#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت26
ازیاس
داد پاشا به هوا رفت که از ترس تو خودم جمع شدم و اشک ریختم .
پانسمان و وا کرد و با دیدن جای عمیق چاقو دو دستی زد تو سرش و نشست رو زمین که وحشت کردم و هق هق ام بلند شد.
داد ش خونه رو لرزوند:
- چیکار کردی چه بلاییی سر خودت اوردی یا امام حسین !
فقط گریه می کردم و می ترسیدم چیزی بگم بزنتم!
دست برد بالا و داد کشید:
- می گی بزنمتتتت.
دستمامو جلوی صورتم گرفتم و توی خودم جمع شدم و جیغ زدم اما ضربه ای حس نکردم.
دستمو کشید از صورتم و گفت:
- با تووووام جواب منووو بده.
با هق هق گفتم:
- به خدا من کاری نکردم.
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و داد کشید:
- کاری بهت ندارم بگو ببینم کی این بلا رو سرت اورده.
با ترس تند تند گقتم:
- به خدا تاکسی گرفتم هی نگاهم می کرد گفت چقدر خوشکلی به خدا من گفتم کارشو بکنه بعد دیدم مسیر و نمیره گفتم اشتباه داری می ری بعد چاقو کشید زدم زیر دستش درو باز کردم و خودمو هل دادم سمت بیرون که چاقو کشید بازومو برید و افتادم وسط خیابون بیمارستان بودم با امبولانس بردنم به خدا.
سریع دوید پانسمان و اورد و بازمو بست دستمو گرفت و زد بیرون .
تاحالا اینطور ندیده بودمش.
چنان عصبی و خشن شده بود می ترسیدم ازش.
درو باز کرد و کمک کرد سوار بشم درو کوبید و سوار شد و گفت:
- کدوم پاسگاه.
هق هقی کردم و گفتم:
-...
با سرعت بالا راه افتاد و وقتی رسیدیم.
اومد و دستمو گرفت رفتیم تو.
با دیدن همون راننده که دستبند دستش بود بازوی پاشا و گرفتم که با خشم برگشت سمتم به مرده اشاره کرد نگاه کرد و گفت:
- همین بی ناموس بود؟
سر تکون دادم که سمتش رفت و یه مشت محکن حواله صورت ش کرد.
زیر مشت و لگد گرفته بودش و داد و فریاد هاش اداره رو پر کرده بود.
من که یه گوشه وایساده بودم و جیک ام در نمی یومد.
چند تا سرباز جداش کردن و فرستادنمون اتاق سروان.
سروان رو به پاشا گفت:
- چه خبره جوون؟ اینجا رو گذاشتی رو سرت؟
پاشا با خشم به مرده نگاه کرد و گفت:
- چطور عصبی نباشم به ناموس من چشم داشته می خواسته بهش دست درازی کنه چاقو کشیده بگین بیان دست زن منو ببین خودشو پرت کرده وسط خیابون ماشینی از روش در می شد چی؟
سروان گفت:
- حساب این اقا رسیده می شه نگران نباشید حیدری.
یه سرباز داخل اومد و گفت:
- یه اب قند بگو بیارن برا خانوم خوب نیست حالشون یه پرونده شکایت هم بیارین.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت27
از یاس
یه خانوم پلیس برام اب قند اورد و خوردم.
یکم حالم بهتر شد واقعا گرسنه ام بود.
از دیشب تاحالا چیزی نخورده بودم.
پاشا شکایت نامه رو نتظیم کرد و بعد انجام کار ها زدیم بیرون .
سوار شدیم و تا چشم هامو بستم خوابم برد.
با صدا کردن های مکرر پاشا چشم باز کردم و نالان نگاهش کردم.
اروم تر شده بود و مثل قبل خشن نبود.
دستمو گرفت و اوردم پایین.
سمت اسانسور رفت و گفت:
- بریم خونه هر چقدر می خوای بخواب.
سری تکون دادم و در واحد مونو باز کرد و داخل رفتیم.
