eitaa logo
دفترچه خاطرات ☁🤍✨
74 دنبال‌کننده
857 عکس
161 ویدیو
1 فایل
من؟! یه دختر ساندیس خور انقلابی ✌🏻😏 اینجا از روزمرگی هام براتون میزارم ✨🤍 اینجا مثل دفترچه خاطراتیه که باهم توش خاطره میسازیم🌷
مشاهده در ایتا
دانلود
ازیاس داشتم ظرف ها رو جمع می کردم و پاشا هم که کمکی نکرد مستقیم رفت تو اتاق گرفت خابید. چرخی تو خونه زدم و به نظرم خیلی دلگیر بود. همش خودمو تصور می کردم که توی اون خونه باشیم و چقدر خوبه! ای کاش حداقل برم بیرون! توی اتاق رفتم و روی تخت نشستم. تخت بالا و پایین شد و پاشا تکونی خورد و گفت: - چقدر راه می ری بگیر بخواب. نالان گفتم: - خوابم نمیاد پاشا می شه می خوام برم بیرون. اخم کرد تو خواب و گفت: - بی خود بری باز یه بلایی سرت بیاد بگیر بخواب نمی خوابی هم برو بیرون بزار دو دقیقه استراحت کنم. از ساعت1 تا حالا که ساعت ۶ بود خواب بود و بازم بیدار نمی شد. بلند شدم و توی اشپزخونه رفتم. حداقل شام درست می کردم. مشغول پختن شام شدم و یه ساعت بعد پاشا بیدار شد تیپ زده اومد . حسابی از دست ش دلخور بودم شاید بیدار شد حداقل بریم بیرون حتما می خواد از دلم در بیاره. اما سر یخچال رفت و گفت: - رفیقام می خوان بیان دارن می خوای برو خونه مامانت اینا شاید شب بمون توهم بمون همون جا فقط شام اماده است؟ احساس کلفت داشتم تو خونه اش . بغض مو قورت دادم و گفتم: - یکم دیگه اماده می شه! باشه ای گفت و رفت بیرون. نفس های عمیقی کشیدم و تند تند پلک زدم تا اشکام نریزه. که با صدای چند پسر هول کردم و ملاقه از دستم افتاد توی قیمه و پاچید روی دستم. ایی ریزی گفتم و به زور جلوی خودمو گرفتم جیغ نکشم! سریع کهنه رو کشیدم روی دستم ولی خیلی سوز می داد! صدای پاشون نزدیک اشپزخونه می یومد. سریع پشت یخچال پنهون شدم چون حجاب نداشتم! اخه اینجوری میان تو خونه ادم؟ پاشا گفته بود که می خوان بیان نگفت اومدن! دعا دعا می کردم این سمت نیاد و از شامس بدم داشت می یومد سریخچال و از پاشا می پرسید خوراکی چی داریم! دیگه واقعا نزدیک شده بود و گفتم: - ببخشید اقا لطفا این سمت نیاین من حجاب ندارم می شه برید بیرون و پاشا رو صدا کنید؟ یهو خندید و گفت: - پاشا زن گرفتی؟ ما رو هم دعوت می کردی نکنه دوست دخترته؟ به صداش که می خوره خیلی ناز باشه . بعد رو به من گفت: - حالا بیا بیرون خانوم کوچولو ببینمتون چهار موی سر و این چیزا و زیبایی ها نیاز به حجاب نداره که. خدایا این دیگه کیه! داشت نزدیک می شد که بلند جیغ کشیدم: - پاشآآااااااآ. یه قدم مونده بود تا منو ببینه که پاشا رسید و کشیدش عقب و داد کشید: - هوی چیکار می کنی! مگه بهت نمی گه نیا! رفیق ش گفت: - خوب بابا انگار چیه حالا! پاشا چادر مو و روسری مو انداخت سمتم. گریه ام گرفته بو‌د! یکم فقط تا گناه فاصله داشتم سریع پوشیدم. بیرون اومدم و خواستم بگذرم که پاشا گفت: - گریه کردی بیینمت کجا. بقیه رفیق هاشم اومدن تو اشپزخونه. بازومو که گرفته بود از دستش کشیدم و یکی محکم کوبیدم توی گوشش و جیغ کشیدم: - بمونم اینجا؟ بمونم تو خونه ای که صد تا بی شرف مثل امثال تو و این رفیق هات رفت و امد دارن ذره ای ناموس حالیشون نمی شه! تو اگه یه جو غیرتت تو وجود بود الان رفیق تو زیر مشت و لگد گرفته بودی .. که دستش بالا رفت و کشیده ی محکمی حواله ی صورتم کرد. ناباور دستمو روی صورتم گذاشتم و نگاهش کردم! و سرم داد کشید: - یه بار دیگه دهنتو وا کنی و اراجیف بارم کنی دندون هاتو تو دهنت خورد می کنم! حواست باشه چی می گی گمشو از جلوی چشام. عقب عقب رفتم و گفتم: - بی شرف! بی شرف! بی شرف! توی اتاق رفتم و پول کاپشن چیزای لازمم رو برداشتم ریختم تو کوله ام و زدم بیرون. حتا نمی خواستم دیگه ببینمش! می خواستم جایی برم که چشمم به چشمش نخوره! هنوز جای دستش روی پوستم گز گز می کرد و مطمعنم رد ش می موند!
ازیاس نمی دونستم کجا برم! چیکار کنم! بهترین جا بام بود! بام تهران. یه تاکسی گرفتم و یه راست رفتم بام. خداروشکر قسمت خلوتی پیدا کردم و نشستم. بغضم شکست و ازادانه گریه کردم. چطور تونست هیچی به رفیق ش نگه؟ باید حتما مثل اون راننده تاکسی می زد کبودم می کرد تا پاشا چیزی بهش می گفت؟ چطور تونست بزنه تو صورتم جلوی دوستاش؟ مگه نمی گفت عاشقمه چرا این همه نسبت بهم بی تفاوته؟ چرا انقدر راحت خوردم می کنه؟ از همین اول راه امونم بریده بود. کمرم زیر این همه غصه داشت می شکست! قلبم درد می کرد! واقعا تیر می کشید. هوا حسابی سرد بود دقیقا مثل دل پاشا که نبست به من سرد شده بود انقدر که بزنه توی صورتم! دوربین گوشی رو اوردم و به خودم نگاه کردم. جای دست ش روی صورتم خودنمایی می کرد. لبخند تلخی به خودم زدم. اژانس گرفتم و نمی دونستم مقصد ام کجاست! توی شهر با دیدن مسجد پیاده شدم و وضو گرفتم و تا موقعه نماز همون جا موندم و قران خوندم. نماز و به جماعت خوندم و حالا مونده بودم کجا برم! صدای گوشیم بلند شد! خودش بود! تازه یادش اومده زنگ بزنه؟ گوشی و توی کیف انداختم و چند تا فلکه رو قدم زدم. جایی رو نداشتم برم و شب خطرناک بود تنها موندن. رفتم خونه مامان اینا. زنگ درو زدم که امیر درو باز کرد. نگاهی بهم کرد و خیره شد روی گونه کبودم و گفت: - فرمایش؟ چشام باز لبالب اشک شد! یادم رفته بود که اینا بی غیرت از پاشان! بدون جواب دادن راه مو گرفتم و برگشتم. شاید تنها کسی که می تونست کمکم کنه بی بی بود! ولی اون که خونه خواهرشه شمال! ولی شاید می تونست کاری کنه! بهش زنگ زدم که با تشر جواب داد: - کجایی تو دختره ی خیر سر! شوهر ادم دست روی ادمم بلند کنه نباید از خونه بزنه بیرون که! همین طور داشت می گفت که لب زدم: - خودش گفت گمشم . بعدم قطع کردم. بی هدف راه افتادم که یه ورقه از دیوار کنده شد و افتاب جلوی پام. به متن درشتش خیره شدم: - مسافر خونه عمه چنگیز! فکر خوبی بود. برش داشتم و به تاکسی ادرس دادم. جلوی مسافر خونه پیاده شدم. داخل رفتم محیط ساده ای داشت! از ساده خیلی ساده تر ! یه مرد با سیبل درشت هم پشت میز بود. سلام کردم و گفتم: - ببخشید یه اتاق می خوام برای یک ماه! نگاهی بهم انداخت و گفت: - باشه ابجی مدارک. بهش دادم که گفت: - کلک ملک که تو کارت نی ابجی؟ نه پول ما رو ندی ها! و پول ش رو هم پرداخت کردم. کلید اتاق رو بهم داد و وارد اتاق شدم. یه تخت سفید ساده یه پاتختی کهنه و پتو و بالشت و یخچال کوچیک! یه پنجره رو به خیابون و پرده کرمی رنگ و یه چوب لباسی!
