#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت19
ازیاس
گفت:
- پیدا کردم براتون اما توی محله ساده نشینه! همونه که خانوم می خواد .
با لبخند گفتم:
- همین خوبه! حتما مسجد باید نزدیکی ش باشه.
سوار شدیم بریم خونه رو ببینیم.
پشت سر ماشین بنگاه دار راه افتادیم.
پاشا گفت:
- اخه همه دخترا عاشق قصر ان تو چرا نیستی؟
سرمو به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- گفتم که من فرق دارم جواب این سوال رو هم صد دفعه دادم نمی خوام اسیر لذت های دنیا بشم!
پاشا اومد اخرین ترفند خودشو به کار ببره:
- خوب تو بیا ولی باید روی خودت کار کنی توی که توی سخت ترین شرایط هم قرار بگیری اسیر لذت های دنیا نشی!
ابرویی بالا و انداختم و گفتم:
- واسه چی خودمو اذیت کنم؟ برم خودمو وسط مرز گناه قرار بدم بگم گناه نمی کنم؟ خوب چکاریه نمی رم وسط مرز گناه این چه حرفیه!
پاشا گفت:
- چی بگم دیگه راست می گی .
بعد از نیم ساعت رسیدیم.
پیاده شدیم درش به رنگ آمیزی نیاز داشت.
یه حس خوبی به این خونه داشتم.
سمت در همسایه رفتم که بنگاه دار گفت:
- خونه اینه!
می دونمی گفتم و دوباره در زدم که یه خانوم چادری درو باز کرد.با لبخند سلام کردم و گفتم:
- ما اومدیم این خونه رو ببینیم می خواستم ببینم قبل ما چه ادم هایی اینجا بودن؟
خانومه با لبخند گفت:
- الهی عزیزم تازه عروسی! والا این خونه خیلی با برکت و خوبه! قبل شما یه خانواده شهید اینجا زندگی می کردن که چون پیر شدن رفتن پیش بچه هاشون عزیزکم.
خداروشکری گفتم و خداحافظ ی کردم.
بنگاه دار درو باز کرد و داخل رفتیم.
با دیدن حیاط ش لبخندی زدم همون بود که می خواستم.
ناخوداگاه خونه ی ترانه و مهدی که توی رمان عشق به یک شرط رو توی ذهنم مجسم کردم دقیقا همین جور بود.
با ذوق داخل رفتم خیلی خاک خورده بود و معلوم بود چند ساله کسی اینجا نبوده! اما کاملا سالم بود و دستی به روش می کشیدم می شد عروسک!
یه حوزه بزرگ داشت وسط حیاط و روبروی حوز 5 تا در با شیشه های رنگی.
دوتا در اولی به روی هم باز می شد و پذیرایی بود.
یه اشپزخونه و سه تا اتاق.
پاشا گفت:
- نگو که اینو دوست داری!
با لبخند گفتم:
- دقیقا همینو می خوام .
دستی توی موهاش کشید و گفت:
- ما کلی مهمون داریم اخه اینجا؟ کوچیک نیست؟
برگشتم سمت ش و گفتم:
- اولا که گفتم مردم و نظر مردم مهم نیست باید نظر خدا رو اولویت گرفت بعدشم ما دو نفریم مگه چقدر جا می خوایم؟
پاشا گفت:
- چی بگم دیگه برم سند بزنم تو رو هم برسونم خونه.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- نه برو سند بزن من اینجا رو تمیز کنم تو هم جارو و سطل و مواد شونه و شیلنگ و این چیزا بگیر بیا کمکم.
دستشو تو هوا تکون داد و گفت:
- عمرا کارگر می گیرم.
معصوم نگاهش کردم و گفتم:
- توروخدا نق نزن دیگه تنبل نباش کارگر بلد نیست خراب می کنه برو دیگه.
یه دونه اروم زد تو سرم و گفت:
- چیکارت کنم دیگه بمون تا برگردم.
نیش مو باز کردم و سر تکون دادم و گفتم:
- چشم زود بیا.
با خنده گفت:
- همیشه همین طور حرف گوش کن باش.
پشت چشمی براش ناز کردم و تا رفتن چادر مو در اوردم و یه جا گذاشتم کثیف نشه!
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت20
ازیاس
یه تشت کهنه بود که با شیر اب شستمش و بلند ش کردم بردم داخل .
هر چی پلاستیک و اشغال بزرگ بود جمع کردم .
توی حیاط هم چوب های شکسته رو جمع کردم و باغچه و حیاط و تمیز کردم.
شیر اب توی حوز رو باز کردم تا یکم خیس بشه که پاشا رسید.
سمت ش رفتم و گفتم:
- بدو که کلی کار داریم.
