#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت8
از یاس
پاشا گفت:
-گریه نکن اشکاتو پاک کن بدم میاد اینا ببین.
اشکامو پاک کردم و پاشا بلند گفت:
- پس زنگ می زنم حاج اقا بیاد یه صیغه محرمیت بخونیم!
اقابزرگ گفت:
- اول باید برین ازمایش!چه عجله ایه!اومدی و این دختر مشکل داشت بچه دار نتونست بشه!
پاشا گفت:
- ببین اقاجون بچه دار هم نشه نازا هم باشه من می خوامش چه بی بچه چه با بچه!
و شماره حاج اقا رو گرفت رفت بیرون.
خواهر پاشا گفت:
- نمی دونم این دختره چی داره داداش من می خوادش با این سر و شکل ش اصلا انقدر چادر و کشیدی جلو می بینی؟
منم گفتم:
- تو که انقدر کشیدی عقب بیشتر می بینی؟
فریده اون دختر عموم دستشو دور گردن خواهر پاشا انداخت و گفت:
- ولش کن بابا اتفاقا با اون اخلاق سگی پاشا فقط همین به دردش می خوره!
حالا که پاشا ازم حمایت کرد جلوی بقیه منم باید حمایت می کردم ازش:
- اره چقدر هم که تو پاشا بدت میاد وقتی داشت از من حمایت می کرد که داشتی سکته می کردی! حداقل یکی این حرف و بزنه که تمام مدت برای پاشا غش و ضعف نرفته باشه یا پاشا دستش می بره از هوش نرفته باشه تا دو روز زیر سرم باشه!
جو توی ساکتی فرو رفت.
این فریده کشته مرده پاشا بود یه بار که پاشا دستش برید از هوش رفت تا دو روز به خاطر پاشا گریه می کرد و بیمارستان بود یعنی دل پاشا رو ببره درصورتی که پاشا حتا حالش رو هم نپرسید! و برعکس من امتحان داشتم چون توی خونه ما این اتفاق افتاد می گفت بابا اینو جمع کنید سر و صدا نکنید زن اینده ام داره امتحان می خونه!
جوون ها زدن زیر خنده و فریده حسابی خیط شده بود.
کسایی که چادر یادگار مادرم زهرا رو مسخره می کنن عاقبت خوبی ندارن توی جهل و ندانی به سر می برن و اسیر مد دنیا هستن!
من به خودم افتخار می کنم که چادر تاج بندگی خدا روی سرمه!
پاشا برگشت شناسنامه هم دستش بود.
حتما دیده بود گذاشتم تو چمدون و رفته اورده.
نشست کنارم و گفت:
- الان عاقد میاد سعید پاشو باند ها رو بزار.
لب زدم:
- نه! امشب شب شهادت مادرم زهراست حتا دست هم نباید زده بشه!
پاشا یکم نگاهم کرد و التماس مو ریختم توی چشمام گفتم:
- حالا که دارم زن ت می شم نمی خوام زندگیم با گناه شروع بشه خواهش می کنم!
پاشا سر تکون داد و گفت:
- باشه اشکال نداره.
مادر پاشا گفت:
- پسرم این همه زن زلیلی اول زندگی خوب نیست!
و چشم غره ای به من رفت.
واقعا به خاطر ظاهر و عقاید ام باید این همه نیش و کنایه بشنوم؟
پاشا گفت:
- زن زلیلی نیست! به زن م احترام می زارم تو خودت گفتی نباید مثل بابات باشی و مدام کمربند به دست! حالا هم که احترام می زارم یه حرف می زنی! اونم می دونم به خاطر چیه ! به خاطر یاس هست که سلیقه تو نیست ولی شرمنده سلیقه خودمه برای سلیقه مم ارزش قاعلم .
در باز شد و فکر کردیم عاقده اما ساشا بود داداش پاشا!
با دیدن من گل از گل ش شکفت.
همبازی بچه گی بودیم .
شاید تنها کسی بود که از دیدن ش خوشحال شدم!