ترامپ بیچاره تو از سوسک هم کمتری! 🪳😏 🫀https://eitaa.com/kooklo
:))))❤️‍🩹
قیافه من وقتی برعندازا میگن شمــا‌ پول میگیرید میرید تجمع🤡 +جدی میفرمایید؟🦦 🫀https://eitaa.com/kooklo
980K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنها چیزی که ترامپ می‌تونه عوض کنه:😂 🫀https://eitaa.com/kooklo
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال پریشونُ...😔 ای رهبرم ... ای رهبرم😭🖤 چهل روز بدون شما گذشت🥀 چهل روزه که ما بدون شما زنده ایم😞 چقدر سخته بدون شما زندگی کردن😔 کاش ما جان فدای شما بودیم 🥺 🫀https://eitaa.com/kooklo
ازیاس درو قفل کردم و چادر مو اویزون کردم . بدتر از همه این بود مدرسه نمی تونستم برم چون پاشا حتما اونجا کشیک می داد. یا فیروزه امارمو می رسوند. گوشی مو برداشتم. 101 بار زنگ زده بود. با کلی پیام! اول هاش با توپ و تشر و تهدید تهش افتاده بود به التماس و عزیزم! دوباره گوشی توی دستم لرزید. خاموش کردم گوشی رو. فردا باید یه خط می خریدم. اروم و قرار نداشت قلبم از شدت درد. بدجوری گاهی تیر می کشید و مطمعنم مشکل جدی بود! حتما باید دکتر می رفتم. وضو گرفتم و شروع کردم به نماز شب خوندن. بعد از نماز ارامش خاصی سراغ م اومد و به خدا توکل کردم و انقدر ذکر گفتم که همون کنار سجاده خوابم برد. کارم روز و شب شده بود مسجد رفتن نماز خوندن و مزار شهدا رفتن و یه جای دیگه می رفتم که پاشا پیدام نکنه! مدرسه هم که نمی تونستم برم توی شاد پیگیر بودم و چند باری مدیر مدرسه گفت برگردم و فهمیدم پاشا دست به دامن اونم شده! وقتی دیدم زیادی دارم اذیت می شم از گروه ها ترک دادم. هر جایی پاشا بود! چه روبیکا چه شاد چه واتساپ! داشتم صحبت های رهبر رو می دیدم که با خانواده های شهدای تروریستی شاهچراغ بود و و هر دقیقه اش زنگ می زد و هی فیلم قطع می شد! تا گوشی روشن می شد پشت سر هم مدام می زد. لباس نداشتم و فقط یه دست اورده بودم با خودم و شدیدا لباس نیاز داشتم. گوشی رو روشن کردم تا زنگ بزنم تاکسی که دوباره زنگ زدن ها شروع شد. همه زنگ می زدن یکی تهدید می کرد یکی سعی می کرد با نرمش خامم کنه! اما عمرا من برمی گشتم! سه هفته ای می شد که اینجا بودم و حتا پاشا به