پاشا گفت:
- اول پیتزا بخوریم گرسنمه تا راه نیوفتم کار نمی کنم.
اب توی حوزه و بستم و روی چمن های حیاط که با اب قطره ای رشد می کردن و خشک نشده بودن نشستیم.
پاشا گفت:
- به نظر این خونه خونه می شه؟
سر تکون دادم و گفتم:
- صد در صد.
شروع کردیم به خوردن و خیلی زود بلند شدم که پاشا گفت:
- بابا بیا غذا تو بخور کار ها فرار نمی کنن!
شیلنگ و وصل کردم و گفتم:
- سیرم خودت بخور.
شونه ای بالا انداخت وگفت:
- باشه پس اتفاقا سیر نشده بودم .
و پیتزای منم برداشت خورد.
کل داخل خونه رو خیس کردم و شستم.
پاشا هم وایساده بود نگاهم می کرد و گفت:
- خوب الان من چیکار کنم نمی زاری کمک کنم.
اب و با طی اروم زدم و گفتم:
- نخیر بلد نیستی نگاه کن اب و زدی به دیوار شما باید حیاط و کمکم بشوری.
خونه که تمام شد .
حیاط و دادم دست پاشا.
نالان شلوار شو تا زانو ش زد بالا و گفت:
- ای خدا من خسته ام.
چپ چپی نگاهش کردم که گفت:
- دارم تمیز می کنم دیگه.
دست به کمر گفتم:
- یالا زود.
شیشه پاکن و پارچه رو برداشتم و شیشه ها رو برق انداختم.
داخل تکمیل بود دیگه.
بعد از دو ساعت اقا حیاط و تمیز کرد.
افتاد رو چمن و ها و ناله می کرد.
وسایل و جمع کردم و گفتم:
- بریم خونه؟
نیم خیز شد و گفت:
- خوب نریم دیگه خونه امون که هست می ریم پتو و قالی و و شام می گیریم میایم همین جا بری خونه چیکار؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- مگه تو خسته نبودی؟
خودشو زد کوچه علی چپ و گفت:
- کی؟ من؟ نه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- اگه کلی وسایل بگیری برام که تا شب مشغول باشم و حوصله ام سر نره قبوله.
یهو پاشد که قلبم ریخت وگفت:
- حله بپوش بریم.
بلند شدم و چادرمو سرم کردم و راه افتادیم.
اول رفتیم فرش فروشی!
از نمونه ها یه پالاز موکت سبز چمنی انتخاب کردم که پاشا مسخره ام می کرد و گفت:
- من که می دونم تو خونه رو مسجد می کنی!
منم می گفتم خوب می کنم.
قالی ها هم یه ساده بی طرح و نقش سبز پررنگ گرفتم خیلی ست قشنگی می شد.
پادری و این چیزا هم ست اون پررنگه برداشتم.
پاشا هم گفت:
- من نظر بدم شاهانه است خانومم که می خواد ساده زندگی کنه همون نظر ندم خودت بگیری بهتره.
بعدش فرش و اینا رفتیم اینه و شمدون بخریم.
به اینه و شمدون ها نگاه کردم.
رو به پاشا گفتم:
- خیلی زیاده انتخاب سخته برام این جا تو انتخاب کن.
بشکنی زد و گفت:
- حق ایراد گرفتن و نه اوردن نداری!
سر تکون دادم و طبق معمول یه گرون خرید اما ساده و بی نظیر بود!
وقتی دید راضی ام گفت:
- ما اینیم دیگه.
خندیدم و حساب کرد.
بعدش رفتیم فروشگاه مذهبی.
یه قران خوش خط و خودکار صوتی گرفتم و چند تا تابلو از عکس های سردار و شهدا مهر و تسبیح و جانمازی ست برای خودم و پاشا گرفتم.
با کلی وسیله دیگه!
سر راه یه ۲۰ دونه هم ماهی گرفتیم برای توی حوز.
شام هم پاشا کوبیده گرفت و سمت خونه رفتیم.
وسایل و بیشتر شو پاشا برد داخل و بقیه اش روهم من.
فرش ها رو کارگر ها توی پذیرایی گذاشته بودن.
وسایل و پلاستیک ها رو گوشه ای گذاشتیم و اول پالاز موکت های خونه رو گذاشتم و بعدش فرش کوچیک وسط شون رو و پادری و قالی که برای دم در حمام و اشپزخونه بود و یه تابلو فرش که طرح مسجد بود.
پاشا میخ زد و وصل ش کرد بقیه میخ ها رو هم زد و روی فرش ها ولو شد و گرفت خابید.
حسابی امروز ازش کار کشیده بودم.
گذاشتم بخوابه و بقیه تابلو ها رو وصل کردم .