سمت اتاق رفتم و چادر مو دراوردم و روی تخت دراز کشیدم.
حسابی خسته بودم و نا نداشتم.
تا چشامو بستم خوابم برد.
توی خواب احساس سرما و لرز می کردم.
با تکون های دست پاشا بی جون چشامو باز کردم و گفت:
- یاس بلند شو یه چیزی بخور ضعف کردی داری می لرزی.
دوباره چشامو بستم که نشوندم و گفت:
- دهن تو باز کن.
با همون چشای بسته دهن مو باز کردم و قاشق غذا رو توی دهنم گذاشت.
هر قاشقی که غذا تو دهنم می زاشت سه ساعت طول می کشید تا بخورمش.
کم کم دست و پام جون گرفت و گرمم شد.
وقتی کامل غذا رو بهم داد خابوندم و گفت:
- بخواب حالا.
چشم که باز کردم افتاب از پنجره می زد داخل.
مگه ساعت چنده؟
نیم خیز شدم و به ساعت نگاه کردم.
هییییع ساعت 10 صبح بود!
مدرسه ام وای خدا.
سریع پاشدم و لباس پوشیدم.
حتما پاشا رفته بود شرکت اخه چرا بیدارم نکرد؟
حداقل به زنگ دوم سوم چهارم می تونستم برسم!
سریع چادرمو سرم کردم و اومدم درو باز کنم که نوشته روی در رو دیدم:
- سلام یاس خانوم برای اینکه ضعیف و زخمی امروز فقط استراحت کن مدرسه تعطیل!ناهار هم خودم می گیرم میارم .
برو بابا به نوشته روی در گفتم و هر چی دستگیره درو تکون دادم باز نشد!
درو قفل کرده بود.
نالان گوشی رو برداشتم و زنگ ش زدم که صدای جدی ش خورد به گوشم:
- جانم؟
حتما یکی پیشش بود که داشت اینطور باهام حرف می زد.
لب زدم:
- توروخدا بیا درو باز کن کلاسم دیر شده!
پاشا گفت:
- عزیزم امروز فقط استراحت می کنی جایی نمی ری!
نالیدم:
- پاشا.
اونم گفت:
- جان پاشا؟
صدامو مظلوم کردم و گفتم:
- کلید و کجا گذاشتی؟
دوباره حرف شو تکرار کرد:
- غذا هست خوراکی هست همه چی هسا بشین قشنگ بخور لذت ببر.
با حرص گفتم:
- تو قول دادی جلوی تحصیل مو نگیری!
لب زد:
- نگرفتم یه نگاه به دستت و صورتت بنداز بری مدرسه فکر می کنن من زدمت! بمون خوب بشی فردا برو باید برم جلسه فعلا عزیزم.
و قطع کرد.
جلوی اینه رفتم حداقل کبودی ش بهتر از دیشب بود.
دیشب چقدر پاشا غیرتی و عصبی شده بود!
خوب بود به من چیزی نگفت!
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت28
ازیاس
از بیکاری حوصله ام سر رفته بود یه حیاط هم نداشت برم تو حیاط بشینم!
اخ چقدر اون خونه رو دوست داشتم!
بلند شدم و ناهار پختم اما پای گاز که می موندم گرمم می شد دستم عرق می کرد و زخمم می سوخت.
بلاخره هر طوری بود ناهار و اماده کردم و زنگ زدم به پاشا فکر کنم این بار 20 م بود بهش زنگ می زدم.
حوصله ام سر می رفت و الکی بهش زنگ می زدم.
جواب داد و گفت:
- به امام حسین الان میام.
