ما را به جرم خوردن می حد زدند و بعد
دیدند در پیاله ی ما غیر آب نیست!
#حسین_زحمتکش
سیلِ دریا دیده هرگز برنمیگردد به جوی
نیست ممکن هرکه مجنون شد دگر عاقل شود
#صائب_تبریزی
در آغوشت کشیدم مثل خاک مُرده باران را
تحمل کن کمی، اندوه آغوش بیابان را
سر ناسازگاری دارم اما پافشاری کن
بیابان سخت عادت میکند آداب مهمان را
چه تقدیری که پایان بیابان ها بیابان هاست
در آغوشم بخوان این بیتهای رو به پایان را
سکوت ابرها را گرگ باران دیده میفهمد
تو نم نم ناامیدی مستی دریای بیجان را
و فردا در کنار رازهایم خاک خواهی شد
بیابانها بیابانها نمیفهمند باران را
#میثم_حمیدی
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو
#مولانا
از تُهیدستی خود
شرم ندارم چون سرو
شاخه را دلخوشی میوه
کشیده است به زیر...
#فاضل_نظری
اندوهِ جهان چیست؟ تویی داغِ یگانه
دلسوختگان را، چه به اندوهِ زمانه؟
برشانه بیفشان و مزن شانه به مویت
بگذار حسادت بکند، شانه به شانه
زخمِ تبرت مانده ولی جایِ شکایت
شادم که نگه داشتهام از تو نشانه
از عشق چرا چشم بپوشم که ندارد
این تازه مسلمان شده، با کفر میانه
بهتر که سرودی نسراییم و نخوانیم
سخت است غمِ عشق درآید به ترانه
#سجاد_سامانی
هدایت شده از |مُعٺَڪِفـ|
فرخی یزدی یه شعر داره که بیت اولش اینه:
[ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوم
وین قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم]
پ.ن:واقعاترسماےمرگنیاییوزِجانسیرشوم :))))))))!
گفتم که مُردم از غم و گفتی به "حرف" نیست!
ای کاش من حریف زبان تو میشدم ...
#سجاد_سامانی