چهارپایه رو اوردم و ساعت فانتزی مذهبی رو به دیوار چسبوندم.
ماهی ها رو هم توی حوز انداختم و براشون غذا ریختم.
کارم که تمام شد دوتا پتویی که فعلا خریده بودیم رو باز کردم و درو خونه رو بستم.
یکی و انداختم روی پاشا .
خودمم دیگه نا نداشتم ولی پذیرایی سرد بود توی اتاق رفتم و گرفتم خابیدم
به خاطر اینکه چند روزی یادم رفت براتون رمان بزارم اینسری کلی پارت براتون گذاشتم جبرانی 😉
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت10
ازیاس
رسیدم تهران و اول رفتم خونه می دونستم پاشا میاد و عمرا اگه اینجا می موندم.
درس های فردا مو برداشتم و فرم مدرسه امو پوشیدم با لباس گرم چادرمم زدم و زدم بیرون .
تاکسی گرفتم یه راست رفتم گلزار شهدا.
تنها جایی که می تونست ارومم کنه گلزار شهدا بود.
فانوس های کنار هر مزار شهید و بوی گلای بهم ارامش می داد.
سلامی به شهدا کردم و طبق معمول به مزار ها نگاه کردم و اونی که دوست داشتم باهاش خلوت کنم و انتخاب کردم و روی مزارش نشستم.
اول با گلاب شستم مزار شهید رو و بعد گل رو روی مزارش گذاشتم .
به غیر از من خیلیا اینجا بودن .
چادرمو طور روی صورتم گذاشتم که اشک هام مشخص نباشه.
از پاشا
هر چی بهش زنگ زدم قطع کرد اخر سر هم گوشی رو خاموش کرد.
هوفی کشیدم غیرتم اجازه نمی داد این موقعه شب زن م تنها بیرون باشه!
بلاخره به گلزار شهدا رسیدم.
فکر می کردم کسی نباشه اما افرادی در حال رفت و امد بود یکم خیالم راحت شد.
اینجا اصلا تاریک و ترسناک نبود!
کنار مزار هر شهید فانوس بود و حالت قشنگی داشت.
تک یا دو نفره کنار هر قبر تک و توکی ادم نشسته بود .
چشم چرخوندم که دیدمش.
از روی کیف استایل ش فهمیدم خودشه.
سمت ش رفتم و روبروش نشستم.
چادر توی صورت ش بود و درست نمی دیدم مطمعنن و گفت:
- اقا لطفا اینجا نشنید ممنون .
لب زدم:
- کی گفت بی اجازه ام این همه راه تنها بیای؟
با مکث چادر رو از روی صورت ش برداشت و متعجب بهم نگاه کرد.
انقدر گریه کرد بود رد اشک روی صورت ش خشکیده بود.
فین فینی کرد و گفت:
- دوست داشتم همون طور که تو بلد نبودی روی قول ت وایسی منم نتونستم اونجا بمونم الانم برو.
لب زدم:
- هوا سرده سرما می خوری پاشو بریم خونه.
جوابمو نداد و گفتم:
- یا پا می شی یا جلوی همه این ادم ها میندازمت رو کولم می برمت!
تزیاس
بلند شدم و جلو تر راه افتادم.
داشتم از مسیر تاریک می بردمش تا سریع بتونم از دستش در برم.
متعجب گفت:
- من از این راه نیومدم خیلی تاریکه! یاس کجایی نمی بینمت.
با قدم های اروم و خمیده توی قسمت تاریک تر رفتم و چشم هامو بستم مسیر و حفظی توی ذهنم بلد بودم و پا تند کردم و وقتی کامل ازش دور شدم شروع کردم به دویدن.
وقتی مطمعن شدم اثری ازش نیست نفس راحتی کشیدم اما جای امن نداشتم حالا! چیکار می کردم؟
فهمیدم باید می رفتم خونه تو انبار می خوابیدم.
اصلا به فکرش هم نمی رسید من برم خونه!
سریع تاکسی گرفتم و رفتم خونه.
زود توی انباری رفتم اما خیلی تاریک و کثیف بود.
مجبوری برگشتم تو خونه که صدای ماشین ش اومد از پنجره نگاه کردم خودش بود.
انقدر عصبی و کلافه بود که حد نداشت.
چیکار می کردم،؟
سریع زیر تختم رفتم که بخت خوبم اومد دقیقا خودشو محکم انداخت رو تختم چون قدیمی بود میله اش محکم اومد پایین و خورد روم .
جیغی کشیدم که سه متر از تخت پرید سریع خم شد زیر تخت و با دیدن من نفس راحتی کشید و تخت بلند کرد بازمو گرفت کشیدتم از زیر تخت بیرونو تخت و ول کرد.