پلیس سپرده بود پیدام کنه! بین تماس های مکرر شون زنگ زدم اژانس بیاد. حسابی لاغر شده بودم و اصلا میل و اشتهایی به غذا نداشتم. این بلاتکلیفی زندگی بدجوری اذیتم می کرد! تازه عروسی که دو یه هفته از ازدواج ش نگذشته فراری شده از دست داماد به اصطلاح عاشق! لباس پوشیدم و دم در مسافرخونه منتظر شدم. تاکسی اومد و سوار شدم و رفتم پاساژ مروارید. لباسای اینجا می گفتن خوبه و همیشه دخترای فامیل می یومدن اینجا و می گفتن پاشا معرفی کرده اینجا رو. حداقل برای سرگرمی خوب بود. با دیدن یه مانتوی بلند خوب وارد بوتیک شدم و رو به فروشده گفتم: - اقا می شه اون مانتو رو بیارید؟ همون سایز. پسره و جفتیش سر بلند کردن و بهم نگاه کردن. یکم با تعجب نگاهم کردن و به اون یکی گفت بیاره. پسره نگاهی به گوشیش انداخت و بعد به من ! دوباره گوشیم زنگ خورد باز پاشا بود. جواب ندادم و مانتو رو اورد. نگاهی بهش انداختم و گفتم: - خوبه روسری ست ش رو دارید؟ دو تا پسر داخل اومدن و روی صندلی ها نشستن و به من نگاه کردن. با نگاه اول شناختمشون. این دوتا همون رفیق های پاشا بودن که اون روز توی خونه اومده بودن. مانتو رو روی میز انداختم و سمت در رفتم. که یکیش سریع جلوی در وایساد و اون یکی دکمه کرکره رو زد . با خشم گفتم: - اگه نرید کنار به پلیس زنگ می زنم. و نگاهی به همه اشون انداختم و پسره گفت: - ببین ابجی میدونم منو شناختی شایدم فکر می کنی من مثل توم الدنگ که اون روز باعث دعوا شد بی ناموسم! اما نه به خدا من خودم زن م چادری هست! حتا روی خودمم تاثیر گذاشته! من هیچ صدمه ای بهت نمی زنم کاری هم باهات ندارم فقط پاشا دیونه شده! من اولا خیلی بهش توپیدم و باهاش حرف زدم ولی وقتی وعضیت شو دیدم واقعا متوجه شدم عاشقته اما بلد نیست چطور رفتار کنه خواهش می کنم بهش فرصت بده نابود شده توی این یک ماه! زدم زیر گریه و گفتم: - توروخدا بگو درو باز کن من برم من نمی خوام برم پیش پاشا اون دروغ می گه عاشق من نیست هر بار یه طوری اذیتم می کنه توروخدا بگو درو باز کنه. سرشو انداخت پایین و گفت: - ندیدی پاشا رو. اون یکی گفت: - داره میاد نزدیکه. سمت در رفتم و هر چی به شیشه زدم کاری رو افاقه نکرد. نمی دونستم چیکار کنم.
