eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
74 دنبال‌کننده
846 عکس
161 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از روزمرگی های من
تــقــدیـمـی داریــم‌م‌‌ از نوع خفنش🌱☘ فــقـط کـافـیـه توی [ ایـنـجـا و ایـنـجـا و ایـنـجـا ] عـضـو بـشـی.. 🌱✨ بـعـدش ایـن پـیـام رو فـور مـی‌کـنـی تـو کـانـالـت و مـیـای پـیـوی مـن و شـات ِعـضـویـت و تـگ مـیـدی‌ی ؛💕 مزاحمــت = ریـپ @nazaniny1234 جـهـت تـگ
ازیاس تازه از مدرسه برگشته بودم و با همون کیف و چادر قابلمه به دست توی اشپزخونه نشسته بودم و داشتم غذا می خوردم که با صدای سلام پسری لقمه پرید گلوم و به سرفه افتادم و سریع طرف پرید و لیوان اب داد دستم زود خوردم. داشتم خفه می شدم! سر بلند کردم که دیدم پاشاست! پسر عموم. اب دهنمو قورت دادم اینجا چیکار می کرد؟ همه که رفتن شمال مامان و بابا هم که رفتن این چی می خواست اینجا؟ چطور از در اومد داخل؟ سرمو پایین انداختم و گفتم: -سلام چطور اومدید داخل؟ با پرویی نشست رو صندلی و لم داد زل زد بهم و گفت: - از رو در پریدم داخل. چشام گرد شد که گفت: - در می زدم که باز درو باز می کردی می رفتی تو اتاق درو قفل می کردی! اره خوب همیشه همین بود نمی خواستم با پسرای فامیل مثل بقیه دخترا ارتباط داشته باشم و گناه کنم یا باهاشون راحت بشم برای همین همیشه تو اتاقم بودم و درو قفل می کردم به بهونه درس خوندن بیرون نمی یومدم! دو سه بار هم مامان با ترفند کشیدتم بیرون که اقا بزرگ بحث ازدواج با پاشا رو اورد و دختر عموشی و فلان من هر بار با قهر برگشتم تو اتاقم و جواب شونو ندادم مگه زوره نمی خواستم! ‌ولی اقا بزرگ این حرف ها حالیش نمی شد! با صدای پاشا اخم کردم: - موزایک ترک برداشت من به این قشنگی جلوت وایسادم به من نگاه کن. اخمم بیشتر شد و گفتم: - چی می خواید اینجا؟ من فردا امتحان دا.. که گفت: - اره اره خواهر خودمم تو همون کلاسه که تو هستی چطور اون نداره تو داری؟ هر دفعه امتحان دارم منم این مقطع و گذروندم خر نیستم هر بار می گفتی امتحان دارم بساط و جمع کن بریم شمال نرفتم با هم بریم ناسلامتی قراره زنم بشی! هوفی کشیدم و گفتم: - من با شما هیجا نمیام برید بیرون . اونم بدتر از من یه دنده بود و این چیزا رو ننه جون هر بار می یومد تعریف می کرد یعنی من عاشقش بشم! پاشا هم گفت: - ببین این دفعه شده دست و پاتو ببندم می برمت خوب؟ خودت برو اماده شو افرین برو. سمت در اشپزخونه رفتم و دویدم سمت اتاق که دیدم فهمید نقشه ام چیه و داره پشت سرم می دوعه . سریع اومدم درو ببندم قفل کنم که پاشو گذاشت لای در و محکم هل داد که خوردم زمین و اخی گفتم . درو وا کرد و اومد داخل و گفت: - انقدر هم هالو نیستم ساک ت کجاست؟ رفت سمت کمد م و چمدون مو بالای کمد اورد پایین و گفت: - میای لباس بزاری یا خودم بزارم؟ با حرص گفتم: - خودم می زارم بلند شدم و منتظر شدم بره بیرون ولی نمی رفت. با حرص گفتم: - برید بیرون . سمت در رفت و قبل ش کلید رو هم برداشت و پنجره هم نگاه کرد یه وقت راه فراری نداشته باشم. تا زد بیرون سریع از زیر تخت اون کلید و دراوردم و درو قفل کردم و کلید رو هم گذاشتم تو در که نتونه با کلید باز کنه. قفل در رو بالا و پایین کرد و گفت: - عه پس بازی ت گرفته بازی دوست داری عمو جون؟ باشه حتما . و صدای قدم هاش اومد که رفت. اخیشی گفتم و چادر مو دراوردم و اویزون کردم. که یهو یه چیزی محکم خورد تو در. قلبم اومد تو دهنم و جیغی کشیدم از ترس. یه بار دیگه زد که از ترس شونه هام بالا پرید و قفل در ترق افتاد زمین و اومد تو. سریع چادرمو برداشتم و پوشیدم.