سریع بلند شدم سمت در برم که چراغ خواب مو پرت کرد جلوم محکم خورد تو دیوار و خورد شد جیغی زدم و سر جام خشکم زد.
همون کنار تخت رو زمین نشست و سرشو بین دستاش گرفت و گفت:
- قدم از قدم برداری از این اتاق بری بیرون من می دونم با تو!
همون کنار در رو زمین نشستم .
حسابی خسته بودم و نا نداشتم.
دراز کشیدم و کوله امو زیر سرم گذاشتم که گفت:
- بلند شو بیا رو تخت .
نمی خوامی زمزمه کردم.
و خیلی زود خوابم برد.
ساعت 5 صبح گوشیم زنگ خورد.
نشستم و پتویی که روم انداخته شده بود و کنار زدم حتما کار پاشاست.
خودشم دو قدم اون ور تر دراز کشیده بود و پاهاشو چسبونده بود به در یعنی درو بسته بود!
اروم بلند شدم و خواستم درو باز کنم که با چشای بسته گفت:
- کجا به سلامتی؟
لب زدم:
- وضو بگیرم نمازه.
لینک کانال بله مون 👈🏻 @oshae
نکته:لطفا لینک کانال رو کپی کنید و در بله عضو بشید از ایتا متاسفانه نمیشه ❤️🩹
هدایت شده از ٖؒذوالـ؋ـقار
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت21
ازیاس
با صدای پاشا که با خودش حرف می زد چشم باز کردم:
- من که کاری نکردم باز کجا رفت یاس وای کلید کو..
بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم و پاشا که داشت کفش می پوشید تند تند یعنی بره منو پیدا کنه گفتم:
- کجا اینجام.
سر بلند کرد و با دیدنم نفس راحتی کشید.
خابالود چشامو مالوندم و گفتم:
- سرد بود تو اتاق خواب بودم .
پاشا نگاهی به ساعت ش کرد و گفت:
- ساعت 10 هست تا نبستن فروشگاه ها بریم بخاری بخریم؟
سر تکون دادم و چادرمو پوشیدم و سمت ش رفتم که گفت:
- چادر که سرت نیست خیلی ریزی ولی چادر می پوشی خانوم تر می شی.
لبخندی زدم و گفتم:
- اهوم.
کفش هامو پوشیدم که وایساد روبروم و نگهم داشت.
دستاش سمت روسری م اومد و چند جاشو درست و کرد وگفت:
- کج شده بود.
ممنونی گفتم و باز خجالت کشیدم.
راه افتادیم و پاشا خواست بخاری بزنه که گفتم:
- نه نزن هوای توی ماشین خوبه که.
باشه ای گفت.
راه افتاد که گوشیم زنگ خورد.
مامان بود.
پاشا هم نگاهی به صفحه ی گوشیم انداخت جواب دادم:
- سلام بعله؟
مامان گفت:
- کجایی؟ نکنه باز اون پاشا ی بدبخت و ول کردی رفتی سر قبرا یا جایی!ابروی ما رو بیشتر از این نبر همه ما رو مسخره می کنن با این رفتار های تو.
پاشا گوشی و ازم گرفت و گفت:
- الو سلام یاس پیش منه خونه هم نمیاد خدانگهدار.
و قطع کرد.
خنده ام گرفت حتا نزاشت مامان چیزی بگه!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
- وایسادی سه ساعت چیو گوش می دی غر غر تا گفت می گفتی پیش پاشام و تمام.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- خیلی وقته به این غرغر ها عادت کردم یه روز نشنوم روزم شب نمی شه.
و از به بیرون نگاه کردم.
پاشا گفت:
- خوب دیگه خوشحال باش داری خلاص می شی!
فکر مو به زبون اوردم:
- اگه تو مثل اونا یا بدتر از اونا باشی چی!
چند ثانیه سکوت حالم شد و پاشا گفت:
- نترس هواتو دارم اذیتت نمی کنم قول می دم فقط توهم با من راه بیا یکم اسون بگیر عاشق من بشی تمامه! تو عاشق من نیستی دید خوبی نسبت بهم نداری.
لب زدم:
- یعنی تو عاشق منی؟!
پاشا گفت:
- معلوم نیست؟ معلومه که عاشقتم.
حرفی نزدم دیگه .
پاشا هم نمی دونم از این سکوت ام چی برداشت کرد که رو فرم بود باز.
یه بخاری خوشکل گرفتیم و فرستادیم نصب کنن.
پاشا سمت خونه نرفت و گفت:
- می خوام ببرمت دور دور یه شام خوشمزه بهت بدم.
لبخندی زدم.
شاید بهتر بود یکم باهاش راه بیام.