ازیاس حالم بده شده بود و به خاطر ضعف ام بود. دستمو به سرم گرفتم تکیه به در دادم و روی زمین نشستم. این کم خونی و ضعف کار دستم می داد! که صدای کرکره اومد و برگشتم . با دیدن پاشا که خم شد و از زیر کرکره اومد داخل وحشت کردم. سریع بلند شدم و عقب عقب رفتم . با دیدنم حمله کرد سمتم که جیغی کشیدم و عقب رفتم و همون دوست ش بینمون قرار گرفت و گفت: - چته دیونه چیکار می کنی! پاشا داد کشید: - واسه چی منو ول کردی رفتی ها؟ نگفتی به بلایی سر من میاد حمید برو کنار من یه درسی بهش بدم ببین سر وعض مو ببین چیکارم کردی .. یه بند داد می کشید و حالم اصلا خوب نبود. دست و پام یخ کرده بود و ضعف شدیدی داشتم. صداش اکو وار توی مغزم می پیچید و مغازه دور سرم تاب می خورد و در اخر سقوط کردم! ازراوی پاشا یک بند عربده می زد! هنوز باورش نمی شد یاس را پیدا کرده باشد! ریش بلند و موهای شلخه با لباس های نامرتب و زیر چشم گود افتاده او خودنمایی می کرد و می شد فهمید در این مدت چقدر پشیمان است و چه کشیده بود! یاس که افتاد دو دستی بر سر خود کوبید و حمید را کنار زد سمت یاس دوید. تن نحیف یاس که لاغر تر از قبل شده بود را روی دست ش بلند کرد و سعید فوری کرکره را بالا داد. با عجله او را به بیمارستان رساند و پشت در منتظر شد تا ببیند چه بر سر عزیزترین ش اماده است! حتا دلش نمی خواست یک ثانیه دیگر از او دور باشد! دکتر بیرون امد و رو به پاشای درمانده و خسته گفت: - همسرتون خیلی ضعیفه جناب! قرص اهن باید مصرف کنه با ویتامین و یه سری دارو های تقویتی! یه نوار قلب هم باید بگیرید متوجه ظربان های غیر منظم قلب ش شدم البته تا برسی نشه نمی تونم چیزی بگم! و برگه ای را به دست پاشا داد و رفت. منتظر نوار ظربان قلب پشت در مانده بود. ورقه را که گرفت دردانه اش را تا اتاق مخصوص همراهی کرد و به اتاق دکتر رفت. روی صندلی نشست و چشمان خسته اش را به دکتر دوخت! در همان نگاه اول دکتر گفت: - ایشون دچار ناراحتی قلبی هستن شدید نیست ولی باید جلوگیری بشه تا بدتر نشه! مخصوصا ترس و اضطراب نباید بهشون وارد بشه! پاشا انگار دنیا روی سرش خراب شد! در همین سن کم و بیماری قلبی؟ چه کرده بود با او! هم خودش و هم کل خاندان ش! شنیده بود که همان شب یاس به خانه شان رفته بود و برادرش توی خانه راه اش نداده بود! ازیاس چشم که باز کردم توی خونه بودیم. اتاقمون! یه سرمم توی دستم بود. اب دهنمو قورت دادم و نشستم. در باز شد و پاشا اومد تو. با دیدن چشای بازم گفت: - بیدار شدی؟ خوبی خانومم؟ چشام نم دار شد و پاشا گفت: - باز می خوای گریه کنی؟ با بغض گفتم: - مگه شما می زارین گریه نکنم؟ پاشا گفت: - قول می دم دیگه اذیتت نکنم رفیق هامم خونه نیارم حالا اروم باش تازه بهوش اومدی منم یه لحضه یه کاری دارم انجام بدم و دربست دراختیارتم هر جا خواستی می برمت حال و هوات عوض بشه عشقم! توجهی بهش نکردم اینا همش وعده های الکی واسه اشتی کردن من بود! لب تاب شو باز کرد و رفت توش. داشتم با چسب سرم ور می رفتم که با داد پاشا از ترس از جا پریدم و دستم خورد زیر سرم و از دستم کنده شد و خون ریخت روی ملافحه! وای رگ مو پاره نکرده باشه. برگشتم چیزی بهش بگم که با چشای به خون نشسته اش خفه شدم! انقدر ترسناک بود که نمی تونستم لب بزنم! چی شده مگه؟ لب تاب و پرت کرد سمتم که سرمو با وحشت خم کردم و محکم خورد توی دیوار بالای سرم و خورد شد افتاد روم. درد بدی توی سرم پیچید. فوش های خیلی بدی بهم می داد و دست ش رفت سمت کمربندش. وحشت به جونم نشست! من که کاری نکرده بودم. وحشت زده نگاهش می کردم انقدر وحشت کرده بودم که قلب درد شدیدی گرفتم و خشک شدم از درد. و کمربند بالا رفت و محکم فرود اومد و تا بخوام سرمو بدزدم روی گونه سمت چپم نشست. و سرم محکم به بدنه تخت خورد . با همون ضربه گیج شدم و خون و احساس کردم. ولی با بی رحمی تمام کمربند بود که روی تن نحیف م فرود می یومد و از درد از هوش رفتم. این بار که بهوش اومدم از درد فقط به خودم می پیچیدم. تمام تنم درد می کرد!
