شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد، خبري از دل پر درد گل ياس نداشت، بايد اينجور نوشت، هر گلي هم باشي، چه شقايق چه گل پيچك و ياس، زندگی اجبارست...
رفیق
باد بهاریست می آید
می نوازد، می رقصد
می خواند، می سازد
مانند نسیم صبحگاه
نوازش گر گلهای بهاریست زیبا
رفیق
طوفانیست قوی
باکلامش ویرانت می کند بار دگر می سازد
زیبا تراز قبل خود می دانی
جاودان می ماند
درنگاهت
قلبت، یادت
دوستش می داری
کمک حال تودر سختی هاست
خنده کنان، یادآور رویدادهای زیباست
رها کننده از تنهای
پشتوانه خوبی هاست
چه دور، چه نزدیک
رفیق ازبودنت ممنونم
یادت نرود که یاد تو در دل ماست …
دودلم،اول خط،نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم!
همه“یک”گفتم و دینم همه“یکتایی”بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم؟
ای که با حرف تو هر مسالهای حلشدنیاست
بهخدا،خودتوبگو،نام که را بنویسم؟
ظاهرا ما که در سفر بودیم
سارقی رفته بوده خانه ما
وقتی از خانه آمده بیرون
اهل کوچه گرفته اند اورا
قسمت جالبش ولی اینجاست
کار آن دزد تا رسیده به مو
سر اصرار خادم مسجد
درنهایت گذشته اند از او
با خودم گفتم از هرآنچه گذشت
جز خدا یک نفر خبر دارد
میروم پیش خادمِ مسجد
تا از این راز پرده بردارد
اولش تفره رفت اما بعد
ناگهان سفره دلش وا شد
دست هایش به لرزه افتادو
چشم هایش دو کاسه دریا شد
گفت: ۵۰سال پیش از این
پدرم مرد لنگِ نان بودم
پسرم من هم از قضا روزی
سارقی مثل این جوان بودم
یک شب اما شب عجیبی بود
وارد خانه ای شدم که نپرس
با چراغی که داشتم گشتم
همه جارا دقیق با دل قرص
کاسه بشقاب ها همه نقره
تابلو فرش ها گران، آن بین
نورم افتاد روی یک دیوار
روی تمثالی از اما حسین
سست شد دستم و چراغ افتاد
بعد چندسال بغض من شکست
ریختم عقده هام را بیرون
گفتم آقا چه وقت دیدار است؟!
تو مگر نور نیستی پس کو؟
دورتادورِمن که تاریک است
تو چراغ هدایتی اما من
تورا یافتم چراغ به دست
ببرم... حرمت تو میشکند
نبرم... خالی است سفرهمان
به خدا از همه فقیر تر است
آنکه عشق تورا فروخت به نان
ناگهان کل خانه روشن شد
دستی از پشت زد به شانه
گفت امشب چه روضهای خواندی
نور دادی جوان به خانه من
تا که وارد شدی تو را دیدم
گیر افتادی و نفهمیدی
هرچه برداشتی حلال برو
حال نور حسین را دیدی؟!
پسرم کل ماجرا این بود
عشق راه مرا عوض کرده
راستی آن جوان خبر دارم
رو به کسب حلال آورده...
#مصطفیصابرخراسانی
؛
چشمانش آبـے نبود کھ بگوییم آرامش
دریا را دارد ، سَبز هم نبود کھ طراوت
جنگل را داشتھ باشد بھ رنگ هم نبود
که به روح خستھام جأن دهد چشمان
او مشکـے بود که انعکاس تصویر منو
تمام خوشبختۍ را در آن میدید💚 -
وقت ها یک دم برآسودی تنم
قال مولائی لطرفی لا تنم
اسقیانی و دعانی افتضح
عشق و مستوری نیامیزد به هم
ما به مسکینی سلاح انداختیم
لا تحلوا قتل من القی السلم
یا غریب الحسن رفقا بالغریب
خون درویشان مریز ای محتشم
گر نکردستی به خونم پنجه تیز
ما لذاک الکف مخضوبا بدم
قد ملکت القلب ملکا دائما
خواهی اکنون عدل کن خواهی ستم
گر بخوانی ور برانی بنده ایم
لا ابالی ان دعالی او شتم
یا قضیب البان ما هذا لوقوف
گر خلاف سرو می خواهی بچم
عمرها پرهیز می کردم ز عشق
ما حسبت الان الا قد هجم
خلیانی نحو منظوری اقف
تا چو شمع از سر بسوزم تا قدم
در ازل رفتست ما را دوستی
لا تخونونی فعهدی ماانصرم
بذل روحی فیک امر هین
خود چه باشد در کف حاتم درم
بنده ام تا زنده ام بی زینهار
لم ازل عبدا و اوصالی رمم
شنعه العذال عندی لم تفد
کز ازل بر من کشیدند این رقم
گر بنالم وقتی از زخمی قدیم
لا تلومونی فجرحی ما التحم
ان ترد محو البرایا فانکشف
تا وجود خلق ریزی در عدم
عقل و صبر از من چه می جویی که عشق
کلما اسست بنیانا هدم
انت فی قلبی الم تعلم به
کز نصیحت کن نمی بیند الم
سعدیا جان صرف کن در پای دوست
ان غایات الامانی تغتنم
#سعدی