سر تکون دادم و گفتم:
- باشه ببینم سلیقه ات چطوره!
گاز داد و گفت:
- چشمم بانو.
یه رستوران اطراف شهر بود و یکم دور یود.
اطراف ش هم درخت بود و رستوران و اون نور ها وسط این سیاهی درخت ها می رخشید.
پیاده شدیم و پاشا سمتم اومد دستمو گرفت.
پاشا گفت:
- داخل بشینیم یا بیرون؟
بیرون راحت نبودم و سرد هم بود پس گفتم:
- داخل.
هنوز دو قدم نرفته بودیم که پاشا گفت:
- عه رفقام.
و رفت سمت شون .
با پاشا گرم دست دادن و خانوم هاشون هم بود.
اما خوب معلوم بود هیچکدوم مذهبی نیست.
با گرمی سلام کردم اما با دیدن ظاهرم احساس غریبی کردن باهام و کلی زیاد تحویلم نگرفت ولی دوستای پاشا زیادی باهام گرم گرفتن که خوشم نیومد! و به ممنونم اکتفا کردم.
پاشا گفت:
- تو برو داخل منم میام.
باشه ای زمزمه کردم و داخل رفتم.
یه میز که گوشه بود رو انتخاب کردم و نشستم .
یه چشم به در بود و یه چشم به ساعت.
دوباری گارسون اومد که دست به سرش کردم تا پاشا بیاد باهم سفارش بدیم ولی نیم ساعت شد و نیومد.
مجبوری قیمه سفارش دادم و گارسون میز رو چید .
نیم ساعت شد یک ساعت و یک ساعت شد دو ساعت!
به غذا ها که همون طور دست نخورده مونده بود دست نزدم و بیرون رفتم .
انگار کلا منو یادش رفته بود.
بیرون رفته ام با رفقا و خانوم های رفقاش حسابی گرم گرفته بود و گل و بلبل بود حالش.
واقعا خجالت می کشیدم برم سمت ش و رفیق هاش منو ببین و بگن عه پاشا زن ش یادش رفت!
گوشیمو در اوردم و بهش زنگ زدم که جواب داد و زودی بلند شد لب زدم:
- بیا حساب کن بریم اگر کارت تمام شد! اگر هم نه تا خودم برم .
سریع خداحافظ ی کرد و با دیدن من جلوی در اومد سمتم و گفت:
- ببخشید عزیزم اصلا یادم رفت می دونی ....شام خوردی؟
نگاهش نکردم تا اشک توی چشام و نبینه! و گفتم:
- خودم می دونم منو یادت رفت نیاز نیست چیزی بگی اره بدو حساب کن بریم.
داخل رفتیم تا حساب کنه که گارسون گفت:
- ایشون خانوم شما هستن؟ سفارش دادن منتظرتون بودن نیومدین هیچی هم نخوردن دست نزده مونده غذا بزارم ببرین؟
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت22
ازیاس
نه به حرفای دو ساعت پیشش که عاشقم عاشقم می کرد و نه به حالا که یادش رفته بود با عشق ش اومده بیرون مثلا!
ادم عاشق مگه عشق شو یادش می ره؟
اما هنوز نفهمیده بود من دلخورم و با اب و تاب گفت:
- اون دختر سمت چپی تازه با رفیقم عقد کردن سلیقه نیما هم حرف نداره دختره خیلی قشنگ بود تریپ ش که فوقلاده بود رنگ موهاش زن ارمان قشنگ بود راستی تو موهات چه رنگه؟ حالا بپرسم بری این رنگ کنی خیلی خوشم اومده حیف این چادر و در نمیاری و گرنه از اون لباس ها برات سفارش می دادم ...
برگشتم سمت ش که نگاهی بهم انداخت و جا خورد لب زدم:
- می شه ساکت شی؟ خیلی خوشت اومده ازشون برو یه زن همون جور بگیر ! من نمی دونم منی که هیچ شباهتی به زن روهای تو ندارم چرا اومدی منو گرفتی !
کلافه گفت:
- من که گفتم عاشق ت شد..
داد زدم:
- ادم عاشق وقتی با زن ش می ره رستوران زن شو یادش نمی ره!
داشت سمت خونه می رفت که گفتم:
- نمی خوام برم خونه منو بزار گلزار شهدا .
راه و کج کرد سمت اونجا .
رومو برگردندم و سعی کردم بغض مو قورت بدم تا بتونم حداقل درست نفس بکشم.
ماشین و پارک کرد و پیاده شدم.
خودشم پیاده شد که گفتم:
- کجا می خوام تنها باشم دو ساعت دیگه بیا دمبالم.
راه افتادم که صدام زد:
- یاس ول..