از یاس دستاشو توی جیب کاپشن ش کرد و ریلکس گفت: - ۵ دقیقه وقت داری چمدون ببندی عزیزم. خدایا این از کجا اومد سر راه من؟ بعید نبود واقعا دست و پامو ببنده و ببرتم. با خشم وایسادم که خودش فهمید و رفت بیرون . سریع وسایل مو توی چمدون چیدم و بیرون زدم نگاهشو از گوشی ش گرفت و گفت: - بده بهم چمدون رو. نمی خوادی گفتم که دستش اومد سمت چمدون من سریع ولش کردم دستم به دست ش نخوره. نگاهی بهم کرد و چمدون و برداشت. در ها رو قفل کردم گاز و قطع کردم. خواستم برم عقب بشینم که گفت: - راننده ات نیستم که بیا جلو بشین بیینم. نفس مو با شدت بیرون دادم و ایت الکرسی زیر لب خوندم ارامش بگیرم. با سرعت سرسام اوری راه افتاد. به شدت از سرعت بدم می یومد ولی این خیلی ریلکس بود. نتونستم طاقت بیارم و گفتم: - اروم تر برید. نگاهی بهم انداخت با خنده و مسخرگی گفت: - اخی ترسیدی؟ جواب شو ندادم و سرعت شو کم کرد. ظبط و روشن کرد که اهنگ رپ ماشین و پر کرد. متنفر بودم از این اهنگا و هر اهنگ دیگه ای! فقط مداحی دوست داشتم و مولودی و نماهنگ. خیلی داشت بد و بیراه می گفت منم فلش و در اوردم و فلش خودمو گذاشتم که پاشا وارفته گفت: - این چیه؟ مگه بابات مرده؟ اخمی کردم و گفتم: - چه ربطی داشت؟ فلش و کشید انداخت تو بغلم و دوباره فلش خودشو زد و صداشو زیاد کرد. منم فلش و کشیدم از پنجره انداختم بیرون . نگاه خیره اشو روی خودم حس می کردم. نگاهشو بلاخره از روم برداشت و گفت: - باشه مادمازل باشه! پشت چراغ قرمز مونده بودیم و به بیرون داشتم نگاه می کردم و نمی دونستم چجوری از دست این خلاص بشم؟ بریم اونجا مطمعنن امشب که منو گیراوردن رسما زن ش می کنن! که شیشه سمت من رفت بالا. چیکار به شیشه داشت؟ دوباره دادم پایین که داد بالا و خواستم بدم پایین که گفت: - بسه دیگه اون بی ناموس ها دارن نگاهت می کنن بزار لامصب بالا بمونه! نگآه کردم یه ماشین مدل بالا که چند تا پسر توش بود و زل زده بودم به این ماشین. اصلا متوجه شون نشده بودم. تا حرکت کردیم خودش شیشه مو داد پایین منم از لج کشیدم بالا.