خنده ام گرفت و گفتم:
- بهت گفتم چی بخری؟
درمونده گفت:
- بار اول زنگ زدی گفتی نوشابه
بار دوم زنگ زدی گفتی ماست
بار سوم زنگ زدی گفتی لواشک
باز چهار زنگ زدی گفتی پفک
بار پنجم زنگ زدی گفتی ذغال
بار شیشم زنگ زدی گفتی بستنی
بار هفتم زنگ زدی گفتی کالباس و سس
بار هشتم زنگ زدی گفتی کی میای دیگه
بار نهم زنگ زدی گفتی نمی گی کلید کجاست
بار دهم زنگ زدی گفتی می خوای بگی کلید کجاس خودم برم بخرم؟
بار یازدهم زنگ زدی گفتی یادت نره ها
بار سیزدهم زنگ زدی گفتی حالا که می ری خرید پاستیل هم بیار
بار چهاردهم گفتی ادامس هم بیار با طعم توت فرنگی و موزی
بار پونزدهم گفتی عدس و لپه بیار
بار شونزدهم گفتی این ماهواره شبکه هاش خارجیه بیا عوض ش کن
بار هفدهم گفتی بیا بریم خونمون وسایل مو بیاریم
بار هجدهم گفتی غذا استامبولی درست کردم دوست داری؟
بار نونزدهم گفتی تخمه بیارم
حالا هم که بار بیستم شده می گی یادم هست بعله همه رو یادم هست تازه اون بار اول که زنگ زدی کلید می خواستی بری مدرسه رو هم تازه حساب نکردم !
با خنده گفتم:
- یکم نفس بگیر حالا.
با حرص گفت:
- چیزی مونده از قلم ننداخته باشی؟
یکم فکر کردم که گفت:
- چی شد په!
لب زدم:
- بابا بیا دیگه خوب حوصله ام سر رفته یعنی چی! من تو عمرم انقدر تو خونه نمونده بودم کاری نیست که غذا هم اماده است تازه کیک هم درست کردم با ژله خسته شدم خوب تنهایی.
پاشا گفت:
- تو ساختمونم سوار اسانسور شدم با اجازه اتون .
گوشی و همون طور ول کردم رفتم دم در بعد یک دقیقه صدای چرخش قفل اومد و من درو زود باز کردم و طلبکارانه تو استانه ی در وایسادم و گفتم:
- اولا که سلام دوما رات نمی دم دیر اومدی درو هم قفل کردی!
چشاش گرد شد و گفت:
- تا الان این همه زنگ زدی بیا حالا رام نمی دی؟
خرید ها رو گذاشت پایین و و نچی کردم.
توی پلاستیک ها دمبال چیزی گشت و گرفت سمتم.
لپ لپ بود.
وای خیلی دوست داشتم گرفتم و درو بستم با ذوق نشستم رو مبل که درو باز کرد اومد داخل با خنده گفتم:
- عه یادم رفت درو بستم .
با غرغر گفت:
- بعله دیگه لپ لپ دیدی اقای خونه اتو یادت رفت.
شونه ای بالا انداختم و بازش کردم.
یه قران کوچولو توش بود با یه ریل کوچیک برای قران که پلاستیکی سبز بود.
تو دکوری گذاشتمش و یه کتاب داستان خانوم موشی بود.
یادم باشه برا پاشا بخونمش!
پاشا از تو اشپزخونه داد زد:
- یاس مردم از گرسنگی .
تو اشپزخونه رفتم و گفتم:
- نکن ناخونک نزن برو لباس عوض کن بیا اماده است.
باشه ای گفت و زود زود میز و چیدم.
پاشا اومد نشست و برا من کشید دیس و گذاشت ور دل خودش و شروع کرد به خوردن.
وسط های غذا خوردنم دیس و تمام کرد و پاشد دوباره کشید برای خودش.
نوشابه خوردم و گفتم:
- مگه از قحطی اومدی؟اروم بخور.
دستشو به معنای هم اره هم نه تکون داد.
لیوان و گرفت سمتم براش نوشابه ریختم و وقتی کامل خورد یه نفس عمیق کشید و گفت:
- دستت طلا خیلی خوشمزه بود .
خواهش می کنمی گفتم.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت29
ازیاس
داشتم ظرف ها رو جمع می کردم و پاشا هم که کمکی نکرد مستقیم رفت تو اتاق گرفت خابید.
چرخی تو خونه زدم و به نظرم خیلی دلگیر بود.
