و حرم بردی..💔 طبق معمول ز من دست کشیدی، باشد! این همه زار زدم، داد زدم کرببلا :′) این حرم گفتن من را نشنیدی، باشد!
کنجِ‌خلوت...!
‌تب را علاج، آب بُود وین عجب که من میسوزم از تبی که علاجش به خاک توست
دیگران در تب و تاب شبِ عیدند ولی مثل یک سالِ گذشته به تو مشغولم من
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم هم عقل رفت و هم هوشم
تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هرشب بدین‌سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هرشب تبی این کاه را چون کوه سنگین می‌کند، آنگاه چه آتش‌ها که در این کوه برپا می‌کنم هرشب تماشایی‌ست پیچ و تاب آتش‌ها ... خوشا بر من که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هرشب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هرشب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستانت که این یخ کرده را از بی کسی، «ها» می‌کنم هرشب تمام سایه‌ها را می‌کشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هرشب دلم فریاد می‌خواهد ولی در انزوای خویش چه بی‌آزار با دیوار نجوا می‌کنم هرشب کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟ که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هرشب...