از همون دم در داد زد:
- به به زن داداش گلم اوووه می بینم داداش جون شرط و برده بابا ایول خوش اومدی زن داداش.
بلند شدم و با لبخند گفتم:
- سلام اقا ساشا خوبین؟
دستشو روی سینه اش گذاشت و خم شد و گفت:
- چاکر زن داداش شما رو دیدم کنار هم حالم توپ عالی.
با پاشا محکم دست دادن و چشمک زدن.
یه صندلی اورد و کنار پاشا نشست و گفت:
- چی شد حالا عروس خانوم بعله رو داد؟ ابجی از همین الان بگم من این داداش مو ضمانت می کنم نوکرته.
پاشا یکی زد پشت گردن ش و گفت:
- اخه بچه من از تو بزرگ ترم تو 19 سالته من 24 می خوای منو ضمانت کنی؟
یهو ته دلم خالی شد اگر منو بزنه چی،؟ مثل الان که ساشا رو زد درسته به شوخی بود ولی من با همین طور زدن هم دردم می گرفت و می ترسم!
انگار ساشا فهمید گفت:
- ببین ترسید منو زدی خاک توسرت .
پاشا بهم نگاه کرد و گفت:
- تورو نمی زنم که تو ادمی این خره.
خیالم راحت شد که زنگ به صدا در اومد و این بار حاج اقا بود.
ساشا یه صندلی گذاشت روبرومون که حاج اقا بشینه و پاشا رفت درو باز کنه.
رو به ساشا گفتم:
- میشه به پاشا بگید از توی چمدون چادر سفید و قران مو بیاره؟
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت9
از یاس
ساشا چشم بلند بالایی گفت و رفت.
با حاج اقا برگشت سلام کردم و حاج اقا نشست.
پاشا با چادر و قران برگشت .
داد دستم و گفت:
- اینا رو می خواستی؟
سر تکون دادم.
و توی اولین اتاق رفتم و چادر مو عوض کردم برگشتم.
روی صندلی نشستیم و گفتم:
- حاج اقا می شه اول یه استخاره بگیرید؟ راجب این ازدواج!
سر تکون داد و گفت:
- حتما دخترم.
پاشا گفت:
- استخاره چیه؟
قران و باز کردم و گفتم:
- یعنی این ازدواج خوبه یا نه! وقتی می خوای کاری انجام بدی استخاره بگیر خوب بود انجام بده خوب نبود انجام نده.
با خنده گفت:
- یادت رفت جمع ببندی!
گیج نگاهش کردم و تازه فهمیدم چی می گه!
مطمعن بود الان حاج اقا می گه خوب نیست اما با لبخند گفت:
- عالیه دخترم عالی دراومده.
پاشا با خوشحالی گفت:
- بفرما اینم استخاره!
تعجب کرده بودم.
حاج اقا گفت:
- مدت صیغه چقدر باشه؟ کی قراره ازدواج کنید؟
پاشا گفت:
- امروز شنبه است پنجشنبه عروسی می کنیم .
حاج اقا سر تکون داد و شروع کرد به خوندن و مشغول قران خوندن شدم.
ولی تمام شد نفس عمیقی کشیدم و با توکل به خدا بعله رو دادم پاشا هم همین طور.
پول حاج اقا رو داد و راهی ش کرد.
ساشا با لبخند نگاهمون کرد و چون خسته بود رفت بخوابه.
کیف مو بلند کردم و رو به پاشا که نشست سیب بخوره گفتم:
- بریم؟
پاشا متعجب گفت:
- کجا؟
کیف و روی دوشم جا به جا کردم و گفتم:
- خودت گفتی بعله رو دادی محرم شدیم از اینجا می برمت هر جا که خواستی یادت رفت،؟
کلید اتاق شو گرفت سمتم و گفت:
- برو توی اتاقم حال ندارم به خدا.
اره خوب خر ش از پل گذشته بود چرا به حرف من گوش بده.
سرمو پایین انداختم تا اشکام و نبینه که اماده باریدن بود.
