چون صاعقه،
درکوره ی بی صبری ام امروز
از صبح که برخاسته ام،
ابری ام امروز...!...
#شفیعی_کدکنی
🌱
به جان خویش گره زد نخست جانم را
به تیغ درد تراشید استخوانم را
دلی به وسعت یادش به سینهام بخشید
که ناشکیب نباشم غم جهانم را
میان اینهمه تلخی سپس به کامم ریخت
دو قطره عشق که شیرین کند دهانم را
توان نداشتم از او جدا شوم اما
در این هبوط گرفت از من امتحانم را
بهار بود که این شهر سوت و کور شنید
صدای هق هقِ باران بیامانم را
#اسما_سجادی_پویا
آن چادری که نیمی از آن سوخت پشتِ در
امشب برای بستنِ این سر بیاورید!'💔
#ابوتراب
با جرأت میگویم که احساس خاک برسری میکنم از خطاهایی که کوچک و خوارم میکنند و اراده ام را رو به ضعف میبرد...
صفحه۶٢-کتاب عشق ودیگرهیچ- نوشته نرجس شکوریان فرد
وارد مشهد شده ایم و خیابان ها را یکی یکی پیش میرویم به سمت امام؛ خیابان امام رضا و گنبدی که چشمه چشم را میجوشاند و رد اشک های دلم که سربرشانه من گذاشته و میبارد!
از سال٩٨ شکسته است این دل غمبرک زده! طوری که نه اشکش بند می آید و نه بدون تکیه بر من راه میرود...
چشم میبندم و ازاو ممنون میشوم که واقعیات را اینطور میکوبد تخت سینه آدم. نفس بُرّ میکند مخاطبش را!