همش خودمو تصور می کردم که توی اون خونه باشیم و چقدر خوبه!
ای کاش حداقل برم بیرون!
توی اتاق رفتم و روی تخت نشستم.
تخت بالا و پایین شد و پاشا تکونی خورد و گفت:
- چقدر راه می ری بگیر بخواب.
نالان گفتم:
- خوابم نمیاد پاشا می شه می خوام برم بیرون.
اخم کرد تو خواب و گفت:
- بی خود بری باز یه بلایی سرت بیاد بگیر بخواب نمی خوابی هم برو بیرون بزار دو دقیقه استراحت کنم.
از ساعت1 تا حالا که ساعت ۶ بود خواب بود و بازم بیدار نمی شد.
بلند شدم و توی اشپزخونه رفتم.
حداقل شام درست می کردم.
مشغول پختن شام شدم و یه ساعت بعد پاشا بیدار شد تیپ زده اومد .
حسابی از دست ش دلخور بودم شاید بیدار شد حداقل بریم بیرون حتما می خواد از دلم در بیاره.
اما سر یخچال رفت و گفت:
- رفیقام می خوان بیان دارن می خوای برو خونه مامانت اینا شاید شب بمون توهم بمون همون جا فقط شام اماده است؟
احساس کلفت داشتم تو خونه اش .
بغض مو قورت دادم و گفتم:
- یکم دیگه اماده می شه!
باشه ای گفت و رفت بیرون.
نفس های عمیقی کشیدم و تند تند پلک زدم تا اشکام نریزه.
که با صدای چند پسر هول کردم و ملاقه از دستم افتاد توی قیمه و پاچید روی دستم.
ایی ریزی گفتم و به زور جلوی خودمو گرفتم جیغ نکشم!
سریع کهنه رو کشیدم روی دستم ولی خیلی سوز می داد!
صدای پاشون نزدیک اشپزخونه می یومد.
سریع پشت یخچال پنهون شدم چون حجاب نداشتم!
اخه اینجوری میان تو خونه ادم؟
پاشا گفته بود که می خوان بیان نگفت اومدن!
دعا دعا می کردم این سمت نیاد و از شامس بدم داشت می یومد سریخچال و از پاشا می پرسید خوراکی چی داریم!
دیگه واقعا نزدیک شده بود و گفتم:
- ببخشید اقا لطفا این سمت نیاین من حجاب ندارم می شه برید بیرون و پاشا رو صدا کنید؟
یهو خندید و گفت:
- پاشا زن گرفتی؟ ما رو هم دعوت می کردی نکنه دوست دخترته؟ به صداش که می خوره خیلی ناز باشه .
بعد رو به من گفت:
- حالا بیا بیرون خانوم کوچولو ببینمتون چهار موی سر و این چیزا و زیبایی ها نیاز به حجاب نداره که.
خدایا این دیگه کیه!
داشت نزدیک می شد که بلند جیغ کشیدم:
- پاشآآااااااآ.
یه قدم مونده بود تا منو ببینه که پاشا رسید و کشیدش عقب و داد کشید:
- هوی چیکار می کنی! مگه بهت نمی گه نیا!
رفیق ش گفت:
- خوب بابا انگار چیه حالا!
پاشا چادر مو و روسری مو انداخت سمتم.
گریه ام گرفته بود!
یکم فقط تا گناه فاصله داشتم سریع پوشیدم.
بیرون اومدم و خواستم بگذرم که پاشا گفت:
- گریه کردی بیینمت کجا.
بقیه رفیق هاشم اومدن تو اشپزخونه.
بازومو که گرفته بود از دستش کشیدم و یکی محکم کوبیدم توی گوشش و جیغ کشیدم:
- بمونم اینجا؟ بمونم تو خونه ای که صد تا بی شرف مثل امثال تو و این رفیق هات رفت و امد دارن ذره ای ناموس حالیشون نمی شه! تو اگه یه جو غیرتت تو وجود بود الان رفیق تو زیر مشت و لگد گرفته بودی ..