برگشتم و گفتم:
- توروخدا ولم کن یکم راحتم بزار فرار نمی کنم دوساعت دیگه بیا دمبالم.
بهش مجال ندادم و سمت گلزار شهدا راه افتادم.
چادر مو تا حد امکان جلو اوردم تا کسی نگاهش به صورت خیس نیفته!
انقدر که هر روز من می یومدم اینجا و اشک می ریختم یکی شاید فکر می کرد من همسر شهیدم!
انقدر دلم پر بود نزدیک ترین مزار که رسیدم نشستم و زدم زیر گریه.
امشب خلوت بود و به خاطر سرما کسی نبود .
راحت بغض مو شیکوندم و زار زدم.
به این بخت بد زار زدم.
چرا من هر چی بهش فرصت می دم خراب می کنه؟
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت23
ازیاس
ماتم زده به مزار شهید گمنام خیره بودم و اشک هام روی صورتم ماسیده بود!
از ته دل ازش کمک خواستم.
که قامت پاشا نمایان شد و جلوم نشست.
به قبر نگاه کرد و گفت:
- دو ساعت شد بریم؟
نگاه اخرمو به قبر شهید گنام انداختم و یه بار دیگه خواسته هامو باهاش مرور کردم .
بلند شدم و با قدم های اهسته راه افتادم.
توی این سرما من انقدر گریه کرده بودم بدنم مثل کوره اتیش بود.
ریموت ماشین و زد و درو باز کردم خواستم بشینم که دیدم گل خریده این بار نرگس گل مورد علاقه ام! یا یه کادو .
از دست ش عصبی بودم و اگر هر گلی جز نرگس بود پرت می کردم چون نرگس گل امام زمان هست با احترام برداشتمش و پاشا فکر کرد به خاطر اونه.
نشستم و اونم نشست و راه افتاد.
یکم من من کرد و گفت:
- بریم یه جایی شام بخوریم؟
خودم دیدم شام شو کنار اونا خورده بود.
با پوزخند گفتم:
- توکه شام تو نوش جان کردی منم به جاش کلی خون دل خوردم سیرم.
حرفی نزد فقط نفس شو سنگین رها کرد و راه افتاد سمت خونه سر راه ام غذا گرفت.
وقتی رسیدم غذا هایی که خریده بود و برداشت رفت تو.
منم تو حیاط وضو گرفتم و رفتم داخل.
سفره چیده بود و گفت:
- بیا شام بخوریم سفره چیدم.
دوباره بغض کردم.
چطور زیر اون همه نگاه تنهایی نشسته بودم و منتظرش بودم.
ملتمس نگاهی به چهره ام انداخت و زمزمه کردم:
- نمی خورم خودت بخور.
از سفره گذشتم که خودشو بهم رسوند و دستمو گرفت که برگشتم و تندی دستمو از دست ش بیرون کشیدم و جیغ زدم:
- به من دستتتت نزن.
دستاشو حالت تسلیم بالا برد و مات موند.
با هق هق ی که دیگه حالا نمی تونستم کنترل ش کنم گفتم:
- برو پیش همونایی که عاشق لباس و خوشکلی و موهای رنگ شده اون شدی و یادت رفت با کی اومدی بیرون فهمیدی؟
توی اتاق رفتم و درو کوبیدم.
سجاده امو پهن کردم و با اشک و اه شروع کردم به نماز شب خوندن.
کل نمازم با اشک و اه گذشت.
نمی دونم حکمت بود یا قسمت یا خواست خدا! فقط امیدوارم خودش منو عاقبت بخیر کنه!
چند باری بهم سر زد و دید دارم نماز می خونم می رفت.
دوباره در باز شد و اومد تو.
اما نرفت بیرون و نشست روبروم و گفت:
- باشه اشتباه کردم حواسم نبود من دو روزه متاهل شدم خوب یادم رفت اره اشتباه کردم ببخشید بیا بریم غذا بخور بسه انقدر گریه کردی کور شدی توروخدا به خاطر همون خدایی که داری نماز می خونی بیا بریم شام بخور .
و رکعت اخر مو خوندم و گفتم:
- چند بار بگم نمی خورم؟
دستشو سمتم اورد و گفت:
- ببخشید دیگه بیا بریم شام بخور لطفا اون دخترا هم زشت بود هیچکس به اندازه تو قشنگ نیست.
پوزخندی بهش زدم و بی توجه به دست دراز شده اش بلند شدم و سمت پذیرایی رفتیم.
نشستم و اومد نشست و لازانیا رو سمتم گرفت.
گرفتم و با بی میلی شروع کردم به خوردن .
اما تمام مدت صحنه تنها موندم توی رستوران زیر اون همه نگاه یادم می یومد و حالم بد می شد.