ازیاس بلند بلند پرستار و صدا می کردم که پاشا با خشم داخل اومد و ساشا سعی می کرد جلو شو بگیره و اون فریاد می زد: - می کشمت یاس خودم میکشمت حروم زاده عوضی . ساشا به کمک پرستار ها بیرون بردش و خودش با پرستار داخل اومد. پرستار بهم مسکن زد و نگاه بدی بهم انداخت. خدایا باز چی شده! ساشا روی صندلی نشست و گفت: - خوبی ابجی؟ یا گریه خندیدم! یه خنده پر از درد ! لبای خشک مو باز کردم و گفتم: - خوب؟ خودت چی فکر می کنی! کل تنم به خاطر ضربات کمربند پر از عشق داداشت می سوزه! انقدر عاشقم بود که از ته دل ش هر کدوم و روی تن م فرود میاورد همه جام درد می کنه می سوزه. نگاهم به دستم که کبود و سیاه شده بود خود. جلوش گرفتم و گفتم: - ببین این یکی شه! با گریه گفتم: - صورتم چی؟ ساشا سعی کرد جلوی بغض شو بگیره و گفت: - بدتر از دستته! هقی زدم و گفتم: - من کاری نکردم چرا منو اینجور زده؟ ساشا گفت: - نمی دونم هنوز نگفته امشب معلوم می شه! چشامو بستم و گفتم: - بتونم راه برم یه راست می رم پزشکی قانونی واسه طلاق! ساشا گفت: - خودم می برمت خودمم خونه برات می گیرم نوکرتم هستم! مسکن باعث شده بود خوابم ببره. ساعت ۹ شب بود که بیدار شدم. همه توی اتاق بودن و نگاه شون بدجوری عذابم می داد. مطمعنم خیلی وعضیت ام تعسف باره که اینطور نگاهم می کنن! پاشا اگر تنها بودیم قطعا می کشتم! و حتا نمی دونستم به چه دلیل اینطور کتک خوردم و سیاه و کبود شدم! سرم دستمو بریده بود و چند تا بخیه خورده بود و خیلی می سوخت. ساشا گفت: - پاشا خیلی اروم بگو چی شده! مادرش گفت: - حتما یه چیزی شده که این دختره اینطوره! پسرم بی دلیل کاری رو نمی کنه! پاشا با خشم رفت سمت ساشا و از گوشیش یه سری عکس در اورد و نشون ش داد و گفت: - ببین خوب ببین! این همون بی پدریه که من یه ماه به خاطرش عذاب کشیدم و روز و شب نداشتم و اون پی خوش گذرونی ش با رفیقم بوده! باید سنگسارش کنم تا اروم بگیرم صبح می ریم پزشکی قانونی! ساشا نگاهی به پاشا و انداخت و گفت: - صبح می ریم پزشکی قانونی اما کسی که شکایت می کنه تو نیستی! پاشا برگشت و با خشم گفت: - یعنی چی؟ ساشا با پوزخند گفت: - یاسه! . گوشه و گذاشت کف دست پاشا و گفت: - مگه کار من نرم افزار و سخت افزار نیست؟ پاشا گفت: - خوب برو سر اصل مطلب! تا نزدم لهت کنم. ساشا با پوزخند گفت: - فوتشاپه که! اینا رو ببری پزشکی قانونی پرتت می کنن بیرون! پاشا بهت زده گفت: - چی! دروغ می گی! ساشا گوشی شو دراورد و گفت: - عکس ها رو ایمیل کن تا نشونت بدم. و چند دقیقه با گوشی ور رفت و پاشا ناباور نگاهم کرد! حالا فهمیده بودم چی شده! همون رفیق ش رفته عکس خودش و یه دختری رو به صورت خیلی فجیهی درست کرده و صورت منو برش داده گذاشته! و به پاشا گفته تمام این یک ماه من پیش اون بود و پاشا به خاطر دیدن عکسا و ایمیل اینطور منو و سیاه و کبود کرده! ساشا سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت: - واقعا تو به یاس شک کردی؟! ۱۷ سالشه که ۱۷ سالشو زیر نظر داشتی خودم دیدم چند بار گوشی شو هک کردی حتا یه مورد بد ندیدی! حالا بهش شک کردی؟ یه نگاه بهش بکن ببین چطور زدیش که کل خاندان ت با نگاه چندش نگاهش می کنن! همون دختریه که عاشقش بودی؟ حالا ببین چطور اش و لاشش کردی ! همه برن بیرون . تک تک بیرون رفتن بقیه . از شدت ناراحتی قلبم به طپش افتاده بود و درد شدیدی توی بدنم پیچید. ناله ای از درد کردم که ساشا فورا دکتر و صدا کرد.
ازیاس همون طور که حدس می زدم بیماری قلبی گرفته بودم! تمام شب با ناله و گریه های من می گذشت و مسکن های گاه و بی گاه پرستار ها. حدود سه هفته ای بود اینجا بودم بجز یه هفته اولی که به خاطر ضربه سرم و ضعیفی بدنم که طول کشید تا بهوش بیام! پاشا هر روز می یومد برای عذر خواهی و التماس! واقعا با چه رویی می یومد؟ چطور می تونست توی چشای من نگاه کنه؟ چطور می تونست جلوی همین پرستار ها سر بلند کنه و بگه من شوهرشم! کسی که اینطور دست روی زن ش بلند می کنه ادمه؟ از حیوون هم پست تره! امروز قرار بود ساشا بیاد و بریم پزشکی قانونی. با کمک پرستار اماده شدم که پاشا اومد تو و طبق معمول با یه دسته گل نرگس! با دیدنم تعجب کرد و گفت: - یاس م کجا می ری؟ تو که ترخیص نشدی؟ بریم خونه؟ پوزخندی زدم ! چه دل خوشی داشت خونه! ساشا داخل اومد و پاشا مردد پرسید گفت: - جایی می بری یاس رو؟ ساشا گفت: - اره می خواد بره پزشکی قانونی. دست گل از دست پاشا افتاده و بهت زده گفت: - چی! پزشکی قانونی؟ یاس راست می گه! جواب شو ندادم و با کمک پرستار راه افتادم . به صدا کردن های پاشا توجه ای نکردم. به اشک هایی می ریخت و غرورش که جلوی مردم خورد می شد هم توجه ای نکردم! مثل اون روزی که کل خندانمون با تمسخر به چهره و تن کبود من نگاه می کردن و ترحم از نگاه شون بیداد می کرد! سوار ماشین ساشا شدیم و ساشا قفل مرکزی رو زد و حرکت کرد. می دونستم خیلی ناراحته برادر شو توی این شرایط می بینه! ولی حداقل انسانیت داشت و تنها ناجی من شده بود! رفتیم پزشکی قانونی و جای کتک ها رو برسی کردن و فرستادن دادگاه . و دو روز دیگه اولین دادگاه مون بود! اب شدن پاشا رو می دیدم اما نمی تونستم مثل دفعات قبل بازم چشم پوشی کنم تا باز بار بعدی یه بدتر ش سراغم بیاد! کارش این بود بیاد توی اتاق م توی بیمارستان خواهش و التماس کنه و کلی وعده بده و شب و دم در تو راه رو بخوابه وروز از نو و روزی از نو. وقت دادگاه که رسید با ساشا رفتیم. تا خود جایگاه باز پاشا التماس م کرد! اما دیگه فایده ای نداشت! اولین سوال قاضی این بود: - چرا می خوای طلاق بگیرید؟ لب تر کردم و گفتم: - اقای قاضی من از بچه گی طبق رسم و رسومآت مزخرف نشون کرده ی پسر عموم بودم با اجبار خانواده ها زن ش شدم در صورتی که هیچ تفاهمی باهم نداشتیم و پاشت ادعا می کرد عاشق منه! من این فرصت و بهش دادم که خودشو ثابت کنه! من مذهبی و اون هیچ بویی از مذهب نبرده و این خودش یه فرق خیلی بزرگه! هیچ ارزشی برای من قاعل نیست وقتی رفیق ها میان یا خانون رفیق هاش منو یادش می ره اقای قاضی ما رفته بودیم یه شب بیرون شام بخوریم رفیق هاشو دید و من دوساعت تو کافه منتظرش بودم منو یادش رفته بود اقای قاضی! با اب و تاب از خانوم های رفیق هاش تعریف می کرد! و (داستان اون روز که زد تو صورتم و این اتفاقات وبرای اقای قاضی تعریف کردم) و گفتم: - الانم که دارید می بینید به خاطر قضاوت ش من اینجوری سیاه و کبودم و بعد از سه هفته به کمک پرستار بلند شدم اومدم .
ازیاس بعد شنیدن حرفام قاضی گفت: - اون اقایی که فوتشاپ کرده عکس ها رو کجاست؟ پاشا سر به زیر گفت: - شکایت کردیم حکم شلاق بریدن براش و حکم ش رو کشید! و الان حبسه اقای قاضی! قاضی گفت: - شما واقعا وقتی خانوم تون حجاب نداشته و اون فرد چشم چرونی می خواسته بکنه هیچی بهش نگفتید و به جاش به خانوم تون هم کشیده زدید؟ پاشا با مکث گفت: - بعد رفتن خانوم با اون فرد حسابی دعوا کردم و به مشت و لگد کشید کارمون و من شرمنده خانومم. قاضی سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت: - و وقتی هم عکس ها به دستتون رسید بی تحقیق این بلا رو سر خانوم تون اوردین؟ پاشا نگاهی بهم انداخت و گفت: - من پشیمونم اقای قاضی من خیلی دوسش دارم و روش حساسم وقتی اون عکس ها رو دیدم حقیقتا دیونه شدم و خون به مغزم نرسید و نفهمیدم چی شد! اقای قاضی من نمی خوام از زن م جدا شم نمی تونم ازش دل بکنم خامی کردم جوونی کردم شرمنده اشم حتا دیگه نمی زارم خم به ابروش بیاد فقط با من برگرده سر خونه زندگی مون هر کاری بگه من انجام می دم فقط برگرده سر خونه زندگی مون! قاضی گفت: - توی این شرایط قانون می گه زوجین باید 6 ماه باهم زندگی کنن اگر به توافق رسیدن که خداروشکر اگر هم نه و دوباره روی شما دست بلند کرد خانوم می تونید طلاق تونو بگیرید! پایان دادگاه. شش ماه؟ ناباور به ساشا نگاه کردم. مطمعنم می دونست که اخرش اینه چون تعجبی نکرد اصلا! پاشا زود سمتم اومد و گفت: - یاس بریم خونه؟ حالت بد می شه زیاد سر پا باشی! ساشا از کنارم رد شد و اروم گفت: - این اخرین بار رو هم.بهش فرصت بده. و خداحافظ ی کرد و رفت. حکم قاضی بود و چاره ای نداشتم! پاشا رو کنار زرم و خودم اروم اروم راه افتادم سمت ماشین پاشا که زود تر درو برام باز کرد و