که دستش بالا رفت و کشیده ی محکمی حواله ی صورتم کرد.
ناباور دستمو روی صورتم گذاشتم و نگاهش کردم!
و سرم داد کشید:
- یه بار دیگه دهنتو وا کنی و اراجیف بارم کنی دندون هاتو تو دهنت خورد می کنم! حواست باشه چی می گی گمشو از جلوی چشام.
عقب عقب رفتم و گفتم:
- بی شرف! بی شرف! بی شرف!
توی اتاق رفتم و پول کاپشن چیزای لازمم رو برداشتم ریختم تو کوله ام و زدم بیرون.
حتا نمی خواستم دیگه ببینمش!
می خواستم جایی برم که چشمم به چشمش نخوره!
هنوز جای دستش روی پوستم گز گز می کرد و مطمعنم رد ش می موند!
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت30
ازیاس
نمی دونستم کجا برم!
چیکار کنم!
بهترین جا بام بود! بام تهران.
یه تاکسی گرفتم و یه راست رفتم بام.
خداروشکر قسمت خلوتی پیدا کردم و نشستم.
بغضم شکست و ازادانه گریه کردم.
چطور تونست هیچی به رفیق ش نگه؟
باید حتما مثل اون راننده تاکسی می زد کبودم می کرد تا پاشا چیزی بهش می گفت؟
چطور تونست بزنه تو صورتم جلوی دوستاش؟
مگه نمی گفت عاشقمه چرا این همه نسبت بهم بی تفاوته؟
چرا انقدر راحت خوردم می کنه؟
از همین اول راه امونم بریده بود.
کمرم زیر این همه غصه داشت می شکست!
قلبم درد می کرد! واقعا تیر می کشید.
هوا حسابی سرد بود دقیقا مثل دل پاشا که نبست به من سرد شده بود انقدر که بزنه توی صورتم!
دوربین گوشی رو اوردم و به خودم نگاه کردم.
جای دست ش روی صورتم خودنمایی می کرد.
لبخند تلخی به خودم زدم.
اژانس گرفتم و نمی دونستم مقصد ام کجاست!
توی شهر با دیدن مسجد پیاده شدم و وضو گرفتم و تا موقعه نماز همون جا موندم و قران خوندم.
نماز و به جماعت خوندم و حالا مونده بودم کجا برم!
صدای گوشیم بلند شد!
خودش بود!
تازه یادش اومده زنگ بزنه؟
گوشی و توی کیف انداختم و چند تا فلکه رو قدم زدم.
جایی رو نداشتم برم و شب خطرناک بود تنها موندن.
رفتم خونه مامان اینا.
زنگ درو زدم که امیر درو باز کرد.
نگاهی بهم کرد و خیره شد روی گونه کبودم و گفت:
- فرمایش؟
چشام باز لبالب اشک شد!
یادم رفته بود که اینا بی غیرت از پاشان!
بدون جواب دادن راه مو گرفتم و برگشتم.
شاید تنها کسی که می تونست کمکم کنه بی بی بود!
ولی اون که خونه خواهرشه شمال!
ولی شاید می تونست کاری کنه!
بهش زنگ زدم که با تشر جواب داد:
- کجایی تو دختره ی خیر سر! شوهر ادم دست روی ادمم بلند کنه نباید از خونه بزنه بیرون که!
همین طور داشت می گفت که لب زدم:
- خودش گفت گمشم .
بعدم قطع کردم.
بی هدف راه افتادم که یه ورقه از دیوار کنده شد و افتاب جلوی پام.
به متن درشتش خیره شدم:
- مسافر خونه عمه چنگیز!
فکر خوبی بود.
برش داشتم و به تاکسی ادرس دادم.
جلوی مسافر خونه پیاده شدم.
داخل رفتم محیط ساده ای داشت!
از ساده خیلی ساده تر !
یه مرد با سیبل درشت هم پشت میز بود.
سلام کردم و گفتم:
- ببخشید یه اتاق می خوام برای یک ماه!