خورده نخورده بلند شدم و سفره رو جمع کردم.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت24
ازیاس
خواستم برم توی اتاق که گفت:
- نرو دیگه همش تو اتاقی نماز تو هم خوندی بیا اینجا.
توی پذیرایی نشستم دستی توی موهاش کشید و برای اینکه سر صحبت و باز کنه:
- موهای تو چه رنگه؟ به ما که افتخار دیدن شونو ندادی!
لب زدم:
- مشکی!
سر تکون داد و گفت:
- نمی خوای رنگ بزنی؟
نه ای گفتم.
سر تکون داد و گفت:
- باشه نظرت چیه من دوتا سفید بندازم تو موهام؟
اخم کردم و گفتم:
- این کارا چیه! مگه دختری!
مثلا اومد بامزه گی کنه گفت:
- خوب تو رنگ نمی کنی من می خوام جات رنگ کنم.
اخم کردم و جواب شو ندادم که گفت:
- ای بابا قهر نکن دیگه شوخی کردم
فردا صبح اول بردم خونه و کتابا مو برداشتم و رسوندم مدرسه!
بعد مدرسه هم اومد دمبالم و رفتیم باقی وسایل و خریدم و جالبه هر چی که گفتم خرید.
حس می کردم یه چیزی رو ازم پنهون می کنه! اما خوب چیزی هم نگفت شاید من شک کرده بودم و زیادی حساس شده بودم.
شب هم رسوندم خونه مامانم اینا!
جالبه نگفت بریم خونه امون!
همش سعی می کرد باهام راه بیاد! و هر چی می گفتم گوش می کردم و کلا پسر خوبی شده بود.
بقیه روز هفته خوب طی شد و ازش راضی بودم حتا وقتی رفتم و چند ساعت روی مزار شهدا بودم باهام اومد و غر نزد.
فقط روز اخری ازم خواست لباس عروس بپوشم مذهبی بپوشم فقط بپوشم!
منم برای جبران قبول کردم و باهم رفتیم و یه لباس عروس مذهبی قشنگ گرفتیم.
توی این چند روز دعوایی نداشتیم و جمعه هم که عروسی بود.
ارایش نمی کردم ولی برای اینکه توی فیلم قشنگ بیفته رفتم ارایشگاه و از اونجا می یومدم بیرون مثلا!
بهش گفته بودم حتما عکاس و فیلم بردار خانوم باشه!
توی ارایشگاه اماده نشسته بودم و حتا یه خط چشم هم نکشیده بودم.
ارایشگر هر چی گفت و هر ترفندی به کار برد تا ارایشم کنه موفق نشد و مطمعن بودم اینم کار پاشاست تا ارایش کنم اما نه!
بلاخره گفتن اومد و فیلم بردار گفته بود چطور برم بیرون .
لبخندی روی لب هام نشوندم و درو باز کردم.
با پاشا دست دادم و تور مو روی صورتم انداختم و سوار ماشین شدیم.
پاشا بوق زنان حرکت کرد.
عکس ها کمر مو شکست دو ساعت فقط دور عکس گرفتن بودیم و حسابی خسته شده بودم.
خیلی شلوغ بود تالار و از همون وقتی که داخل رفتیم پسرا پاشا رو بردن بازی و روی دست هاشون بلند کردن.
پاشا هم از خوشحالی روی پای خودش بند نبود!
با همه دو سه دور رو می رقصید.
همه با دیدن حجاب من توی این خانواده تعجب کرده بودن.
خانواده ی ما کجا و حجاب کجا!
انقدر همه دور پاشا رو گرفته بودن و می رقصیدن که خسته شدم بس که تماشا کردم.
کسی از من خوشش نمی یومد که بخواد دور من باشه!
دخترا هم واسه خودنمایی دور پاشا می چرخیدن.
وقتی وارد داخل تالار شدم همه منتظر ورود عروس و داماد بودن و با دیدن من ابرو بالا انداختن.
لبخند کمرنگی زدم و توی جایگاه نشستم.
که کلی بچه های کوچولو دورم جمع شدن و با ذوق به لباس عروسم دست می زدن.
منم باهمونا سرم گرم شدم و بغل شون می کردم گل مو بهشون می دادم .
بعد از یک ساعت اومدن داخل و انقدر دور پاشا شلوغ بود که نخواد سراغ ی از من بگیره!
می دونستم نمی شینه و چون می دونه منم اهل رقص نیستم اصلا سمتم نیومد.
اصلا دوست نداشتم با دخترا برقصه.
مرد و رقصیدن؟
مرد و مردونگی رو باید از شهدا یاد گرفت.
به اونا می شه گفت مرد!
انسان های کامل!
با اسم شون هم لبخند می یومد روی لبم.