از یاس داشتم به فرار فکر می کردم! به یه راه ی که منو از دست این نجات بده! از حرص زیاد ناخون هامو کف دستم فرو می کردم که یاد چیزی افتادم. بشکنی توی دلم زدم و با همون اخمم گفتم: - نزاشتید نماز مو بخونم که یه جایی نگه دارید نماز بخونم. یکم با حیرت و تعجب گفت: - عه نماز خون هم که هستی باشه! نماز مو که تو مدرسه خونده بودم چون من امروز تا ۲ مدرسه بودم درواقعه می خواستم فرار کنم فرار! می دونستم اگر امشب پام به اون ویلا باز بشه حتما منو هر طور شده زن ش می کنن! نقشه اشون هم همین بود همه اشون برن این قایمکی بیاد من و ببره چون می دونستن مرغ من یه پا داره و پاشا هم مثل من یه دنده است خودشو فرستادن که حریف ام بشه! با ایستادن ماشین گفتم: - چرا وایسادین؟ باز زل زده بود بهم و گفت: - مگه نمی خوای نماز بخونی؟ از شیشه به بیرون نگاه کردم انقدر تو فکر بودم یادم رفت کلا. اره ای زمزمه کردم و پیاده شدم. اونم پیاده شد و درو قفل کرد. خودشو بهم رسوند . بین راه ی شلوغی بود! هوا هم که سرد بود و حسابی سر اش و حلیم ی ها گرم بود. هر جا می رفتم پاشا می یومد حتما می خواست تو مسجد هم بیاد وایسه تا نماز بخونم و بریم! اینجوری که نمی شد! وایسادم و گفتم: - ناهارمو که کامل نزاشتید بخورم حداقل تا من وضو بگیرم اینجا به حوز روبروم اشاره کردم که وسط این بین راه ی بود و ادامه دادم: - شما یه چیز خوردنی بگیرید حلیم بگیرید. یکم نگاهم کرد و باشه ای گفت. واقعا دیوونه بودا اخه من جلوی این همه جمعیت اینجا وضو بگیرم؟ ولی باز خداروشکر رفت. سریع به اطراف نگاه کردم تا ماشینی اتوبوسی چیزی پیدا کنم که برگردم تهران.
اینم 3 پارت از رمان تقدیم به شما🪴
خواستم بگم😌.... سخنگوی قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص) کابوسِ ترامـپ و نتانیاهو! بیشتــر در مــورد وی بدانیـــــد🔥: سرهنگ دوم پاسدار ‌ابراهیم ذوالفقاری، که بین ایرانی‌ها معروف شده به «ابرام خشن»، فقط یک نظامی نیست…🪖؛))) ✓ دارای لیسانس ریاضیات،🏅 ✓ دارای دکترای فلسفه غرب،🧠 ✓ حافــظ کل قــــــرآن کـریم🌱 ✓ مسلّط به چهار زبان زنده دنیا🖇: فارسی، انگلیسی، عـربی، عبـری
00:00 تایم فداتون 🪴 شبتون خوش ❤
بعد از ورزش تخمه مبچسبه😁🤌🏻
از یاس با دیدن اتوبوس که داشت داد می زد تهران تهران سریع سمت ش رفتم . خواستم سوار بشم که گفت: - خانوم بلیت؟ به صف بلیت ی نگاه کردم که شلوغ بود و گفتم: - پول شو دو برابر می دم . و از کیف پولم بهش دادم و سوار شدم. اخرای اتوبوس نشستم دو نفر کم داشت یکم طول کشید تا اومدن . از استرس ناخون هامو کف دستم فرو می کردم ای کاش زود تر راه بیفته. بلخره راه افتاد و نفس راحتی کشیدم و به صندلی تکیه دادم. ولی ۵ دقیقه نشد وایساد! در باز شد و پاشا اومد بالا و گفت: - سلام فکر کنم همسر من اشتباهی سوار این اتوبو.. و من و دید به من اشاره کرد و گفت: - بعله اوناهاش. دلم می خواست مهو شم. بلند شدم و گرنه قطعا ابرو ریزی راه می نداخت. پایین اومدم و سمت ماشین رفتم نشستم و درو کوبیدم. پاشا هم نشست و راه افتاد و گفت: - مگه جوجه مذهبی ها هم دروغ می گن؟ حوصله کنایه شنیدن نداشتم و گفتم: - به شما ربطی نداره! روی فرمون کوبید که از ترس پریدم و داد کشید: - بسه دیگه تمام کن این مسخره بازی هاتو هی فرار می کنی عین بچه ها! خودت هم خوب می دونی زمین و زمان بگن نه تو اخرش مال منی! پس بهتره تمام کنی مسخره بازی هاتو اون روی منو بالا نیار! اگر چیزی می گفت فقط می زدتم . ساکت شدن و ترجیح دادم تا یکم جو بخوابه. همیشه فکر می کردم همسرم یه پسر مذهبیه! و حالا! بغض کرده بودم و دیگه حرفی نزدم کاری هم نمی تونستم بکنم! پیش یه سوپر مارکت وایساد و پیاده شد درهای ماشین و قفل کرد و رفت توی سوپر مارکت. با دست های پر برگشت و دروغ چرا حسابی دلم هوس هل و هوله کرده بود. نشست و گذاشت شون روی پام و شادی نه انگار همون دیو دو سر قبل بود گفت: - بیا به قول خودت ناهار که نذاشتم بخوری بخور. منم با پرویی پاستیل و باز کردم و شروع کردم به خوردن. بعد یکم گفت: - تک خوری بیشتر بهت می چسبه اره؟ هوفی کشیدم من از این خجالت می کشم این هی می خواد سر بحث و باز کنه! لب زدم: - چی می خورید؟ با حرص خاصی گفت: - واسه چی منو جمع می بندی مگه من چند نفرم؟ چیه نامحرتم؟ نترس امشب هر طور شده محرم ت می شم! خودمم مطمعن بود چه به خوشی چه به زور این اتفاق می یوفته! جواب شو ندادم که گفت: - بستنی می خورم خانوم چادری! بستنی و باز کردم و طوری گرفتم که دستم به دست ش نخورده اونم هوفی کرد و ازم گرفت. خیلی خسته بودم
از یاس خیلی خسته بودم و هی چرتک می زدم. که پاشا زد کنار. اب دهنمو قورت دادم چیکار داشت تو این جاده اخه؟ خم شد سمتم که جیغ کشیدم. چسبید به در و دستاشو برد بالا و گفت: - چته می خوام صندلی و خم کنم بخوابی. سری تکون دادم و زیر غر زد: - انگار دیو دو سر کنارشه اینطور کولی بازی در میاره! و دکمه صندلی و زد که خابیده شد. اخیشی زیر لب گفتم و گرفتم خابیدم . در ماشین که بسته شد چشامو باز کردم. نشستم و گیج به اطراف نگاه کردم پاشا رفت سمت رستوران. دوباره چشامو بستم که صدای در ماشین اومد. پاشا که الان رفت تو رستوران؟ چشامو زود باز کردم که دیدم یه پسر جوون هست حدود19 ساله و هول کرده بود. اب دهنمو قورت دادم گفتم: - اشتباهی سوار شدید این ماشین ماست. برگشت و پشت سرشو نگاه کرد و گفت: - نخیر منم دزدم و اشتباهی نیومدم برو پایین. پوزخندی زدم و گفتم: - ببین پسر عموم بیاد لهت می کنه بفرماید پایین. دستشو اورد جلو بزنتم و گفت: - گمشو پایین بابا بچه.. که جا خالی دادم و با مشت زدم تو سرش که سرش کوبیده شد تو شیشه منم سریع پیاده شدم و جیغ کشیدم دزد دزد. همه جمع شدن و پاشا سریع از توی رستوران دوید بیرون اومد سمتم. همه اطراف ماشین جمع شده بودند و کسی جلو نمی رفت و چند نفری فیلم می گرفتن! واقعا متعسف بودم براشون! پاشا سریع همه رو کنار زد و خودشو بهم رسوند و دید سالمم تعجب کرد گفت: - خوبی؟ سالمی؟ سر تکون دادم و گفتم: - اره دزد تو ماشینه! بهت زده گفت: - پس چرا ماشین و نبرد؟ چادرمو مرتب کردم و گفتم: - اخه خواست بزنه منو با مشت زدم تو سرش سرش خورد تو شیشه گیج شده فک کنم. پاشا چشاش گرد شد و سمت در راننده رفت و بازش کرد یقعه پسره رو گرفت اوردش بیرون تا پلیس برسه دوتا چک ابدار هم زدتش! بلاخره پلیس رسید و پاشا تحویلش داد . توی ماشین نشسته بودیم و کوبیده گرفته بود بخوریم . پاشا با هیجان گفت: - چطوری زدیش؟ مگه بلدی؟ سری تکون دادم و گفتم: - کلاس های بسیج چند تا حرکت بهمون یاد دادن از اون فن استفاده کردم. با مکث گفت: - بسیج؟ سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفت. غذا مو روی داشبورد گذاشتم که نوشابه رو یا نفس سرکشید و گفت: - بخور چیزی نخوردی که! هل وهوله ها رو برداشتم و گفتم: - ممنون سیر شدم. باشه ای گفت و یه طوری نگاهم کرد. انگار با نگاهش می گفت بزار زن من بشی مجبورت می کنم یه پرس که هیچ دو پرس و بخوری. خواست غذا رو بندازه که گفتم: - نه چیکارش دارین؟ بعدا می خورم اصراف می شه اگه بندازیم گناهه. دستی پشت گردن ش کشید و انگار حرف م جدید بود براش و گفت: - خوب باشه پس بده من بخورمش. دادم بهش و در کمال تعجب با همون قاشق خودم کل شو خورد. نگاه متعجبی بهش انداختم که گفت: - خوب چیه! تمام مدت داشتم کشیک می دادم ببینم کی می رسی خونه از اون وقت تا الانم که چیزی نخوردم . شونه ای بالا انداختم. وقتی خورد تمام انداخت از شیشه بیرون که با حرص گفتم: - این چه کاریه؟ مگه بی فرهنگی؟ به طبیعت اسیب می زنی و یه بدبخت دیگه باید بیاد اشغال های شما رو جمع کنه. پیاده شدم و رفتم جمع ش کردم و انداختم توی سطل . برگشتم و سوار شدم. انگار که چیز عجیبی دیده باشه هی نگاهم می کرد. اخر سر کلافه شدم از دست ش و گفتم: - چرل انقدر منو نگاه می کنید؟ دستی توی موهای ش کشید و گفت: - اخه عجیبی تو فامیل کسی اینطور نیست خوشم میاد. از جمله اخرش خجالت کشیدم . چه بی پروا و راحت همه چیو می گفت! یعنی از من بدش بیاد هم تو روم بی رودروایسی وایمیسته و می گه ازت بدم میاد!
از یاس صدای اذان گوشیم بلند شد. اینجا ها هم که همش درخت بود و جاده مسجدی تفریگاه ی میان راهی نبود! چیکار می کردم؟ نمی خواستم نمازم قضا بشه! رو به پاشا گفتم: - می شه بزنید کنار من نماز بخونم؟ نگاهی بهم انداخت و دوباره به جلو نگاه کرد یکم جلو تر زد کنار. پیاده شدم و خودشم پیاده شد. حالا چطور وضو می گرفتم؟ به پاشا که کنجکاو بهم نگاه می کرد گفتم: - اب دارید تو ماشین؟ اره ای گفت و دست هاشو از جیب هاش در اورد و از صندوق یه بطری اب داد دستم و گفت: - زیر انداز هم می خوای؟ اره ای گفتم. خودش اورد طوری پهن کرد که ماشینی رد می شد منو نبینن. حداقل غیرت ش خوب بود. وضو گرفتم و مهر و سجاده جیبی مو دراوردم و قامت به نماز بستم. نماز مو زیر نگاه های سنگین و خیره ی پاشا خوندم . اخه چقدر نگاه می کنی تو! اخرش چشات چپ می شه! دوباره راه افتادیم بلاخره ساعت 7 شب بود که رسیدیم. ویلا پر بود از ماشین و معلوم بود همه اومدن. خجالت می کشیدم جلوی این همه جمعیت! همیشه اغلب تنها بودم حتا توی مدرسه! کنار ماشین وایسادم و لب مو از استرس گاز گرفتم پاشا که دو قدم رفته و نیش تا بناگوش باز بود برگشت نگاهم کرد ببینه چرا نمی رم. باید هم خوشحال باشه که حریف من شده و تونسته از مخفیگاه ام بکشتم بیرون! اومد سمتم و گفت: - چرا وایسادی؟ بیا دیگه. سرمو زیر انداختم و گفتم: - نمی خوام . با ماشین تکیه داد و گفت: - باز چیه؟ با دست هام ور رفتم و گفتم: - خجالت می کشم خیلی شلوغه اینجا. انگار انتظار داشت باز بگم زن ت نمی شم و با این حرف نفس راحتی کشید تقریبا و گفت: - ببین بیا بریم امشب من و تو مال هم بشیم تو بعله رو بده به من خودم از اینجا می برمت اصلا می ریم ویلا می گیرم دوتایی مون باشیم خلوت خجالت نکشی یا اصلا برمی گردیم تهران خونتون یا هر جا که تو گفتی اصلا کلید اتاق خودمو بهت می دم بری نیای بیرون خوبه؟ سری تکون دادم حداقل بهتر از هیچی بود. با سر اشاره کرد بریم داخل. درو باز کرد و اشاره کرد برم تو که نه ای گفتم. استرس گرفته بودم! مجبور شد خودش اول بره و منم پشت سرش رفتم. تقریبا کامل پشت سرش بودم و چهره همه درهم رفته بود فکر کرده بودن نتونسته منو بیاره ولی پاشا کنار رفت و من نمایان شدم لبخند به لب همه برگشت و شیطنت توی چهره همه پیدا بود. پاشا هم از این دروازه تا اون دروازه نیشش وا بود. سلام ی کردم و سلام همه بالا رفت. با استرس به جمعیت نگاه کردم مامان و بابا اخر نشسته بودن پیش اقاجون تازه رو مبل دو نفره بودن جا نبود من برم و اگه جا بود هم نمی رفتم! تنها امیدم الان پاشا بود که منو از این جو نجات بده که با حرف ش داشتم اب می شدم: - بفرما اقا بزرگ عروس خانوم و اوردم سه ساله دارین تابم می دین امشب دیگه باید مال خودم بشه تا محرمم نشه از این در نمی زارم کسی پاشو بزاره بیرون همین امشب باید یاس زن من بشه! بابای پاشا عمو گفت: - چته پسر مگه طلبکاری؟ باشه حالا بیاین بشینن دختر بدبخت اب شد. پاشا تازه متوجه من که از خجالت سرخ شده بودم نگاه کرد. کم مونده بود گریه ام بگیره. اخه این چرا اینقدر حوله؟ بهش نگاه کردم که گفت: - بیا بریم رو اون مبله بشینیم. دمبالش مثل جوجه ها راه افتادم و با فاصله ازش نشستم تقریبا به دسته مبل چسبیده بودم . تو خانواده کسی جز من مذهبی نبود! یه برادر بزرگ تر داشتم امیر که میونه امون زیاد خوب نبود همیشه به خاطر چادرم مسخره ام می کرد و باهام بیرون نمی یومد و با دختر عمو و دختر عمه هام بود همیشه می گفت من امروزی نیستم و ابروشو جلو دوستا و همکاراش می برم! مامان و بابا هم که عاشق تک پسرشون بود و کلا منو به حال خودم رها کرده بودن. دوست داشتم ازدواج کنم اما نه یکی مثل مامان و بابای خودم که فردا دوباره مثل همونا باهام رفتار کنه. من یا ادم مذهبی می خواستم! ولی توی خاندان ها همه با فامیل ازدواج کرده بودن و یعنی اصلا ازدواج غیر از فامیلی نداشتیم!