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- باشه ابجی مدارک.
بهش دادم
که گفت:
- کلک ملک که تو کارت نی ابجی؟ نه پول ما رو ندی ها!
و پول ش رو هم پرداخت کردم.
کلید اتاق رو بهم داد و وارد اتاق شدم.
یه تخت سفید ساده یه پاتختی کهنه و پتو و بالشت و یخچال کوچیک!
یه پنجره رو به خیابون و پرده کرمی رنگ و یه چوب لباسی!
قیافه من وقتی برعندازا میگن شمــا
پول میگیرید میرید تجمع🤡
+جدی میفرمایید؟🦦
🫀https://eitaa.com/kooklo
980K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها چیزی که ترامپ میتونه عوض کنه:😂
🫀https://eitaa.com/kooklo
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال پریشونُ...😔
ای رهبرم ... ای رهبرم😭🖤
چهل روز بدون شما گذشت🥀
چهل روزه که ما بدون شما زنده ایم😞
چقدر سخته بدون شما زندگی کردن😔
کاش ما جان فدای شما بودیم 🥺
#چهلم_رهبر_شهیدم
🫀https://eitaa.com/kooklo
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت31
ازیاس
درو قفل کردم و چادر مو اویزون کردم .
بدتر از همه این بود مدرسه نمی تونستم برم چون پاشا حتما اونجا کشیک می داد.
یا فیروزه امارمو می رسوند.
گوشی مو برداشتم.
101 بار زنگ زده بود.
با کلی پیام!
اول هاش با توپ و تشر و تهدید تهش افتاده بود به التماس و عزیزم!
دوباره گوشی توی دستم لرزید.
خاموش کردم گوشی رو.
فردا باید یه خط می خریدم.
اروم و قرار نداشت قلبم از شدت درد.
بدجوری گاهی تیر می کشید و مطمعنم مشکل جدی بود!
حتما باید دکتر می رفتم.
وضو گرفتم و شروع کردم به نماز شب خوندن.
بعد از نماز ارامش خاصی سراغ م اومد و به خدا توکل کردم و انقدر ذکر گفتم که همون کنار سجاده خوابم برد.
کارم روز و شب شده بود مسجد رفتن نماز خوندن و مزار شهدا رفتن و یه جای دیگه می رفتم که پاشا پیدام نکنه!
مدرسه هم که نمی تونستم برم توی شاد پیگیر بودم و چند باری مدیر مدرسه گفت برگردم و فهمیدم پاشا دست به دامن اونم شده!
وقتی دیدم زیادی دارم اذیت می شم از گروه ها ترک دادم.
هر جایی پاشا بود!
چه روبیکا چه شاد چه واتساپ!
داشتم صحبت های رهبر رو می دیدم که با خانواده های شهدای تروریستی شاهچراغ بود و و هر دقیقه اش زنگ می زد و هی فیلم قطع می شد!
تا گوشی روشن می شد پشت سر هم مدام می زد.
لباس نداشتم و فقط یه دست اورده بودم با خودم و شدیدا لباس نیاز داشتم.
گوشی رو روشن کردم تا زنگ بزنم تاکسی که دوباره زنگ زدن ها شروع شد.
همه زنگ می زدن یکی تهدید می کرد یکی سعی می کرد با نرمش خامم کنه!
اما عمرا من برمی گشتم!
سه هفته ای می شد که اینجا بودم و حتا پاشا به پلیس سپرده بود پیدام کنه!
بین تماس های مکرر شون زنگ زدم اژانس بیاد.
حسابی لاغر شده بودم و اصلا میل و اشتهایی به غذا نداشتم.
این بلاتکلیفی زندگی بدجوری اذیتم می کرد!
تازه عروسی که دو یه هفته از ازدواج ش نگذشته فراری شده از دست داماد به اصطلاح عاشق!
لباس پوشیدم و دم در مسافرخونه منتظر شدم.
تاکسی اومد و سوار شدم و رفتم پاساژ مروارید.