گوشی مو باز کردم و تک تک اسم هاشونو مرور کردم.
خیلی ها بهم می گفتن عروس بشی چادر و می ندازی!
شاید فکر می کردن برای اینکه شوهر کنم چادر سر کردم.
ولی به عشق مادرم و خون ریخته شده ی شهدا چادر سر می کردم.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت25
ازیاس
ساعت 4 بود دو ساعتی بود با خدا خلوت کرده بودم.
سجاده امو جمع کردم و توی اتاقمون رفتم.
خواب بود.
توی اشپزخونه رفتم و غذای فردا رو بار گذاشتم چون می خواستم برم مدرسه و وقتی نبود.
تا 6 غذام اماده شد و گذاشتم توی یخچال تا اومدم فقط گرم کنم.
اماده شدم و بالای سر پاشا رفتم.
صداش کردم و گفتم:
- پاشا پا می شی منو ببری مدرسه؟
غلطی زد و گفت:
- بزار نیم ساعت بخوابم می برمت.
باشه ای گفتم و تا 6 و نیم منتظر موندم دوباره صداش کردم که بیدار نشد چند بار اسم شو صدا زدم و تکون ش دادم که زد زیر زیر دستم محکم که دستم درد گرفت و عقب رفتم و سرشو بلند کرد و با داد گفت:
- بزار بخوابم دیگه چی می خوای هی پاشا پاشا خستم اه دو دقیقه ساعت شو خودت برو دیگه.
به جای دست ش روی دستم نگاه کردم.
واقعا به تازه عروس ها میخوردم؟
تاکسی گرفتم و چادرمو سرم کردم از خونه بیرون زدم.
سوار تاکسی شدم .
گاه و بی گاه از توی اینه نگاهم می کرد و معذب شده بودم.
اصلا حس خوبی به راننده تاکسی نداشتم!
یکم که گذشت گفت:
- چقدر خوشکلی شما مجردی؟
اخمی کردم و به حلقه توی دستم نگآه کردم.
و گفتم:
- اقا کارتونو بکنید لطفا!
چشم کشداری گفت.
یکم که گذشت دیدم اصلا مسیر رو داره یه جای دیگه می گه!
ترسیدم!
گفتم:
- اقا داری اشتباه می ری دبیرستان من جای دیگه است.
جواب مو نداد که گفتم:
- می خوام پیاده بشم بزنید کنار.
جواب نداد که جیغ کشیدم یهو قفل مرکزی رو زد و تیزی کشید.
یه نگاه ش یه جلو بود و یه نگاهش به من.
سریع زدم زیر دستش و قفل درو باز کردم و خودمو هل دادم بیرون که خم شد و زیر و کشید بازوم سوخت و با شدت توی خیابون پرت شدم و دردی توی صورت و بدن م پیچید.
چند نفری دورم جمع شدن و زنگ زدن امبولانس.
با درد نشستم گونه ام بدجوری درد می کرد.
تمام بدن م کوفته شده بود.
امبولانس رسید و منتقلم کردن بیمارستان.
شماره ازم خواستن تا اطلاع بدن .
شماره کیو می دادم؟
پاشا رو؟
اون نامرد که..
نیازی نیست گفتم .
پرستار دستمو بخیه زد گفت نیاز به بخیه داره.
بدجوری می سوخت.
گونه ام رو اسفالت خورده بود و کبود شده بود .
پلیس اومد و براش موضوع رو شرح دادم و اطلاعات اون تاکسی رو هم که فقط شماره و محل کارشو داشتم دادم.
تا شب توی بیمارستان درگیر بودم.
ساعت 9 بود که با زور خودم خودمو ترخیص کردم.
یه اژانس گرفتم و سمت خونه رفتم .
حتم پاشا نگران شده .
حق ش بود هر بلایی سرش بیاد حقشه!
حساب کردم و وارد اپارتمان شدم.
توی اسانسور طبقه 10 رو زدم و جلوی در بودم.
زنگ در رو زدم که تندی باز شد.
پاشا اماده بود سرم داد بکشه که با دیدن جا خورد.
سلام بی جونی کردم و داخل رفتم.
از دیشب هیچی نخورده بودم و حسابی ضعف کرده بودم.
بی حال روی مبل نشستم و نالیدم:
- گرسنمه!
پاشا جلو اومد و دستی به گونه ام کشید که ایی بلندی گفتم و هلش دادم عقب.
بلند شدم که بازومو گرفت .
دقیقا جایی که اون راننده تاکسی با چاقو بریده بود.
ناله ای کردم و بی حال روی مبل افتادم.
زود دستشو برداشت که با ناله چادرمو کنار زدم و نگاهی به دستم انداختم.
پانسمان خونی بود!