دیده از اشک و لب از آه و دل از داغ پُرست
عشق در هر گذری رنگ دگر میریزد...
#صائب_تبریزی
خرمایِ نخلستانِ من حلوایِ ختمت شد ..
همسایه ها خوردند و خندیدند و رفتند..
#فاطمیه
داد از این درد که اُفتاده به جانم ای داد
"من زمین خورده ترین مردِ جهانم " ای داد !
من جوانم تو جوان ؛ پیر شدی پیر شدم !
زود میاُفتد از این غم ضربانم ای داد . . .
نوزده سالگیات قسمت ما حیف نشد
چشم خوردیم من و تازه جوانم ای داد . . .
من که لب دوختم اما جگرم را چه کنم ؟
میشود تا دو سه خط روضه بخوانم : ای داد
همهی شهر به اُفتادنمان خندیدند ؛
همه دیدند که پاشید تَوانم ای داد . . .
هفت جای بَدَنَت تا در مسجد بِشکَست
و نمیشد به تو خود را بِرِسانم ای داد !
همه گفتند علی بودُ زَنَش را کُشتند
من جگر سوخته از زخمِزبانم ای داد !
درِ خیبر ، صفِ دشمن همه هیچ . . این غم را
نتوانم نتوانم ؛ نتوانم ای داد !
#حسن_ِلطفی
#فاطمیه
هنوز کوچه به کوچه حکایت از مردیست
که دستِ بستهیِ او عاشقانه میلرزید...
#میلاد_عرفانپور
#فاطمیه
از زندگی، از این همه تکرار خستهام
از های و هوی کوچه و بازار خستهام
دلگیرم از ستاره و آزردهام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خستهام
دلخسته سوی خانه، تن خسته میکشم
آوخ… کزین حصار دلآزار خستهام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بیشکیبم و بییار خستهام
«تنها و دلگرفته و بیزار و بیامید
از حال من مپرس که بسیار خستهام»
#محمدعلی_بهمنی