لباسای اینجا می گفتن خوبه و همیشه دخترای فامیل می یومدن اینجا و می گفتن پاشا معرفی کرده اینجا رو.
حداقل برای سرگرمی خوب بود.
با دیدن یه مانتوی بلند خوب وارد بوتیک شدم و رو به فروشده گفتم:
- اقا می شه اون مانتو رو بیارید؟ همون سایز.
پسره و جفتیش سر بلند کردن و بهم نگاه کردن.
یکم با تعجب نگاهم کردن و به اون یکی گفت بیاره.
پسره نگاهی به گوشیش انداخت و بعد به من !
دوباره گوشیم زنگ خورد باز پاشا بود.
جواب ندادم و مانتو رو اورد.
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- خوبه روسری ست ش رو دارید؟
دو تا پسر داخل اومدن و روی صندلی ها نشستن و به من نگاه کردن.
با نگاه اول شناختمشون.
این دوتا همون رفیق های پاشا بودن که اون روز توی خونه اومده بودن.
مانتو رو روی میز انداختم و سمت در رفتم.
که یکیش سریع جلوی در وایساد و اون یکی دکمه کرکره رو زد .
با خشم گفتم:
- اگه نرید کنار به پلیس زنگ می زنم.
و نگاهی به همه اشون انداختم و پسره گفت:
- ببین ابجی میدونم منو شناختی شایدم فکر می کنی من مثل توم الدنگ که اون روز باعث دعوا شد بی ناموسم! اما نه به خدا من خودم زن م چادری هست! حتا روی خودمم تاثیر گذاشته! من هیچ صدمه ای بهت نمی زنم کاری هم باهات ندارم فقط پاشا دیونه شده! من اولا خیلی بهش توپیدم و باهاش حرف زدم ولی وقتی وعضیت شو دیدم واقعا متوجه شدم عاشقته اما بلد نیست چطور رفتار کنه خواهش می کنم بهش فرصت بده نابود شده توی این یک ماه!
زدم زیر گریه و گفتم:
- توروخدا بگو درو باز کن من برم من نمی خوام برم پیش پاشا اون دروغ می گه عاشق من نیست هر بار یه طوری اذیتم می کنه توروخدا بگو درو باز کنه.
سرشو انداخت پایین و گفت:
- ندیدی پاشا رو.
اون یکی گفت:
- داره میاد نزدیکه.
سمت در رفتم و هر چی به شیشه زدم کاری رو افاقه نکرد.
نمی دونستم چیکار کنم.
#_دختر_عموی_چادری_من
#قسمت32
ازیاس
حالم بده شده بود و به خاطر ضعف ام بود.
دستمو به سرم گرفتم تکیه به در دادم و روی زمین نشستم.
این کم خونی و ضعف کار دستم می داد!
که صدای کرکره اومد و برگشتم .
با دیدن پاشا که خم شد و از زیر کرکره اومد داخل وحشت کردم.
سریع بلند شدم و عقب عقب رفتم .
با دیدنم حمله کرد سمتم که جیغی کشیدم و عقب رفتم و همون دوست ش بینمون قرار گرفت و گفت:
- چته دیونه چیکار می کنی!
پاشا داد کشید:
- واسه چی منو ول کردی رفتی ها؟ نگفتی به بلایی سر من میاد حمید برو کنار من یه درسی بهش بدم ببین سر وعض مو ببین چیکارم کردی ..
یه بند داد می کشید و حالم اصلا خوب نبود.
دست و پام یخ کرده بود و ضعف شدیدی داشتم.
صداش اکو وار توی مغزم می پیچید و مغازه دور سرم تاب می خورد و در اخر سقوط کردم!
ازراوی
پاشا یک بند عربده می زد!
هنوز باورش نمی شد یاس را پیدا کرده باشد!
ریش بلند و موهای شلخه با لباس های نامرتب و زیر چشم گود افتاده او خودنمایی می کرد و می شد فهمید در این مدت چقدر پشیمان است و چه کشیده بود!
