شرم می گفت نگاهَت نَکنُم، گفتم چشم
عشق میخواست ببیند نظری، دعوا شد!
#محسن_شیرمهدیه
به من گفته ست یک مدت از او ڪمتر خبر گیرم
همین یعنے جدایی... منتها آهسته آهسته!!!
#محمدعزیزے
ضعیف و لاغر و زرد و صدای خوابآور
کنار بستر من قرصهای خوابآور
لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریای خوابآور
منی که منحنی زانوان زاویهدار
جدا نمیکندَم از هوای خوابآور
همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزوای خوابآور
زمین رها شده دور مدار بیدردی
و روزنامه پر از قصههای خوابآور
هنوز دفتر خمیازههای من باز است
بخواب شعر! از این ماجرای خوابآور
#نجمه_زارع
#شب_گرد
نشستم بر سرِ کوچه ، ببین عمقِ تخیل را
که شاید لحظهای شخصی شبیهِ تو از آن رد شد...
کنجِخلوت...!
#مارانمیبریبهحرمقهرکردهای؟
با اینکه خسته میشوم و گاه کم حواس
اشکم هنوز هست حبیبم؛ تو را سپاس
در حسرت زیارتِ تو رفت عمرِ من..
روزم به گریه طی شد و شبها به التماس!(:
یک شب در این لباس عزایت مرا بخر
شاید به چشم «مادرت» آیم در این لباس
ما را نمیبری به حرم قهر کردهای؟
بگذر از این گدای بدِ قدر ناشناس
روزم شبیه زلف سیاهت چه دَرهَم است
زینب تمام راه به لب داشت این قیاس..
#شب_گرد
#اندردل
#احوالات
تیر و ڪمان گرفته اے، سوے شڪار میروی
صید تواَند عالمے، بهر چه ڪار میروی؟
#هلالی_جغتایے