کلید و گرفتم و گفت:
- بالا اولی.
سریع سمت پله ها رفتم و تند تند پله ها رو رد کردم.
درو باز کردم و داخل رفتم که بغض م شکست!
هوای اتاق و این عمارت نفس گیر بود با دیدن بالکن توی بالکن رفتم.
با دیدن راه پله که به حیاط پله می خورد اشکامو پاک کردم.
نشون ت می دم اقا پاشا.
چادر سفید مو روی تختش گذاشتم و چادر مشکی کمری مو سرم کردم و پله ها رو اروم اروم طی کردم.
نگاهی به در سالن کردم بسته بودم.
سریع دویدم سمت در و بازش کردم بیرون زدم.
با نقشه یاب به ایسگاه اتوبوس رفتم و برای تهران بلیط گرفتم .
و خیلی زود اتوبوس راه افتاد.
۲ساعت بعد..
ازپاشا
ساشا پله ها رو پایین اومد و اماده بود بره چمن.
وقتی یاس و کنارم ندید گفت:
- پس زن داداش کو؟
نگاهش کردم و گفتم:
- تو اتاقمه.
متعجب گفت:
- ولی من تازه تو اتاقت بودم دمبال ساک ورزشی فقط چادر سفیدش رو تخت بود در بالکن باز بود ولی کسی توی اتاق نبود!
بلند شدم و سریع پله ها رو بالا رفتم نبود .
سریع پله ها رو پایین اومد و سویچ و برداشتم که ساشا گفت:
- چی شد؟ کجا؟
کلافه گفتم:
- نیست شبه کجا رفته نکنه اتفاقی براش بیفته؟ گم شده باشه به طور یه ادم مست بخوره چی؟
ساشا گفت:
- مگه می دونی کجاست که داری می ری؟
نه ای گفتم که
همون روی پله ها نشست و گفت:
- چیکار کردی که رفت اینو بگو!
هوفی کشیدم و گفتم:
- قول دادم بعد محرمیت هر جا خواست ببرمش از اینجا خوشش نمیاد حال نداشتم نبردمش گفتم بره تو اتاقم.
ساشا گفت:
- می زاشتی دو دقیقه بگذره بعد بدقولی می کردی! یه زنگ بزن بهش.
سر تکون دادم و شماره اشو گرفتم جواب داد صدر صد شماره امو نداشت و چون شماره بود جواب داد صداش خابالود بود:
- سلام بفرماید؟
نگران گفتم:
- یاس کجایی؟ کجا گذاشتی رفتی؟ شبه کجایی بگو بیام دمبالت به خدا هر جا گفتی می برمت فقط بگو کجایی!
بغض کرد! و گفت:
- اره دیدم چقدر رو قول ت موندی که حالا بمونی دیگه دیره من یه ساعت دیگه می رسم تهران به منم زنگ نزن .
و قطع کرد.
ساشا گفت:
- برگشته تهران اره؟
سر تکون دادم و گفتم:
- حتما با اتوبوس رفته!
ساشا گفت:
- پس برگرد تهران برو از دل ش در بیار.
رو مبل وارفتم:
- ظهر زدم قفل اتاق شو شیکوندم خونه نره چی؟ چون می دونه من اونجا می رم.
مامان ش گفت:
- می ره گلزار شهدا ازشب تا صبح پیش اون قبر ها می شینه و حرف می زنه!
ادرس و گرفتم و راه افتادم.
اگه می بردمش این اتفاق نمی یوفتاد.
با سرعت زیادی سمت تهران حرکت کردم هوا سرد بود چطور از شب تا صبح توی این سرما می رفت توی قبرستون؟ نمی ترسید از قبرستون زشت و ترسناک؟
عشایر منطقه:
از نیروهای سپاه و ارتش میخواهیم که آرامش خود را حفظ کنند تا ما کار خودمان را انجام دهیم.🤌🏻🇮🇷😂
-شغل داماد چیه؟
+خلبان یاب
😂