یاس که افتاد دو دستی بر سر خود کوبید و حمید را کنار زد سمت یاس دوید.
تن نحیف یاس که لاغر تر از قبل شده بود را روی دست ش بلند کرد و سعید فوری کرکره را بالا داد.
با عجله او را به بیمارستان رساند و پشت در منتظر شد تا ببیند چه بر سر عزیزترین ش اماده است!
حتا دلش نمی خواست یک ثانیه دیگر از او دور باشد!
دکتر بیرون امد و رو به پاشای درمانده و خسته گفت:
- همسرتون خیلی ضعیفه جناب! قرص اهن باید مصرف کنه با ویتامین و یه سری دارو های تقویتی! یه نوار قلب هم باید بگیرید متوجه ظربان های غیر منظم قلب ش شدم البته تا برسی نشه نمی تونم چیزی بگم!
و برگه ای را به دست پاشا داد و رفت.
منتظر نوار ظربان قلب پشت در مانده بود.
ورقه را که گرفت دردانه اش را تا اتاق مخصوص همراهی کرد و به اتاق دکتر رفت.
روی صندلی نشست و چشمان خسته اش را به دکتر دوخت!
در همان نگاه اول دکتر گفت:
- ایشون دچار ناراحتی قلبی هستن شدید نیست ولی باید جلوگیری بشه تا بدتر نشه! مخصوصا ترس و اضطراب نباید بهشون وارد بشه!
پاشا انگار دنیا روی سرش خراب شد!
در همین سن کم و بیماری قلبی؟
چه کرده بود با او!
هم خودش و هم کل خاندان ش!
شنیده بود که همان شب یاس به خانه شان رفته بود و برادرش توی خانه راه اش نداده بود!
ازیاس
چشم که باز کردم توی خونه بودیم.
اتاقمون!
یه سرمم توی دستم بود.
اب دهنمو قورت دادم و نشستم.
در باز شد و پاشا اومد تو.
با دیدن چشای بازم گفت:
- بیدار شدی؟ خوبی خانومم؟
چشام نم دار شد و پاشا گفت:
- باز می خوای گریه کنی؟
با بغض گفتم:
- مگه شما می زارین گریه نکنم؟
پاشا گفت:
- قول می دم دیگه اذیتت نکنم رفیق هامم خونه نیارم حالا اروم باش تازه بهوش اومدی منم یه لحضه یه کاری دارم انجام بدم و دربست دراختیارتم هر جا خواستی می برمت حال و هوات عوض بشه عشقم!
توجهی بهش نکردم اینا همش وعده های الکی واسه اشتی کردن من بود!
لب تاب شو باز کرد و رفت توش.
داشتم با چسب سرم ور می رفتم که با داد پاشا از ترس از جا پریدم و دستم خورد زیر سرم و از دستم کنده شد و خون ریخت روی ملافحه!
وای رگ مو پاره نکرده باشه.
برگشتم چیزی بهش بگم که با چشای به خون نشسته اش خفه شدم!
انقدر ترسناک بود که نمی تونستم لب بزنم!
چی شده مگه؟
لب تاب و پرت کرد سمتم که سرمو با وحشت خم کردم و محکم خورد توی دیوار بالای سرم و خورد شد افتاد روم.
درد بدی توی سرم پیچید.
فوش های خیلی بدی بهم می داد و دست ش رفت سمت کمربندش.
وحشت به جونم نشست!
من که کاری نکرده بودم.
وحشت زده نگاهش می کردم انقدر وحشت کرده بودم که قلب درد شدیدی گرفتم و خشک شدم از درد.
و کمربند بالا رفت و محکم فرود اومد و تا بخوام سرمو بدزدم روی گونه سمت چپم نشست.
و سرم محکم به بدنه تخت خورد .
با همون ضربه گیج شدم و خون و احساس کردم.
ولی با بی رحمی تمام کمربند بود که روی تن نحیف م فرود می یومد و از درد از هوش رفتم.
این بار که بهوش اومدم از درد فقط به خودم می پیچیدم.
تمام تنم درد می کرد!