eitaa logo
کنجِ‌خلوت...!
488 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.4هزار ویدیو
15 فایل
«من پر از شعر غمم ؛ میلِ دلت نیست؟ نخوان!...» . صرفا دلی.. یه دفترچه شخصی برای اینکه شعرهایی که در طولِ روز می‌خونم، رو ذخیره کنم.. اگر خواستین استفاده کنین.. + ثبتِ خاطرات! . کپی؟! دعا کنید برامون(:
مشاهده در ایتا
دانلود
سهمم از وصل تو کم نیست! همین دیشب بود روی یک کاغذِ تر، بوسه زدم نامت را...
‏تمامم کرد بی آنکه بخواهد ذره ای من را...
من ولی تمام استخوانِ بودنم لحظه‌های ساده‌ی سرودنم درد می‌کند انحنای روح من شانه‌های خسته‌ی غرور من تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام بازوان حس شاعرانه‌ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟
ماهردو یک‌دلیم ولی این وفاق نیست از احتیاج بگذر اگر اشتیاق نیست
هر آینه پشت سر ، تباه از دوری هر پنجره پیش رو ، سیاه از دوری من فاصله در فاصله کم خواهم شد؛ آنگاه... نگاه... گاه... آه از دوری...
عیالِ پیرِ خراباتیان ، خرابه نشین شد چرا ڪه حالِ خراباتیان خراب نباشد :)
غَزَلی از حَرَمَت ساخته‌ام با «مثلا» گرچه خاک است روی قبر تو ؛ اما مثلا.. گنبدِ زردِ تو خورشید شده می‌تابد نور می‌گیرد از آن ؛ گنبدِ خضرا مثلا چه ضریحی شده کارِ هنرِ فرشچیان ! جنسِ هر پنجره‌اش هست ، مُطلّا مثلا چقدَر پارچه‌ی سبز ، گره خورده به آن می‌کنی باز ، تمام گره‌ها را مثلا خادمانت همه دورِ سرمان می‌گردند ما عزیزیم ، در این صحنِ مُعلّا مثلا تشنه‌ها مست شوند از مِیِ سقاخانه ساقیِ میکده هم «حضرتِ سقا» مثلا هیئتی شکل گرفته‌ست ، میانِ حرمت نام هیئت شده «یا حضرتِ زهرا» مثلا روضه‌خوانی، وسطِ صحن ، حکایت می‌خواند قصه‌ی کوچه‌ای از شهر تو ؛ حالا مثلا... مادری با پسرش رد شده از آن ؛ اما... هیچ کس راه نَبَسته‌ست بر آنها مثلا دستِ نامردِ کسی هم وسط کوچه نبود چادری خاک نخورده‌ست ، در آنجا مثلا مادرِ قصه‌ی ما رفت ، صحیح و سالم وَ نپوشاند ، رخ از دیده‌ی مولا مثلا بعدِ مجلس همه رفتند ، زیارت کردند تربتِ حضرت زهرا شده پیدا مثلا ...
•• بد نیست گاهی هم درختی بی‌ثمر باشی یا بوته‌خاری در دلِ کوه و کمر باشی هر چند خورجین‌ات پُر است از غُصّه‌ی عالم بی‌قصّه‌تر از کولیان دربه‌در باشی •• آیینِ آیینه، سکوت است و فراموشی خوب است گاهی از خودت هم بی‌خبر باشی سرشار از شوقِ شکفتن در فروپاشی چون قاصدک با هر نسیمی هم‌سفر باشی ••
ای تا ابد به روی لبم، یادگارِ آه جز ماندنم که امرِ محال است، جان بخواه... با عشق هم شبیه تو هرگز نمی‌شوم آن عقربم که پیله تنیدم به اشتباه برگشتنم به اصل خودم ناگزیر بود سودی نداشت رام شدن‌های گاه‌گاه دیوارِ نم کشیده‌ام از اشک و خونِ دل این شانه را ببخش اگر نیست تکیه‌گاه... ما راهمان جدا شده، بشمار پس مرا هر بار در شمار رفیقان نیمه‌راه... پابند عشقِ پاک و اساطیری‌ات بمان حیف از تویی که پای حقیقت شود تباه ‌این توبه‌ی نهایی و اتمام حجت است ممنوعه‌ی مقدسم، ای بهترین گناه...
از جایِ جراحت نتوان بُرد نشان را...
چون صاعقه، درکوره ی بی صبری ام امروز از صبح که برخاسته ام، ابری ام امروز...!...
و شب شروع غم انگيز منتظر ماندن...